فهرس الكتاب

الصفحة 119 من 1009

=افْتَرَطَ-

افْتِرَاطًا [فرط] اليه في الأمر: در آن كار بسوى او رفت،- ولدًا: فرزند كوچك خود را از دست داد.

=افْتَرَقَ-

افْتِرَاقًا [فرق] : ضد (اجْتَمَعَ) است.

=افْتَزَّ-

افْتِزَازًا [فزّ] عليهِ: بر او چيره شد.

=افْتَصَدَ-

افتِصَادًا [فصد] العِرْقَ: رگ را بريد، رگ را زد.

=افْتَضَّ-

افْتِضَاضًا [فضّ] الماءَ: آب را كم كم ريخت.

=افْتَسَلَ-

افْتِسَالًا [فسل] الفَسِيلةَ: فسيل درخت را كند و در جاى ديگر كاشت.

=افْتَضَحَ-

افْتِضَاحًا [فضح] الأمرُ: آن امر شيوع و شهرت يافت،- الرَّجُلُ: آن مرد مفتضح و بديهاى او آشكار شد.

=افْتَطَرَ-

افْتِطَارًا [فطر] الأمرَ: آن چيز را بدعت كرد، امر نوينى بوجود آورد.

=افْتَظَّ-

افْتِظَاظًا [فظّ] : شكم شتر را پاره كرد و از آبى كه در آن ذخيره كرده بودند نوشيد.

=افْتَعَلَ-

افْتِعَالًا [فعل] الشي ءَ: آن چيز را به وجود آورد،- الخطَّ: آن نوشته را جعل كرد؛ «افْتَعَلَ عليه زورًا و كذبًا» : بر او دروغ و بهتان بست.

=افْتَغَمَ-

افْتِغَامًا [فغم] الزكامُ: زكام و سرماخوردگى بهبود يافت و بر طرف شد.

=أَفْتَقَ-

إفْتَاقًا [فتق] السحابُ: ابر پاره شد،- القومُ: ابر بر آن قوم شكافته و هوا باز شد،- قرنُ الشمسِ: خورشيد از ميان ابر آشكار شد،- الرَّجُلُ: سختى و تنگى به آن مرد روى آورد.

=افْتَقَدَ-

افْتِقَادًا [فقد] هُ: او را از دست داد، او را بهنگام غيبت خواست،- المريضَ: از آن بيمار عيادت كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=افْتَقَرَ-

افْتِقَارًا [فقر] : فقير و بى چيز شد. اين واژه ضد (اسْتَغْنَى) است،- اليهِ: به او نيازمند شد.

=افْتَكَرَ-

افْتِكَارًا [فكر] في الأمر: در آن كار انديشيد.

=افْتَلَّ-

افْتِلَالًا [فلّ] السيفُ: شمشير كند شد.

=الأَفْتَل-

م فَتْلَاء، ج فُتْل [فتل] : آنكه دو پهلويش از هم دور باشند.

=افْتَلَى-

افْتِلَاءً [فلو] الصَّبِيَّ أو المهرَ: آن كودك يا كره اسب را از شير گرفت و از مادرش جدا كرد،- الغلامَ: آن جوان را تربيت كرد،- الشي ءَ لِنَفْسِهِ: آن چيز را بخود اختصاص داد.

=افْتَلَى-

افْتِلَاءً [فلي] القومَ: به ميان آن قوم در آمد،- القومَ بِعَينِهِ: آن قوم را نگريست و تأمل كرد.

=افْتَلَتَ-

افْتِلَاتًا [فلت] الكلامَ: سخن را بديهه گفت،- الشي ءَ: آن چيز را با شتاب گرفت،- الأمرَ: آن كار را بيدرنگ انجام داد،- عليهِ: كار را بدون دخالت او انجام داد.

=أُفْتُلِتَ-

[فلت] : ناگهان مرد،- الشي ءَ: آن چيز را ناگهان از او گرفت،- بأمرِ كَذا: قبل از آنكه آماده شود غافلگير شد.

=افْتَلَذَ-

افْتِلَاذًا [فلذ] هُ المالَ: چيزى از مال خود را از وى گرفت.

=افْتَلَقَ-

افْتِلَاقًا [فلق] : به كارى شگفت دست زد، در دويدن كوشيد و شتاب كرد.

=أَفْتَنَ-

إفْتَانًا [فتن] هُ: او را به شگفتى واداشت.

=افْتَنَّ-

افْتِنَانًا [فنّ] : مترادف (تَفَنَّنَ) است،- في خُصُومَتِه: در دشمنى با او زياده روى كرد.

=أَفَجَّ-

إفْجَاجًا [فجّ] : از ميان دره ى فراخ بين دو كوه گذشت،- ما بين رِجْلَيْهِ: ميان دو پاى خود را فاصله داد،- في المَشي: در راه رفتن شتاب كرد،- الأرضَ بِالمِحْرَاثِ: زمين را شكافت.

=الأَفَجّ-

م فَجَّاء، ج فُجّ [فجّ] : آنكه بهنگام راه رفتن ميان دو پاى خود را فاصله دهد.

=أَفْجَرَ-

إفْجَارًا [فجر] : كافر شد، دروغ گفت، از حق روى گردان شد، زنا كرد، بهنگام سپيده دم در آمد، با ثروت بسيار آمد،- فلانًا: او را فاجر يافت،- الينبوعَ:

آب چشمه را روان ساخت.

=أَفْجَعَ-

إفْجَاعًا [فجع] تْهُ المصيبةُ: مصيبت وارده بر او وى را سخت دردمند كرد.

=الأَفْحَج-

م فَحْجَاء، ج فُحْج [فحج] : آنكه بهنگام راه رفتن نوك پنجه هاى پاى را بهم نزديك و پاشنه ها را دور از هم قرار دهد.

=أَفْحَشَ-

إفْحَاشًا [فحش] : ناسزا گفت، كار ناپسنديده كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد بخيل شد.

=أَفْحَمَ-

إفْحَامًا [فحم] هُ: او را با دليل و برهان خاموش گردانيد،- الهَمُّ الشَّاعرَ: غم و اندوه شاعر را از سرودن شعر باز داشت.

=أُفْحِمَ-

[فحم] الصَّبِيُّ: آن كودك گريست تا صدايش خاموش شد.

=الأُفْحوُص-

ج أَفَاحِيص [فحص] : جائيكه مرغ قطا آنرا براى تخم گذارى خود آماده مى كند.

=الأَفْخَارِسْتِيا-

اين واژه در اصطلاح مسيحيان، راز قربانى مقدس است.- اين واژه يونانى است-

أَفْخَرَ-

إفْخَارًا [فخر] هُ على فلان: او را بر فلانى ترجيح و برترى داد.

=الأَفْخَم-

[فخم] : مترادف (الأَعْظَم) است.

=أَفْدَى-

إفْدَاءً [فدي] فلانًا الأَسيرَ: از فلانى فديه ى اسير را پذيرفت و باز خريد كرد.

=أَفْدَحَ-

إفْدَاحًا [فدح] الأَمرَ: ان امر را گران و سنگين يافت.

=الأَفْدَع-

م فَدْعَاء، ج فُدْع [فدع] : آنكه در مچ دست يا پايش كجى باشد.

=أَفْدَمَ-

إفْدَامًا [فدم] فَم الآنيةِ: دهانه ى ظرفها را با پوشش بست.

=أَفَرَّ-

إفْرَارًا [فرّ] هُ: او را وادار به گريز كرد.

=الأَفَرّ-

[فرّ] : خوش لب و دندان و لبخند.

=أَفْرَى-

إفْرَاءً [فري] الشي ءَ: آن چيز را بريد و دو نيم كرد، آن چيز را نيكو و اصلاح كرد،- فلانًا: فلانى را نكوهش و سرزنش كرد.

=أَفْرَادُ-

[فرد] الناسِ: بزرگان مردم؛ «افْرادُ النُّجومِ» : ستاره هاى تك كه در آسمان دور از هم ديده شوند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت