-وَرْفًا و وَرِيفًا و وُرُوفًا ورِفَةً الظلُّ: سايه بلند و بر افراشته شد،- النّباتُ: گياه تر و تازه و سبز و خرّم شد.
تَوْرِيفًا [ورف] الظلُّ: سايه بلند و بر افراشته شد،- النَّبَاتَ النَّاضِرَ: گياه تازه را مكيد،- الأَرضَ: زمين را تقسيم كرد.
=الوَرْف-
مص، لبه هاى نازك جگر،- «وَرْفُ الشّجرِ» : سر سبزى و خرّمى درخت.
=الوَرَف-
«وَرَفُ الشجَرِ» : مرادف (وَرْفُهُ) است.
=وَرَقَ-
-وَرْقًا الشجرُ: درخت برگ در آورد،- الشّجرَ: برگ درخت را كند.
=وَرَّقَ-
تَوْرِيقًا [ورق] الشجرُ: برگ درخت آشكار شد،- الشجرَ: برگ درخت را كند، الحائطَ: ديوار را با گل صافكارى كرد.
=الوُرْق-
ج أَوْرَاق و وِرَاق: اسكناس رايج (پول كاغذى) .
=الوَرْق-
ج أَوْرَاق و وِرَاق: مرادف (الْوُرْق) است.
=الوِرْق-
ج أَوْرَاق و وِرَاق: مرادف (الْوُرْق) است.
=الوَرَق-
ج أَوْرَاق: برگ درخت، هر حيوان زنده، دارائى اعم از پول يا دام و ستور، خون و مانند آن كه بشكل دايره بر روى زمين چكد، زيبائى و شادمانى و خوشگلى، پول فلزى، كاغذ، صحفه كاغذ؛ «ورق الكتاب» كاغذ كتاب؛ «ورق الصُّحُف» كاغذ روزنامه؛ «ورق النقد» پول كاغذى و اسكناس بر خلاف پول فلزى؛ «الوَرَقُ الْمُقَوّى» : مقوا، كارتن؛ «وَرَقُ الشّباب» :
شگفتى و نوباوگى جوانى.
=الوَرْقَاء-
ج وَرَاقٍ و وَرَاقَى: مؤنث (الأَوْرَق) است، كبوتر يا كبوترى كه رنگ پرهايش به سبزى زند و نفْس را بدان تشبيه زنند،- (ن) : گياهى است داراى برگهاى نرم و گرد و پهن و ساقه اى تيره رنگ،- (ح) :
گرگ ماده.
=الوُرْقَة-
سياهى در تيرگى.
=الوَرَقَة-
ج وَرَقَات: برگ درخت، يك برگ كاغذ، گچ ديوار كه پس از گل كارى بر روى آن مالند.
=وَرَكَ-
-وَرْكًا: بر سرين خود تكيه داد،- الرَّجُلَ: بر سرين آن مرد زد،- الشّي ءَ: آن چيز را برابر سرين خود قرار داد،- الرّاكبُ:
سواره مفصل ران خود را تا كرد براى پياده شدن و يا استراحت نمودن،- بِالمَكَانِ: در آن جا اقامت كرد،- وُرُوكًا: سرين خود را بر زمين نهاد و خوابيد،- على الأمرِ: بر آن كار توانا شد.
=وَرِكَ-
يَوْرَكُ وَرَكًا تِ الوَرِكُ: سرين بزرگ و چاق شد.
=وَرَّكَ-
تَوْرِيكًا [ورك] الحبلَ أو الرَّحْلَ: رسن يا پالان را جلوى سرين خود قرار داد،- الراكبُ: سوار پاهاى خود را تا كرد و چهار زانو دو طرف سرين خود را بر روى زين نهاد،- على الأمر: بر آن كار توانا شد،- الشّي ءَ: آن چيز را واجب گردانيد،- الذّنبَ عليه: گناه را بر او انداخت،- اليمينَ: سوگند را بر خلاف نيت سوگند دهنده ياد كرد.
