مؤنث (الأَزْغَب) است.
=الزُّغْبَة-
(ح) : گونه اى جانور جونده بسان موش ولى در حجم بزرگتر مى باشد و معمولًا در لابلاى درختان زندگى مى كند و در زمستان ميخوابد، موش زمستان خواب.
=الزَّغَبَة-
واحد (الزَّغَب) است.
=زَغْبَر-
زَغبَرَةً [زغبر] الثوبُ: جامه حاشيه دار يا پرزدار شد.
=الزَّغْبَر-
مترادف (الزَّغْبِر) است.
=الزَّغْبُر-
مترادف (الزَّغْبِر) است.
=الزِّغْبِر-
آنچه كه در بالاى جامه از پُرز و ابريشم و جز آنها باشد.
=الزُّغْبُرة-
پرزهاى ريسمان، فصيح اين كلمه (الزِّئْبَرة) است، پرهاى ريز. اين كلمه تحريفى از (الزغَب) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=زَغْرَدَ-
زَغْرَدَةً [زغرد] البعيرُ: شتر بانگ خود را در گلويش گردانيد،- تِ المرأةُ: آن زن شادمانى خود را با صداى بلند و لرزان آشكار كرد.
=الزَّغْرَدَة-
ج زَغَارِيد: «زَغْرَدَةُ النساء» في الفرح:
اعلام شادمانى زنان با صداهاى بلند و لرزان.
=زَغَلَ-
-زَغْلًا الماءَ: آب را يكباره ريخت،- الشَّرَابَ: مي را چشيد،- الصَّبِيُّ امَّهُ: كودك از پستان مادرش شير خورد،- الذهَبَ و غيرَهُ: زر و جز آن را تقلّبى كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الزَّغَل-
نيرنگ، تقلب، فريب.
=الزُّغْلَة-
يكبار آب ريختن، آنچه را كه از مي چشند.
=الزُّغْلُول-
ج زَغَالِيل: كودك، جوجه ى كبوتر، مرد سبكبال.
=الزُّغْلِيّ-
نيرنگ باز، خدعه گر، فريبكار.
=زَفَّ-
زَفًّا و زُفُوفًا و زَفِيفًا [زفف] : شتاب كرد،- تِ الرّيحُ: باد بطور ملايم وزيد،- زَفًّا و زَفِيفًا الطائرُ: پرنده با گستردن بالها خود را بر زمين افكند،-- زَفًّا و زِفَافًا البرقُ: برق درخشيد،- العَرُوسَ الى زَوْجِها: عروس را به خانه شوهر روانه كرد،- الأَمْرَ الى فلان: او را از آن كار آگاه كرد، او را به آن امر مژده داد؛ «زَفَّ الْبُشرى اليهِ» : به او بشارت داد.
=الزَّفَ-
پَر كوچك.
=زَفَى-
-زَفْيًا و زَفَيَانًا [زفي] تِ القوسُ: كمان صدا كرد،- تِ الرّيحُ السحَابَ او التُّرابَ او نحوَهما: باد ابر يا خاك و مانند آنها را پراكنده كرد و راند،- الرَّجُلُ بِنَفْسِهِ: آن مرد از خود گذشتگى كرد و بسوى نابودى رفت.
=الزِّفَاف-
[زفّ] : ازدواج، عَرُوسِي.
=الزَّفَّاف-
[زفف] : سبك و شتابان.
=الزَّفَّان-
[زفّ] : مترادف (الزفاف) است.
=الزَّفان-
[زفن] : رَقّاص.
=زَفَّتَ-
تَزْفِيتًا [زفت] السفينةَ: كشتى را با زفت يا قير اندود،- الطريقَ: كوچه را با زِفت اسفالت كرد.
=الزِّفْت-
قير. اين واژه يونانى است.
=الزُّفَّة-
[زفف] : گروه، دسته.
=الزَّفَّة-
اسم مرّه از (زَفَّ) است،- عند العامَّة:
و در زبان متداول بمعناى يكبار توبيخ سخت مى باشد؛ «زَفَّةُ الْعَرُوسِ» : گردانيدن عروس در كوچه و خيابان براى ابراز شادمانى. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=زَفَرَ-
زَفْرًا و زَفِيرًا الرجُلُ: هوا را از سينه برون كشيد،- الحِمَارُ: خر عرعر كرد،- تِ النَّارُ:
صدا برافروختن آتش شنيده شد،- تِ الأرضُ: گياه زمين نمايان شد،- زَفْرًا الْمَاءَ.
=آب بركشيد،- الشي ءَ: آن چيز را برداشت.
=الزَّفْر-
ج أزفار: بار سنگين، گروهى از مردم، لشكر، مَشك، اسباب و لوازم مسافر.
=الزُّفَر-
مهتر، آنكه در حمل مشكها پرتوان باشد، دلير و نيرومند،- (ح) : شير، دريا، رودخانه ى پر از آب، عطاي بسيار، مرد بخشنده، لشكر.
=الزَّفَر-
چوبى كه درخت را با آن نگهدارند،- عِند المَسيحيّين: و در نزد مسيحيان خوردن گوشت و شير و مانند آنهاست كه در مقابل آن (القِطَاعة) است بمعناى پرهيز و نخوردن آن غذاهاست.
=الزُّفْرَة-
نَفَس بلند كشيدن، نَفَسِ گرم؛ «زُفْرَة الدَّابَّة» : پهلوى باد كرده ى ستور؛ «زُفْرةُ الشي ءِ» : ميان هر چيزى.
=الزَّفْرَة-
مترادف (الزُّفرَة) است، اسم است از (زَفَرَ الرّجُلُ او الحِمَارُ) ،- ج زَفَرات: و چه بسا كه شاعر براى ضرورت شعر، فاء را ساكن كند و گويد (زَفَرات) .
=زَفْزَفَ-
زَفْزَفَةً [زفزف] الرجُلُ: آن مرد سخت راه پيمود، خوب راه رفت،- الطَائِرُ: پرنده بالهاى خود را گشود، پرنده خود را به پائين افكند،- تِ الرّيحُ الحَشِيشَ: باد گياه را تكان داد و در آن صدا افكند،- الْمَركبُ:
صداى كشتى شنيده شد.
=الزَّفْزَاف-
[زفزف] : مترادف (الزفْزَف) است، سبك،- (ح) : شترمرغ.
=الزَّفْزَف-
[زفزف] : باد تند و پيوسته.
=الزَّفَف-
[زفّ] : انباشتن پرهاى ريز پرنده بر روى هم.
=زَفَنَ-
-زَفْنًا: رقصيد، پاى بر زمين كوبيد رقصيد.
=الزِّفْن-
(ب) : چتر يا سايه پوش كه بر روى بامها نصب كنند.
=الزَّفُوف-
[زفّ] : شترمرغ،- مِن النُّوق: ماده شتر خوب و تندرو؛ «قوسٌ زَفُوفٌ» : كمان نرم.
=الزَّفُون-
«الناقةُ الزَّفُون» : ماده شتر لنگ.
=الزَّفَيَان-
[زفي] : مص، سبكى، سبك؛ «نَاقةٌ زَفَيَان» : ماده شتر تندرو.
=الزَّفِير-
مص، آغاز صداى خر، و پايان صداى خر را (الشَّهِيق) گويند، بلا.
=الزَّفِيف-
[زفّ] : تند و سبكبال.
=زَقَّ-
-زَقًّا [زقق] الطائرُ فرخَهُ: پرنده جوجه ى خود را با نوك غذا داد،- الكَبْشَ: پوست گوسفند را از سر تا پاى درآورد.
=الزُّقّ-
ج زَقَقَة: مي، شراب.