شكمش بچه ى زنده باشد و با شكافتن شكم او بچه را زنده بيرون آورند.
ج خِشَفَة: بچه ى آهو بهنگام تولد.
صدا، بانگ، تكان خوردن، حسّ پنهان، مترادف (الخُشْف) است.
مترادف (الخُشْف) است.
يخ سفت و خشك، حامد نرم.
=الخَشْفَة-
صدا، بانگ، حركت و حسّ پنهانى.
=الخَشَفَة-
مترادف (الخَشْفة) است.
=خَشَمَ-
-خَشْمًا هُ: بينى او را شكست.
=خَشِمَ-
-خَشَمًا و خُشُومًا: بينى او فراخ شد،- الأَنفُ: بوى بينى او دگرگون شد.
=الخَشْمَاء-
مؤنث (الأَخْشَم) است.
=خَشُنَ-
-خُشْنَةً و خَشَانَةً و خُشُونَةً و مَخْشَنَةً: زبر و خشن شد. اين واژه خلاف (نَعِمَ) و (لَانَ) است.
=خَشَّنَ-
تَخْشِينًا هُ: آن را خشن كرد؛ «خَشَّنَ صَدْرَهُ» : سينه ى او را پر از كينه كرد.
=الخَشِن-
ج خِشَان: زبر، خلاف (الناعِم و الليِّن) است؛ «الجِنْسُ الخَشِن» : بر مردان اطلاق مى شود.
=الخَشْنَاء-
مؤنث (الأَخْشَن) است؛ «كَتِيبَةٌ خَشْنَاء» : لشكر تا دندان مسلّح.
=الخُشُوع-
مص، تواضع، فروتنى.
=الخُشُونَة-
زبرى. ضد (النعُومَة) و (اللِّين) است.
=خَشيَ-
-خَشْيًا و خِشيًا و خَشْيَةً و خَشَاةً و خَشَيَانًا و مَخْشِيَةً و مَخْشَاةً [خشي] هُ: از او ترسيد و پرهيز كرد.
=الخَشِي-
[خشي] : ترسو،- من النبات: گياه خشك.
=الخَشِيّ-
مترادف (الخَشِي) است.
=الخَشْيَا-
ج خَشَايَا [خشي] : مؤنث (الخَشْيَان) است.
=الخَشْيَان-
[خشي] : مترادف (الخَائِف) است.
=الخَشْيَانَة-
ج خَشَايَا [خشي] : مؤنث (الخَشْيَان) است.
=الخَشِيب-
ج خُشُب و خَشَائِب: نامرغوب، دراز و خشن و بدخوى و جفا پيشه؛ «جَمَلٌ خَشِيب» : شتر تنومند و سنگين،- من السيُوف: شمشير تازه ساز كه هنوز برّاق و صيقلى نشده باشد،- من القِسىّ: نيزه ى تراشيده شده.
=الخِشْيَة-
[خشي] : مص؛ «خَشْيَةَ أنْ» : از ترس اينكه ...
=الخِشْيَة-
[خشي] : ترس،- «خِشْيَةً مِن» : از ترس.
=الخَشِيَة-
ج خَشَايَا [خشي] : مؤنث (الخَشِي) است.
=الخَشِيف-
[خشف] : مترادف (الخَشَف) است.
=الخَشِين-
بدخوى و خشن.
=خَصَّ-
-خَصَاصَةً و خَصَاصًا و خَصَاصَاءَ [خصّ] :
فقير شد، بى چيز شد،-- خصًّا و خُصُوصًا و خُصُوصَةً و خُصُوصِيَّةً و تَخِصَّةً و خِصيَّةً و خِصِّيصى و خِصِّيصَاءَ فُلانًا بالشي ءِ: آن چيز را به فلانى اختصاص داد و براى او برگزيد؛ «خَصَّهُ بالودّ» : به تنهائى او را دوست داشت،- خَصًّا و خُصُوصًا الشي ءُ: آن چيز اختصاصى شد. ضد (عَمَّ) است،- الشي ءَ لِنَفْسِهِ: آن چيز را براى خود برگزيد،- هُ بعنايته: او را مورد توجه و اهميت قرار داد،- هُ بالذِكرِ: به ياد او شد،- بِهِ نَفْسهُ: او را به خود اختصاص داد؛ «هَذَا لَا يَخُصُّنى» :
علاقه اى به آن ندارم؛ «اخُصُّ مِنهم» : مقصود من درباره ى آنهاست سخن مى گويم.
=الخُصّ-
ج أَخْصَاص و خُصُوص و خِصَاص:
خانه اى كه از ني يا درخت ساخته شده باشد، كلبه ى مى فروش.
=الخِصّ-
ناقص، كم؛ «شَهْرٌ خِصّ» : ماه سى كم.
=خَصَى-
-خِصَاءً [خصي] هُ: آن مرد را اخته كرد.
=خُصَى-
الثَّعْلَبِ [خصي] (ن) : مترادف (السَّحْلَب) است.
=خُصَى-
الكَلْبِ [خصي] (ن) : مترادف (السَّحلَب) است.
=الخِصَار-
شلوار، دامن.
=الخَصَاص-
[خصّ] : هر شكاف يا سوراخى كه بر درب يا نقاب و مانند آن باشد؛ «بَدَا القمرُ من خَصَاص الغيم» : ماه از لابلاى ابر ديده شد؛ «لَمَحْتُهُ من خَصَاص الباب» : او را از سوراخ درب ديدم، شكاف و فرورفتگى در ديوار و مانند آن.
=الخُصَاصَة-
ج خُصَاص [خصّ] : باز مانده ى انگور بر درخت پس از چيدن انگورها، مقدارى كم.
=الخَصَاصَة-
[خصّ] : واحد (الخَصَاص) است، بينوائى و بدحالى؛ «سَدَدْتُ خَصَاصَةَ فلانٍ» : فقر و نيازمندى فلانى را جبران كردم.
=الخَصَّاف-
نعل كوب، نعل ساز، دروغگو.
=الخِصَام-
دشمنى، جدال، نزاع، اختلاف.
=الخُصَّان-
[خصّ] من القوم: نيكان و بزرگان قوم؛ «إنَّمَا يفعل هذا خصَّانُ الناسِ» :
همانا كه اين كار را بزرگان قوم انجام ميدهند.
=الخِصَّان-
[خصّ] من القوم: مترادف (الخُصَّان) است.
=خَصَبَ-
-خِصْبًا المكانُ: در آن جاى گياه و خير و بركت زياد شد.
=خَصِبَ-
-خِصْبًا المكانُ: مترادف (خَصَبَ) است.
=الخِصْب-
ج أخْصَاب: بسيارى گياه و خير و بركت، فراخ روزى و زندگى.
=الخَصِب-
جاى پرگياه و با بركت.
=خَصِرَ-
-خَصَرًا اليومُ: روز سرد شد،- الرجُلُ: سرما دست و پاى آن مرد را زد.
=الخَصْر-
ج خُصُور: كمر انسان، پهلوى انسان؛ «خَصْرُ القَدَم» : پنجه ى پا.
=الخَصَر-
سرما.
=الخَصِر-
سرد.
=خَصَّصَ-
تَخْصيصًا [خصّ] الشي ءَ: آن چيز را ويژه كرد. اين واژه ضد (عَمَّمَهُ) است،- هُ