=الوَرْك-
(مؤنَّثة) ، ج أَوْراك (ع ا) : مرادف (الوَرِك) است.
=الوِرْك-
ج أَوْرَاك (ع ا) : مرادف (الوَرِك) است؛ اين كلمه مؤنث است، گوشه كمان يا آنجائي كه زه از ميان آن مى گذرد.
=الوَرِك-
(مؤنَّثة) ج أَوْرَاك: آن قسمت از بالاى ران، سرين.
=الوَرْكَاء-
زنى كه سرين بزرگ داشته باشد.
=الوَرَل-
ج وِرْلَان و أَوْرَال و أَوْرُل (ح) : جانورى است خزنده بسان سوسمار ولى بزرگتر از آن كه داراى دم دراز و باريك است.
=الوَرَلَة-
(ح) : مؤنث (الْوَرَل) است.
=وَرِمَ-
-وَرَمًا الجلدُ: پوست بدن در اثر بيمارى متورّم شد،- انْفُ فلانٍ: خشمگين شد،- النّبتُ: درخت بلند و بزرگ شد.
=وَرَّمَ-
تَوْرِيمًا [ورم] الجلدَ: پوست بدن را متورم ساخت،- انْفَ فلانٍ: او را خشمگين نمود،- بِانْفِهِ: تكبّر و خود بزرگ بينى نمود.
=الوَرَم-
مص،،- ج اوْرام: باد كردن هر عضوى در اثر بيمارى.
=الوَرَنْك-
(ح) : گونه اى ماهى.
=وَرِهَ-
يَوْرَهُ وَرَهًا: كول و نادان شد،- تِ الرّيحُ:
وزش باد بسيار شد،- يَرِهُ وَرَهًا تِ المرأةُ: زن چاق و فربه شد.
=الوَرِه-
من السحاب: ابر پر باران.
=الوَرْهَاء-
زن كول و نادان.
=الوَرِهَة-
«امرأَةٌ وَرِهَةٌ» : زن فربه و چاق.
=الوَرْوَار-
[ورور] (ح) : پرنده ايست با دو پاى كوتاه و نوكى دراز و سياه در بالاى سر آن سرخى است و زير گلوى آن طوقى زرد رنگ و بقيه پرهاى آن سبز متمايل به آبى است، سبز قبا.
=الوَرُود-
شتر تندرو.
=وَرْوَرَ-
وَرْوَرَةً [ورور] النظرَ: با دقت نگريست،- فِى الْكَلَام: در سخن خود شتاب كرد.
=الوَرْوَرِي-
آنكه داراى چشمانى ضعيف باشد.
=وَرِيَ-
وَرْيًا و وُرْيًا و رِيَةً [وري] الزَّنْدُ: از آتش زنه آتش بيرون آمد،- وَرْيًا المخُّ: مغز بسيار شد.
=الوَرْي-
[وري] : مص، چركى كه درون شكم يا زخمى كه در ناى ريه پديد آيد.
=الوَرِيّ-
[وري] : پيه و دنبه فربه، ميهمان، همسايه: «لَحْمٌ وَرِيٌّ» : گوشت فربه؛ «الزَّنَدُ الوَرِيُّ» : آتش زنه روشن.
=الوَرْيَة-
[وري] : «وَرْيَةُ النارِ» : آنچه از پارچه و مانند آن كه آتش گيرد.
=الوَرِيخَة-
ج وَرَائِخ: زمين تر و نمناك، خميرى كه آب آن زياد و تنك شده باشد.
=الوَرِيد-
ج أَوْرِدَة و وُرُد و أوُرُود (ع ا) : رگ گردن كه آنرا (حَبْلُ الْوَرِيد) نيز گويند؛ «رجُلٌ مُنْتَفِحُ الْوَرِيدِ» : مرد بد خوى و خشمگين.
=الوَرِيس-
رنگين شده باورس (رنگ سرخ) .