سگ، بانگ و فرياد مردم، ياوه گوى.
سختى و بدى.
=وَعْوَعَ-
وَعْوَعَةً و وَعْواعًا الكلبُ أو ابنُ آوى:
سگ يا شغال زوزه كشيد يا آواز داد؛- القومُ: آن قوم سر و صدا راه انداختند،- القومَ: آن قوم را تحريك و سراسيمه كرد.
=الوَعْوَع-
ج وَعَاوع [وعوع] (ح) : شغال،- (ح) :
روباه، سخنگوى بليغ، بيابان، ديده بان و نگهبان.
=وَعِيَ-
فلانٌ: از خواب يا از غفلت بيدار شد. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=الوَعْي-
[وعي] : مص، عقل و خرد و احساسات آشكار؛ «فَقَدَ وَعْيَهُ» : شعور و احساسات خود را از دست داد؛ «استرجعَ وَعْيَهُ:» : شعور و احساسات خود را باز يافت؛ چركى، سر و صدا و داد و فرياد.
=الوَعِير-
ج أَوْعَار: مرادف (الوَعِر) است.
=الوَعِيق-
مرادف (الوُعَاق) است.
=الوَغَى-
[وغي] : جنگ، سر و صدا و فرياد.
=الوَغَّال-
آنكه در وصف مبالغه كند، فروشنده كه بها را گران كند.
=وَغَدَ-
-وَغْدًا القومَ: به آن قوم خدمت كرد.
=وَغُدَ-
يَوْغُدُ وَغَادَةً: كم عقل و پست فطرت بود.
=الوَغْد-
تيرى از تيرهاى قمار كه برنده نباشد، شكار،،- ج أَوْغاد و وُغْدان و وِغدان:
سست خرد، گول نادان، فرومايه، كودك، خدمتگزار قوم، برده يا بنده.
=الوَغْدَة-
مؤنث (الوَغْد) است.
=وَغَرَ-
-وَغْرًا اليومُ: گرماى روز سخت شد،- تْهُ الشمسُ: تابش خورشيد سخت شد،- صَدْرُهُ على فلانٍ: سينه او پر از خشم بر وى شد.
=وَغِرَ-
يَوْغَرُ وَغَرًا صَدْرُهُ على فلان: مرادف (وَغَرَ) است.
=وَغَّرَ-
تَوْغِيرًا [وغر] هُ عليهِ: او را بر ديگرى خشمگين ساخت.
=الوَغْر-
مص، كينه توزى، دشمنى؛ «وَغْرُ الجيشِ» : سر و صدا و فرياد لشكر.
=الوَغَر-
مص، كينه توزى، دشمنى.
=الوَغْرَة-
اسم مره از وَغَرَ، سختى تابش گرما.
=وَغَلَ-
-وُغُولًا: رفت و دور شد،- في الشّي ءَ: در آن چيز داخل و پنهان شد،- وَغْلًا و وُغُولًا و وَغَلانًا على القَوم: بدون اينكه از وى دعوت شود به مجلس شراب قوم وارد شد و با آنها نوشيد.
=الوَغْل-
مص،- ج أَوْغال: ناتوان و فرومايه و گناهكار، آنكه بدون دعوت قوم به مجلس غذا و شراب آنها وارد شود، آنكه به دروغ دعوى نسب كند، بد غذا، درختى كه شاخه هايش درهم پيچيده باشند، پناهگاه، دانه تلخ گندم كه آنرا كبوتر بخورد.
=الوغِل-
آنكه ادعاى نسب دروغ نمايد، بد غذا.
=وَغَمَ-
-وَغْمًا هُ: او را خشمگين ساخت،- بِالْخَبَر: خبرى به او داد كه درباره اش تحقيق نكرده بود.
=وَغِمَ-
يَوْغَمُ وَغَمًا عليهِ: بر او كينه ورزيد.
=الوَغْم-
مص، كينه موجود در سينه؛ «رَجُلٌ وَغْمٌ» : مرد كينه توز، نفس، جنگ و گريز و و كشتار.
=الوَغَم-
ج أَوْغام: احمق، آنچه از غذا كه فرو ريزد.
=الوَغْي-
[وغي] : مرادف (الوَغَى) و بمعناى بانگ و خروش و جنگ مى باشد.
=الوَغِير-
گوشت بريانى بر روى سنگ داغِ، مرادف (الوغيرة) است.
=الوَغِيرَة-
شيرى كه با سنگ ريزه هاى داغ گرم شده باشد.
=وَفَى-
-وَفَاءً [وفي] بالوعد أو بالعهدِ: به عهد خود وفا كرد،- النّذرَ: نذر را بجاى آورد،- الشّي ءُ: بلند و دراز شد،- رِيشُ الجناح:
پرهاى بال پرنده در آمد و كامل شد،- وُفيًّا الشي ءُ: آن چيز كامل و بسيار شد،- الدّرهَمُ المِثقالَ: درهم برابر و هموزن يك مثقال شد؛ «هذا الشي ءُ لا يفى بذاك» : اين چيز از آن كم وزن تر است.
=وَفَّى-
تَوْفِيَةً [وفي] الرجُلَ حَقَّهُ: حق او را تمام و كمال داد.
=الوَفَاء-
[وفي] : مص،؛ «ماتَ عن وَفَاءٍ» : او مُرد و ثروتى گذاشت تا بدهيش پرداخت گردد.
=الوَفَاة-
ج وَفَيَات [وفي] : مرگ.
=الوَفَّاد-
آنكه بسيار به نمايندگى به جائى رود.
=الوِفَادَة-
مص،؛- «اكْرَمَ وِفَادَتَهُ» : از او به گرمى استقبال كرد.
=الوِفَاض-
ج وُفُض: پوستى كه در زير آسيا قرار دهند، جائيكه جلوى آب را بگيرد.
=الوِفَاع-
سربند شيشه.
=الوِفَاهَة-
[وفه] : جيره و مقررى خدمتگزار كليسا.
=وَفَدَ-
-وَفْدًا و وُفوُدًا و وِفَادَةً و إِفَادَةً إلى أو على الأَمير: نزد امير به نمايندگى و فرستادگى آمد.
=وَفَّدَ-
تَوْفِيدًا [وفد] فلانًا إلى أو على الأَمير: او را نزد امير فرستاد.
=الوَفْد-
مص،- ج وُفُود: هيأتى كه بر اميرى وارد شوند، جمع (الوافِد) بمعناى گروهى كه به شهرها مسافرت كنند.
=وَفَرَ-
-وَفْرًا و فِرَةً لهُ المالَ: ثروت و دارائى را براى او بسيار گردانيد،- الثّوبَ: پارچه را بريد،- عِرْضَ فُلان: آبروى فلانى را حفظ كرد و به او دشنام نداد،- عَطَاءَكَ: بخشش تو را با خوشنودى پس داد،- وَفرًا و وُفُورًا و فِرَة المالُ او المتاعُ: مال و يا توشه فراوان شد.
=وَفُرَ-
يَوْفُرُ وَفَارَةً المالُ أو المتاعُ: مرادف (وَفَرَ) است.
=وَفَّرَ-
تَوْفِيرًا [وفر] الشي ءَ: آن چيز را بسيار و فراوان كرد،- اللّه حَظَّهُ من كذا: خداوند نعمت را بر او كامل نمود،- الثَّوبَ: پارچه را بريد،- لِفُلانٍ عِرْضَهُ: آبروى فلانى را حفظ كرد و به او ناسزا نگفت،- المالَ: چيزى از مال كم نكرد،- حصَّةً من المال: قسمتى از