فهرس الكتاب

الصفحة 191 من 1009

بزرگ بين؛ «فُلانٌ يَمْشِي البَخْتَرِيَّة» : فلانى به روش متكبران راه مى رود.

=بَخَرَ-

-بَخْرًا تِ القِدْرُ: بخار ديگ آشكار شد.

=بَخِرَ-

-بَخَرًا الفمُ: دهان بد بوى شد.

=بَخَّرَ-

تَبْخِيرًا: بخار بيرون آورد،- هُ و بَخَّرَ عَلَيْهِ: او را با دود بخور خوشبو كرد، او را بخور داد.

=بَخَسَ-

-بَخْسًا هُ: آنرا كم كرد، كاهش داد؛ «لا تَبْخَسْ اخَاكَ حَقَّهُ» : حق برادرت را كم نكن، به او ستم كرد.

=البَخْس-

ناقص، كم؛ «بِثَمَنٍ بَخْسٍ» : به بهائى اندك و ناچيز.

=بَخَشَ-

-بَخْشًا الشي ءَ: آن چيز را سوراخ كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=بَخْشَشَ-

بَخْشَشَةً: به او عطا كرد، بخشيد.

اين واژه در زبان متداول رايج و از فارسى گرفته شده است.

=البَخْشِيش-

بخشش و عطا و كرم. اين واژه فارسى است.

=بَخَصَ-

-بَخْصًا عينَهُ: چشم او را در آورد،- الرَّجُلُ: گوشت روى چشم آن مرد متورم شد و باد كرد.

=البَخَص-

گوشت زير پلك پائين چشم كه بهنگام نگريستن آشكار مى شود.

=بَخَعَ-

-بَخْعًا هُ: او را نااميد برگردانيد، او را شرمنده كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=بَخِعَ-

-بُخُوعًا و بَخَاعَةً بالحقِّ: به حق اقرار و اعتراف كرد و به آن تن در داد.

=بَخَّعَ-

تَبْخِيعًا هُ: او را بسيار ملامت و نكوهش كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=بَخَق-

-بَخْقًا عينَهُ: چشم او را كور كرد، از كاسه در آورد.

=بَخِقَ-

-بَخَقًا تْ عينُهُ: چشم او به گونه ى بسيار بدى كور شد.

=بَخِلَ-

-بَخَلًا: بخيل شد،- عليهِ و عنهُ: بر او بخل ورزيد و چيزى به او نداد.

=بَخُلَ-

-بُخْلًا: مترادف (بَخِلَ) است.

=بَخَّلَ-

تَبْخِيلًا هُ: وى را بخيل شمرد.

=البُخْل-

بخل ورزيدن و خسيس بودن، اين واژه ضد (الجُودُ وَ السَّخَاء) است.

=البُخُل-

مترادف (البُخْل) است.

=البَخُور-

ج أَبْخِرَة و بَخُورات: ماده ايست چسبنده كه بهنگام سوختن بوى خوشى از آن بر مىيد؛ «بَخُور مَريم» و «بَخورُ الأَكْراد» و «بَخُور البَرّ» و «بَخُور السُّودَانِ» و «بَخورُ البَرْبَر» (ن) : نام گياهانى است عشبى كه براى زينت كشت مى شوند.

=البَخِيت-

خوش شانس، خوش اقبال.

=البَخِيل-

ج بُخَلَاء: بخيل. اين واژه ضد (السَّخِيّ وَ الكَرِيم) است.

=بَدَّ-

-بَدًّا رِجْلَيْه: دو پاى خود را از هم دور داشت،- الرَّجُلَ عَن الشّي ءِ: آن مرد را از آن چيز دور كرد.

=البُدّ-

قسمت، عوض، گريز، چاره؛ «لَا بُدَّ مِن هَذا» : ناگزير از اين چيز است؛ «اذا لم يَكُنْ بُدٌ مِنْ انْ» : اگر چاره اى نباشد كه ... ؛

«مِنْ كُلِّ بُدّ» : در هر حال.

=البِدّ-

همسان، همتا، نظير؛ «هَذَا بِدُّه» :

اين همتاى اوست.

=بَدَا-

-بُدُوًّا و بَدَاءً و بَدْوًا و بَدَاءَةً [بدو] : آشكار و نمايان شد،- لهُ في امرٍ: براى آن كار انديشه اى به يادش آمد،- بَدَاوَةً و بِدَاوَةً: به سوى بيابان رفت، در بيابان اقامت كرد و بيابانى شد.

=البَدَاءَة-

[بدأ] : آغاز هر چيزى، پيدايش هر چيزى.

=البَدَاءَة-

[بدو] مص بَدَا،- ج بَدَوات: رأى صادره، انديشه ى پديد آمده.

=البَدَائِه-

[بده] : جمع (البَدِيِهَة) است؛ «هَذَا مَعْلومٌ في بَدائِهِ العُقُول» : اين چيز از بديهيات عقلى است كه شناخته شده مى باشد؛ «لِفُلانٍ بَدَائِهُ في الْكَلامِ» : فلانى سخنان بديع و شگفت مىورد.

=البَدَائيّ-

[بدأ] : آغازين، نخستين، طبيعى، فطرى.

=البَدَاة-

ج بَدَوَات [بدو] : آرزو، هوس، دلسردى، خاك، قارچ.

=البُدَاد-

نصيب و قسمت.

=البَدَاد-

[بدّ] : جنگ تن به تن؛ «لَقُوا بَدَادَهُم» : همتايان خود را ديدند.

=بَدَارِ-

اسم فعل است بمعناى (اسْرِعْ) :

شتاب كن.

=البَدَانَة-

چاقى، تنومندى.

=البَدَاهَة-

ناگهان آمدن، مترادف (المُفَاجَأة) است، سرعت انديشيدن؛ «بَدَاهَةً و بِالبَدَاهَة» : ناخودآگاه، فرمانبردارى، آغاز هر چيزى؛ «لَحِقَهُ في بَدَاهَةِ جَرْيِهِ» : در آغاز حركت و دويدن به او رسيد و پيوست.

=البَدَاوَة-

[بدو] : زندگى باديه نشينان كوچ كننده، ضد (الْحَضَارَة) : شهرنشينى است؛ «بَدَاوةُ الأَمْر» : آغاز آن كار.

=البِدَاوَة-

- [بدو] : زندگى باده نشينان كوچ كننده، بر خلاف شهريگرى و شهرنشينى است.

=البِدَايَة-

[بدأ] : آغاز، ابتداء؛ «فى بَدَايةِ الأَمْرِ» : در آغاز كار.

=بَدَأَ-

-بَدْءًا الشي ءَ و بِهِ: آن كار را آغاز كرد، پيش از همه به آن كار آغاز كرد،- الشّي ءَ:

آن چيز را ساخت، پايه ريزى كرد،- بِفُلانٍ: فلانى را بر ديگران مقدّم داشت،- اللّهُ الْخَلْقَ: خداوند خلق را آفريد.

=بَدَّأَ-

تَبدِئةً هُ: او را وادار بر آغازيدن كرد،- ه على: او را بر ... مقدّم داشت و برتر كرد.

=البَدء-

ج أَبْدَاء و بُدُوء: آغاز كار، پيدايش؛ «افْعَلُهُ بَدْءًا و بَدْءَ بَدْءٍ و اوَّلَ بَدْءٍ و بَادِئَ بَدْءٍ» :

قبل از هر چيزى به آن كار آغاز خواهم كرد؛ «افْعَلُهُ عَوْدًا و بَدْءًا او عَودًا الى بَدْءٍ» : آن كار را از آغاز تا پايان انجام مى دهم؛ «مُنْذُ البَدْءِ» : از آغاز كار.

=البَدْأَة-

مترادف (البَدْء) است، آغاز سفر به جائى؛ «اكْتَرَيْتُ الْفَرَسَ لِلْبَدْأَةِ وَ الرَّجْعَة» :

اسب را براى رفت و برگشت كرايه كردم.

=البُدَّة-

ج بُدَد: سهميه، شانس، بخت.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت