ج لَصَائِق: برگه قيمت يا نرخ كه بر روى جعبه يا شيشه و مانند آن مى چسبانند تا محتوى و قيمت آن مشخص گردد.
=لَطَّ-
-لَطًّا [لطّ] البابَ: درب را بست،- الشَّي ءَ: آنرا پنهان كرد،- الستر: پرده را انداخت،- عَنْهُ او عَلَيْهِ الْخَبَر: موضوع را از او پنهان كرد،- تِ النَّاقَةُ بِذَنَبِها: شتر دم خود را موقع دويدن ميان دوران خود گذارد،- الشّي ءَ بِكَذَا: چيزى را به چيزى چسبانيد،- بالأمرِ: آن را گرفت،- الرجُلَ حقَّهُ او عن حقّهِ: منكر حق او شد،- لَطّاهُ بِالْعَصَا: با چوبدستى او را زد.
=اللَّطّ-
[لطّ] : مصدر است،- ج لِطَاط:
گردن بند كه از تخمه رنگ كرده حنظل سازند.
=لَطَا-
-لَطْوًا [لطو] : به تخته سنگ يا غارى از خطر پناه برد.
=لَطَى-
-لَطْيًا: مرادف (لَطَا) است.
=اللَّطَّاع-
كسى كه بعد از خوردن غذا انگشتان خود را مى ليسد.
=اللَّطاف-
كسى كه لطف و محبت بسيار دارد.
=لَطَأَ-
-لُطُوءًا [لطأ] بالأرض: به آن چسبيد،- هُ بالعصا: با چوبدستى بر پشت او زد.
=لَطِئَ-
-لَطًْا بالأَرض: به زمين چسبيد.
=لَطَخَ-
-لَطْخًا الشي ءَ بالمداد و نحوِهِ: چيزى را خط خطى و كثيف كرد،- هُ بِشَرٍّ: او را به دردسر انداخت.
=لَطَّخَ-
تَلْطِيخًا [لطخ] : مرادف (لَطَخَ) است.
=اللَّطْخ-
مصدر است، مقدارى كم از هر چيزى.
=اللَّطِخ-
آنكه كثيف و بد غذا مى خورد، هر چيزى كه غير از رنگ خود برنگ ديگرى در آمده باشد.
=اللُّطَخَة-
ج لُطَخَات: احمق و نابخرد.
=لَطَشَ-
-لَطْشًا هُ: با دست خود او را زد.
=لَطَّشَ-
تَلْطِيشًا [لطش] ثيابَهُ: لباسهاى خود را كثيف كرد.
=اللَّطَط-
[لطّ] : پنهان كردن چيزى، افتادن دندانها يا كرم خوردگى آنها، منع كردن حق كسى كه زيان ديده است.
=لَطَعَ-
-لَطْعًا الكلبُ أو الذئْبُ الماءَ: سگ يا گرگ آبرا خورد،- الشي ءَ بلسانِهِ: با زبان آنرا ليسيد،- تِ البِئرُ: آب چاه خشك شد،- اسْمَهُ: بدهى او واريز شد، بدهى او يادداشت شد،- فلانًا: به او اردنگى زد،- فلانًا بالعصا: با چوبدستى او را زد،- ه بالنّار: با آتش آنرا سوزانيد.
=لَطِعَ-
-لَطَعًا: دندانهايش خورده شده و ريشه هاى آن باقى مانده است،- لَطْعًا فلانًا:
با نوك پا به او اردنگى زد.
=اللَّطْع-
ج أَلْطَاع: زنخ و زير چانه.
=اللَّطَع-
مصدر است، سفيدى لب از داخل دهان.
=اللَّطْعَة-
پوشك بچه.
=لَطَفَ-
-لَطْفًا بفلانٍ أو لفلانٍ: با او محبت و ملاطفت كرد،- اللّهُ بِالْعَبْدِ أَوْ لَهُ: خداوند بنده خود را موفق گردانيد، او را محافظت كرد،- الشَّي ءُ: نزديك شد.
=لَطُفَ-
-لُطْفًا و لَطَافَةً: لاغر و باريك و كوچك شد،- كَلَامُهُ: گفتار او ملايم و مساعد بود.
=لَطَّفَ-
تَلْطِيفًا [لطف] : الشي ءَ: آنرا با لطف و صفا كرد.
=اللُّطْف-
مصدر است،- ج الْطَاف مِنْ قِبَلِ اللّهِ: لطف و توفيق و محافظت خدا.
=اللَّطَف-
ج أَلْطَاف: مقدار كمى غذا، احسان و نيكوئى، هديه و ارمغان.
=لَطَمَ-
-لَطْمًا هُ: بصورت او سيلى زد،- هُ بِكَذَا: او را به چيزى بست،- تِ الْغُرّةُ الْفَرَسَ:
سپيدى صورت اسب در يك طرف چهره اش كشيده شد.
=لُطِمَ-
الرجُلُ: مورد ستم قرار گرفت،- الْفَرَسُ: در يك طرف صورت اسب سپيدى بود.
=لَطَّمَ-
تَلْطِيمًا [لطم] هُ: او را سيلى بسيار زد،- الكِتَابَ: كتاب را پايان داد و آنرا مهر كرد.
=اللَّطْمَة-
ج لَطَمَات: يك سيلى.
=اللَّطُوخِ-
آنچه كه مى مالند و يا بر روى چيزى مى كشند.
=اللِّطِّيخ-
مرادف (اللُّطَخَة) است.
=اللَّطِيف-
ج لِطاف و لُطَفَاء: با لطف، با لطافت، با رفق و آرام، از اسماء الحسنى و معناى آن خداوند لطيف و نيكو منش و دانا نسبت به همه چيز؛ (يَا لَطِيف) : اى پروردگار با لطف و مرحمت،- مِنَ الْكَلَام: آنچه از سخن كه معناى پوشيده داشته باشد،- مِنَ الأَجْرام: نرم و سبك اندر چيزى؛ «الجِنْسُ اللَّطِيف» : زنان.
=اللَّطِيفة-
ج لَطَائِف: مؤنث (اللطيف) است، نكته و بذله گوئى و خوشحال كننده.
=اللَّطِيم-
كسيكه سيلى خورده است، اسبى كه در يك طرف صورت آن سفيدى باشد، اين كلمه در مؤنث و مذكر يكسان بكار برده مى شود، ج لَطُمُ، مِشك، نهمين اسب مسابقه ى اسب دوانى، شتر نر، جوانى كه پدر و مادر خود را از دست داده است.
=اللَّطِيمَة-
ج لَطَائِم: مشك، نافه مشك، بازار عطر فروشان.
=لَظِيَ-
-لَظىً [لظي] تِ النارُ: آتش شعله ور شد.
=لَظَّى-
تَلْظِيَةً [لظي] النارَ: آتش را شعله ور كرد.
=اللَّظَى-
[لظي] : مصدر است، آتش يا شعله آن.
=لَظَى-
[لظي] معرفة: دوزخ و جهنم. اين كلمه ممنوع از صرف است.
=اللَّعَا-
[لعو] : گرسنه و حريص؛ «لَعًا لكَ» دعاست بمعناى خدا تو را از اشتباهى كه دارى در آورد؛ «لا لَعًا لكَ» : نفرين است يعنى خدا تو را خير ندهد.
=اللُّعَاب-
آب دهان؛ «لُعَابُ النّحل» : عسل؛ «لُعَاب الحَيّةِ و نحوِها» : زهر مار؛ «لُعَابُ الشمسِ» : چيزى بشكل تار عنكبوت كه هنگام ظهر ديده مى شود مثل اينكه از آسمان