فهرس الكتاب

الصفحة 382 من 1009

شكمش بچه ى زنده باشد و با شكافتن شكم او بچه را زنده بيرون آورند.

=الخُشْف-

ج خِشَفَة: بچه ى آهو بهنگام تولد.

=الخَشْف-

صدا، بانگ، تكان خوردن، حسّ پنهان، مترادف (الخُشْف) است.

=الخِشْف-

مترادف (الخُشْف) است.

=الخَشَف-

يخ سفت و خشك، حامد نرم.

=الخَشْفَة-

صدا، بانگ، حركت و حسّ پنهانى.

=الخَشَفَة-

مترادف (الخَشْفة) است.

=خَشَمَ-

-خَشْمًا هُ: بينى او را شكست.

=خَشِمَ-

-خَشَمًا و خُشُومًا: بينى او فراخ شد،- الأَنفُ: بوى بينى او دگرگون شد.

=الخَشْمَاء-

مؤنث (الأَخْشَم) است.

=خَشُنَ-

-خُشْنَةً و خَشَانَةً و خُشُونَةً و مَخْشَنَةً: زبر و خشن شد. اين واژه خلاف (نَعِمَ) و (لَانَ) است.

=خَشَّنَ-

تَخْشِينًا هُ: آن را خشن كرد؛ «خَشَّنَ صَدْرَهُ» : سينه ى او را پر از كينه كرد.

=الخَشِن-

ج خِشَان: زبر، خلاف (الناعِم و الليِّن) است؛ «الجِنْسُ الخَشِن» : بر مردان اطلاق مى شود.

=الخَشْنَاء-

مؤنث (الأَخْشَن) است؛ «كَتِيبَةٌ خَشْنَاء» : لشكر تا دندان مسلّح.

=الخُشُوع-

مص، تواضع، فروتنى.

=الخُشُونَة-

زبرى. ضد (النعُومَة) و (اللِّين) است.

=خَشيَ-

-خَشْيًا و خِشيًا و خَشْيَةً و خَشَاةً و خَشَيَانًا و مَخْشِيَةً و مَخْشَاةً [خشي] هُ: از او ترسيد و پرهيز كرد.

=الخَشِي-

[خشي] : ترسو،- من النبات: گياه خشك.

=الخَشِيّ-

مترادف (الخَشِي) است.

=الخَشْيَا-

ج خَشَايَا [خشي] : مؤنث (الخَشْيَان) است.

=الخَشْيَان-

[خشي] : مترادف (الخَائِف) است.

=الخَشْيَانَة-

ج خَشَايَا [خشي] : مؤنث (الخَشْيَان) است.

=الخَشِيب-

ج خُشُب و خَشَائِب: نامرغوب، دراز و خشن و بدخوى و جفا پيشه؛ «جَمَلٌ خَشِيب» : شتر تنومند و سنگين،- من السيُوف: شمشير تازه ساز كه هنوز برّاق و صيقلى نشده باشد،- من القِسىّ: نيزه ى تراشيده شده.

=الخِشْيَة-

[خشي] : مص؛ «خَشْيَةَ أنْ» : از ترس اينكه ...

=الخِشْيَة-

[خشي] : ترس،- «خِشْيَةً مِن» : از ترس.

=الخَشِيَة-

ج خَشَايَا [خشي] : مؤنث (الخَشِي) است.

=الخَشِيف-

[خشف] : مترادف (الخَشَف) است.

=الخَشِين-

بدخوى و خشن.

=خَصَّ-

-خَصَاصَةً و خَصَاصًا و خَصَاصَاءَ [خصّ] :

فقير شد، بى چيز شد،-- خصًّا و خُصُوصًا و خُصُوصَةً و خُصُوصِيَّةً و تَخِصَّةً و خِصيَّةً و خِصِّيصى و خِصِّيصَاءَ فُلانًا بالشي ءِ: آن چيز را به فلانى اختصاص داد و براى او برگزيد؛ «خَصَّهُ بالودّ» : به تنهائى او را دوست داشت،- خَصًّا و خُصُوصًا الشي ءُ: آن چيز اختصاصى شد. ضد (عَمَّ) است،- الشي ءَ لِنَفْسِهِ: آن چيز را براى خود برگزيد،- هُ بعنايته: او را مورد توجه و اهميت قرار داد،- هُ بالذِكرِ: به ياد او شد،- بِهِ نَفْسهُ: او را به خود اختصاص داد؛ «هَذَا لَا يَخُصُّنى» :

علاقه اى به آن ندارم؛ «اخُصُّ مِنهم» : مقصود من درباره ى آنهاست سخن مى گويم.

=الخُصّ-

ج أَخْصَاص و خُصُوص و خِصَاص:

خانه اى كه از ني يا درخت ساخته شده باشد، كلبه ى مى فروش.

=الخِصّ-

ناقص، كم؛ «شَهْرٌ خِصّ» : ماه سى كم.

=خَصَى-

-خِصَاءً [خصي] هُ: آن مرد را اخته كرد.

=خُصَى-

الثَّعْلَبِ [خصي] (ن) : مترادف (السَّحْلَب) است.

=خُصَى-

الكَلْبِ [خصي] (ن) : مترادف (السَّحلَب) است.

=الخِصَار-

شلوار، دامن.

=الخَصَاص-

[خصّ] : هر شكاف يا سوراخى كه بر درب يا نقاب و مانند آن باشد؛ «بَدَا القمرُ من خَصَاص الغيم» : ماه از لابلاى ابر ديده شد؛ «لَمَحْتُهُ من خَصَاص الباب» : او را از سوراخ درب ديدم، شكاف و فرورفتگى در ديوار و مانند آن.

=الخُصَاصَة-

ج خُصَاص [خصّ] : باز مانده ى انگور بر درخت پس از چيدن انگورها، مقدارى كم.

=الخَصَاصَة-

[خصّ] : واحد (الخَصَاص) است، بينوائى و بدحالى؛ «سَدَدْتُ خَصَاصَةَ فلانٍ» : فقر و نيازمندى فلانى را جبران كردم.

=الخَصَّاف-

نعل كوب، نعل ساز، دروغگو.

=الخِصَام-

دشمنى، جدال، نزاع، اختلاف.

=الخُصَّان-

[خصّ] من القوم: نيكان و بزرگان قوم؛ «إنَّمَا يفعل هذا خصَّانُ الناسِ» :

همانا كه اين كار را بزرگان قوم انجام ميدهند.

=الخِصَّان-

[خصّ] من القوم: مترادف (الخُصَّان) است.

=خَصَبَ-

-خِصْبًا المكانُ: در آن جاى گياه و خير و بركت زياد شد.

=خَصِبَ-

-خِصْبًا المكانُ: مترادف (خَصَبَ) است.

=الخِصْب-

ج أخْصَاب: بسيارى گياه و خير و بركت، فراخ روزى و زندگى.

=الخَصِب-

جاى پرگياه و با بركت.

=خَصِرَ-

-خَصَرًا اليومُ: روز سرد شد،- الرجُلُ: سرما دست و پاى آن مرد را زد.

=الخَصْر-

ج خُصُور: كمر انسان، پهلوى انسان؛ «خَصْرُ القَدَم» : پنجه ى پا.

=الخَصَر-

سرما.

=الخَصِر-

سرد.

=خَصَّصَ-

تَخْصيصًا [خصّ] الشي ءَ: آن چيز را ويژه كرد. اين واژه ضد (عَمَّمَهُ) است،- هُ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت