فهرس الكتاب

الصفحة 688 من 1009

كارها، «على فِكْرَة» : به مناسبت چيزى.

اين تعبير را در زبان متداول «على فَوقِه» گويند.

=فَكَّكَ-

تَفْكِيكًا [فكّ] هُ: آن را جدا كرد و رها نمود؛ «فَكَّكَ عَدَدًا او عِبَارَةً جَبْريَّة» :

عددى يا مسأله اى را با علم جبر حل كرد،- المُعادلةَ (ع ح) : ريشه معادله جبرى را بدست آورد.

=فَكِهَ-

-فَكَهًا و فَكَاهَةً: آن مرد بذله گو و شوخ و خوش قلب شد،- مِنْهُ: از او در شگفت شد،- لِلشَّي ءِ: از آن چيز در شگفت شد؛ «لو سَمِعتَ حَديثَ فلانٍ لَمَا فَكِهتَ لَهُ» : هرگاه به سخن فلانى گوش دهى از آن تعجب نخواهى كرد.

=فَكَّهَ-

تَفْكِيهًا [فكه] الرجُلَ: با سخنان نغز و طرب انگيز خود او را سرگرم كرد، به او ميوه خورانيد.

=الفَكِه-

مرد خوش قلب و خندان، آنكه به خود ببالد، مرد بى خيال، خورنده ميوه.

=الفَكِهَة-

ج فَكِهَات: مؤنّث (الْفَكِه) است.

=الفَكِيهَة-

مرادف (الْفُكَاهَة) است.

=فَلَّ-

-فَلًّا [فلّ] السيفَ: لبه شمشير را شكست،- الْقَومَ: آن قوم را فرارى داد،-- فَلًّا عَن فُلانٍ عَقْلُهُ: هوش از او به در شد و سپس بهوش آمد،- الرَّجُلُ: آن مرد از كار روى گردان شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفُلّ-

[فلّ] (ن) : گياهى است از نوع زيتونى و از دسته ياسمين، شكوفه آن سفيد رنگ و خوشبو است.

=الفَلّ-

[فلّ] : مص،- ج فُلُول: شكستگى شمشير يا شكاف در لبه آن،- ج فُلُول و فِلَال: آنچه كه از چيزى فرو ريزد مانند ذرات آهن و جرقه آتش، گروه؛ «رَجُلٌ فَلٌّ و قومٌ فَلٌّ» : مرد فرارى و يا گروه فرارى (اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار برده مى شود) و گاهى بر وزن أَفلال و فُلُول جمع بسته مى شود.

=فَلَى-

-فَلْيًا [فلي] الأَمرَ: در آن كار تأمّل نمود و آنرا مورد مُطالعه قرار داد،- رأْسَهُ اوْ ثَوبَهُ: سر و لباس خود را از شپش پاك كرد.

=فَلَّى-

تَفْلِيَةً رأْسَهُ أو ثوبَهُ: مرادف (فلاهُ) است.

=الفَلَا-

[فلو] : جمع (الفَلَاة) است، در زبان متداول به معناى جاى بى سقف و باز مى باشد؛ «نامَ في الْفَلا» : در جائيكه سقف ندارد خوابيد.

=الفُلَّى-

[فلّ] : «كتيبةٌ فُلَّى» : هنگ فرارى.

=الفَلَاة-

ج فَلَوَات و فَلًا و فُلِيّ و فَلِيّ، و جمع فَلًا أَفْلَاء [فلو] : بيابان وسيع و بزرگ.

=الفَلَاح-

الفوز، كاميابى، رهائى يافتن؛ «حَيَّ على الْفَلاح» : به راه راستى و كاميابى بشتابيد، خوشوقتى، پايدارى و بقاء.

=الفَلَّاح-

ج فَلَّاحة و فَلَّاحُون: كشاورز، كرايه كننده ستوران، ناوى، مردم كوهستان و روستا به هر شكل و صورت.

=الفَلَاحَة-

مرادف (الفِلاحَة) است.

=الفِلَاحَة-

كشاورزى، شخم زدن.

=الفَلَّاس-

فروشنده سكه هاى فلزى.

=الفُلَاقَة-

ج فُلَاق: پاره اى چيزى.

=فُلان-

كنايه از انسان است و بدون (الْ) بكار برده مى شود اما اگر (الْ) بر آن درآيد ويژه غير انسان مى شود مانند (رَكِبْتُ الفُلانَ) :

بر فُلان چيز سوار شدم.

=فُلَانةُ-

مؤنّث (فلانٌ) است و حكم آن مانند (فُلانْ) است با اين تفاوت كه ممنوع از صرف است مانند «جاءت فُلانَةُ»

الفِلَايَة-

[فلي] : مرادف (التفْلِيَة) است.

=فَلَتَ-

-فَلْتًا: رهائى يافت،- هُ: او را نجات داد، آزاد كرد.

=الفَلْت-

مص؛ «تِبغُ فَلْتٌ» : تنباكوى بسته بندى نشده.

=الفَلَت-

نجات يافتن، رهائى.

=الفُلَّة-

[فلّ] (ن) : واحد (الفُلّ) است.

=الفَلَّة-

[فلّ] : شكستگى لبه شمشير، و در زبان متداول به معناى انصراف است.

=الفِلْتَان-

«فرسٌ فِلْتان» : اسب تيزرو، تندرو.

=الفَلَتَان-

«رجُلٌ فَلَتَان» : مرد دلير و ماجراجو؛ «فَرَسُ فَلَتَان» : اسب تيزرو، تندرو.

=الفَلْتَة-

ج فَلَتَات: اسم مرّة از (فَلَتَ) است، آخرين شب ماه يا آخرين ماه، كارى نااستوار كه سُست انجام شده باشد؛ «خَرَجَ الرَّجُلُ فَلْتَةً» : آن مرد ناگهان خارج شد؛ «فَلَتَاتُ الكَلام» : اشتباهات و ناهنجاريهاى سخن.

=الفَلَتِيّ-

مرد آلوده به گناه. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=فَلَجَ-

-فَلْجًا و فُلُوجًا الشي ءَ: آنرا به دو نيم تقسيم كرد،- الحرَّاثُ الأَرضُ: كشاورز زمين را شخم زد.

=فَلِجَ-

-فَلَجًا و فَلَجَةً: به بيمارى فلج مبتلا شد، ميان قدمها يا دستها يا دندانهاى او فاصله افتاد.

=فُلِجَ-

به بيمارى فلج مبتلا شد.

=الفَلْج-

مص،- ج فُلُوج: نيمه چيزى.

=الفِلْج-

نيمه چيزى، پيمانه كيل.

=الفَلَج-

مص، بامداد، فلج شدن.

=فَلِحَ-

-فَلَحًا: لب پائين او شكافته شد.

=الفَلْح-

مص،- ج فُلُوح: شكاف.

=الفَلَح-

شكافى كه در لب پائين باشد، پيروزى، رهائى، خوشوقتى، بازماندن.

=الفَلْحَاء-

«شَفَةٌ سُفْلى فَلْحاء» : لب زيرين كه شكافته شده باشد.

=الفَلَحَة-

شكافى در لب پائين.

=فَلَذَ-

-فَلْذًا لهُ من المال شيئًا: چيزى از مال را براى او كنار گذاشت.

=فَلَّذَ-

تَفْليذًا [فلذ] الشي ءَ: آن چيز را پاره پاره كرد.

=الفِلْذ-

ج أَفْلَاذ: كبد شتر.

=الفِلْذَة-

ج فِلَذ و فِلْذ و أَفَلاذ: پاره اى از جگر يا گوشت يا طلا و جُز آنها.

=الفُلُزّ-

نوعى مس سفيد رنگ، خرده آهن، بر جواهرات نيز اطلاق مى شود.

=الفِلَزّ-

مرادف (الفُلُزّ) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت