فهرس الكتاب

الصفحة 476 من 1009

=الزَّغْبَاء-

مؤنث (الأَزْغَب) است.

=الزُّغْبَة-

(ح) : گونه اى جانور جونده بسان موش ولى در حجم بزرگتر مى باشد و معمولًا در لابلاى درختان زندگى مى كند و در زمستان ميخوابد، موش زمستان خواب.

=الزَّغَبَة-

واحد (الزَّغَب) است.

=زَغْبَر-

زَغبَرَةً [زغبر] الثوبُ: جامه حاشيه دار يا پرزدار شد.

=الزَّغْبَر-

مترادف (الزَّغْبِر) است.

=الزَّغْبُر-

مترادف (الزَّغْبِر) است.

=الزِّغْبِر-

آنچه كه در بالاى جامه از پُرز و ابريشم و جز آنها باشد.

=الزُّغْبُرة-

پرزهاى ريسمان، فصيح اين كلمه (الزِّئْبَرة) است، پرهاى ريز. اين كلمه تحريفى از (الزغَب) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=زَغْرَدَ-

زَغْرَدَةً [زغرد] البعيرُ: شتر بانگ خود را در گلويش گردانيد،- تِ المرأةُ: آن زن شادمانى خود را با صداى بلند و لرزان آشكار كرد.

=الزَّغْرَدَة-

ج زَغَارِيد: «زَغْرَدَةُ النساء» في الفرح:

اعلام شادمانى زنان با صداهاى بلند و لرزان.

=زَغَلَ-

-زَغْلًا الماءَ: آب را يكباره ريخت،- الشَّرَابَ: مي را چشيد،- الصَّبِيُّ امَّهُ: كودك از پستان مادرش شير خورد،- الذهَبَ و غيرَهُ: زر و جز آن را تقلّبى كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الزَّغَل-

نيرنگ، تقلب، فريب.

=الزُّغْلَة-

يكبار آب ريختن، آنچه را كه از مي چشند.

=الزُّغْلُول-

ج زَغَالِيل: كودك، جوجه ى كبوتر، مرد سبكبال.

=الزُّغْلِيّ-

نيرنگ باز، خدعه گر، فريبكار.

=زَفَّ-

زَفًّا و زُفُوفًا و زَفِيفًا [زفف] : شتاب كرد،- تِ الرّيحُ: باد بطور ملايم وزيد،- زَفًّا و زَفِيفًا الطائرُ: پرنده با گستردن بالها خود را بر زمين افكند،-- زَفًّا و زِفَافًا البرقُ: برق درخشيد،- العَرُوسَ الى زَوْجِها: عروس را به خانه شوهر روانه كرد،- الأَمْرَ الى فلان: او را از آن كار آگاه كرد، او را به آن امر مژده داد؛ «زَفَّ الْبُشرى اليهِ» : به او بشارت داد.

=الزَّفَ-

پَر كوچك.

=زَفَى-

-زَفْيًا و زَفَيَانًا [زفي] تِ القوسُ: كمان صدا كرد،- تِ الرّيحُ السحَابَ او التُّرابَ او نحوَهما: باد ابر يا خاك و مانند آنها را پراكنده كرد و راند،- الرَّجُلُ بِنَفْسِهِ: آن مرد از خود گذشتگى كرد و بسوى نابودى رفت.

=الزِّفَاف-

[زفّ] : ازدواج، عَرُوسِي.

=الزَّفَّاف-

[زفف] : سبك و شتابان.

=الزَّفَّان-

[زفّ] : مترادف (الزفاف) است.

=الزَّفان-

[زفن] : رَقّاص.

=زَفَّتَ-

تَزْفِيتًا [زفت] السفينةَ: كشتى را با زفت يا قير اندود،- الطريقَ: كوچه را با زِفت اسفالت كرد.

=الزِّفْت-

قير. اين واژه يونانى است.

=الزُّفَّة-

[زفف] : گروه، دسته.

=الزَّفَّة-

اسم مرّه از (زَفَّ) است،- عند العامَّة:

و در زبان متداول بمعناى يكبار توبيخ سخت مى باشد؛ «زَفَّةُ الْعَرُوسِ» : گردانيدن عروس در كوچه و خيابان براى ابراز شادمانى. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=زَفَرَ-

زَفْرًا و زَفِيرًا الرجُلُ: هوا را از سينه برون كشيد،- الحِمَارُ: خر عرعر كرد،- تِ النَّارُ:

صدا برافروختن آتش شنيده شد،- تِ الأرضُ: گياه زمين نمايان شد،- زَفْرًا الْمَاءَ.

=آب بركشيد،- الشي ءَ: آن چيز را برداشت.

=الزَّفْر-

ج أزفار: بار سنگين، گروهى از مردم، لشكر، مَشك، اسباب و لوازم مسافر.

=الزُّفَر-

مهتر، آنكه در حمل مشكها پرتوان باشد، دلير و نيرومند،- (ح) : شير، دريا، رودخانه ى پر از آب، عطاي بسيار، مرد بخشنده، لشكر.

=الزَّفَر-

چوبى كه درخت را با آن نگهدارند،- عِند المَسيحيّين: و در نزد مسيحيان خوردن گوشت و شير و مانند آنهاست كه در مقابل آن (القِطَاعة) است بمعناى پرهيز و نخوردن آن غذاهاست.

=الزُّفْرَة-

نَفَس بلند كشيدن، نَفَسِ گرم؛ «زُفْرَة الدَّابَّة» : پهلوى باد كرده ى ستور؛ «زُفْرةُ الشي ءِ» : ميان هر چيزى.

=الزَّفْرَة-

مترادف (الزُّفرَة) است، اسم است از (زَفَرَ الرّجُلُ او الحِمَارُ) ،- ج زَفَرات: و چه بسا كه شاعر براى ضرورت شعر، فاء را ساكن كند و گويد (زَفَرات) .

=زَفْزَفَ-

زَفْزَفَةً [زفزف] الرجُلُ: آن مرد سخت راه پيمود، خوب راه رفت،- الطَائِرُ: پرنده بالهاى خود را گشود، پرنده خود را به پائين افكند،- تِ الرّيحُ الحَشِيشَ: باد گياه را تكان داد و در آن صدا افكند،- الْمَركبُ:

صداى كشتى شنيده شد.

=الزَّفْزَاف-

[زفزف] : مترادف (الزفْزَف) است، سبك،- (ح) : شترمرغ.

=الزَّفْزَف-

[زفزف] : باد تند و پيوسته.

=الزَّفَف-

[زفّ] : انباشتن پرهاى ريز پرنده بر روى هم.

=زَفَنَ-

-زَفْنًا: رقصيد، پاى بر زمين كوبيد رقصيد.

=الزِّفْن-

(ب) : چتر يا سايه پوش كه بر روى بامها نصب كنند.

=الزَّفُوف-

[زفّ] : شترمرغ،- مِن النُّوق: ماده شتر خوب و تندرو؛ «قوسٌ زَفُوفٌ» : كمان نرم.

=الزَّفُون-

«الناقةُ الزَّفُون» : ماده شتر لنگ.

=الزَّفَيَان-

[زفي] : مص، سبكى، سبك؛ «نَاقةٌ زَفَيَان» : ماده شتر تندرو.

=الزَّفِير-

مص، آغاز صداى خر، و پايان صداى خر را (الشَّهِيق) گويند، بلا.

=الزَّفِيف-

[زفّ] : تند و سبكبال.

=زَقَّ-

-زَقًّا [زقق] الطائرُ فرخَهُ: پرنده جوجه ى خود را با نوك غذا داد،- الكَبْشَ: پوست گوسفند را از سر تا پاى درآورد.

=الزُّقّ-

ج زَقَقَة: مي، شراب.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت