كارها، «على فِكْرَة» : به مناسبت چيزى.
اين تعبير را در زبان متداول «على فَوقِه» گويند.
تَفْكِيكًا [فكّ] هُ: آن را جدا كرد و رها نمود؛ «فَكَّكَ عَدَدًا او عِبَارَةً جَبْريَّة» :
عددى يا مسأله اى را با علم جبر حل كرد،- المُعادلةَ (ع ح) : ريشه معادله جبرى را بدست آورد.
=فَكِهَ-
-فَكَهًا و فَكَاهَةً: آن مرد بذله گو و شوخ و خوش قلب شد،- مِنْهُ: از او در شگفت شد،- لِلشَّي ءِ: از آن چيز در شگفت شد؛ «لو سَمِعتَ حَديثَ فلانٍ لَمَا فَكِهتَ لَهُ» : هرگاه به سخن فلانى گوش دهى از آن تعجب نخواهى كرد.
=فَكَّهَ-
تَفْكِيهًا [فكه] الرجُلَ: با سخنان نغز و طرب انگيز خود او را سرگرم كرد، به او ميوه خورانيد.
=الفَكِه-
مرد خوش قلب و خندان، آنكه به خود ببالد، مرد بى خيال، خورنده ميوه.
=الفَكِهَة-
ج فَكِهَات: مؤنّث (الْفَكِه) است.
=الفَكِيهَة-
مرادف (الْفُكَاهَة) است.
=فَلَّ-
-فَلًّا [فلّ] السيفَ: لبه شمشير را شكست،- الْقَومَ: آن قوم را فرارى داد،-- فَلًّا عَن فُلانٍ عَقْلُهُ: هوش از او به در شد و سپس بهوش آمد،- الرَّجُلُ: آن مرد از كار روى گردان شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفُلّ-
[فلّ] (ن) : گياهى است از نوع زيتونى و از دسته ياسمين، شكوفه آن سفيد رنگ و خوشبو است.
=الفَلّ-
[فلّ] : مص،- ج فُلُول: شكستگى شمشير يا شكاف در لبه آن،- ج فُلُول و فِلَال: آنچه كه از چيزى فرو ريزد مانند ذرات آهن و جرقه آتش، گروه؛ «رَجُلٌ فَلٌّ و قومٌ فَلٌّ» : مرد فرارى و يا گروه فرارى (اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار برده مى شود) و گاهى بر وزن أَفلال و فُلُول جمع بسته مى شود.
=فَلَى-
-فَلْيًا [فلي] الأَمرَ: در آن كار تأمّل نمود و آنرا مورد مُطالعه قرار داد،- رأْسَهُ اوْ ثَوبَهُ: سر و لباس خود را از شپش پاك كرد.
=فَلَّى-
تَفْلِيَةً رأْسَهُ أو ثوبَهُ: مرادف (فلاهُ) است.
=الفَلَا-
[فلو] : جمع (الفَلَاة) است، در زبان متداول به معناى جاى بى سقف و باز مى باشد؛ «نامَ في الْفَلا» : در جائيكه سقف ندارد خوابيد.
=الفُلَّى-
[فلّ] : «كتيبةٌ فُلَّى» : هنگ فرارى.
=الفَلَاة-
ج فَلَوَات و فَلًا و فُلِيّ و فَلِيّ، و جمع فَلًا أَفْلَاء [فلو] : بيابان وسيع و بزرگ.
=الفَلَاح-
الفوز، كاميابى، رهائى يافتن؛ «حَيَّ على الْفَلاح» : به راه راستى و كاميابى بشتابيد، خوشوقتى، پايدارى و بقاء.
=الفَلَّاح-
ج فَلَّاحة و فَلَّاحُون: كشاورز، كرايه كننده ستوران، ناوى، مردم كوهستان و روستا به هر شكل و صورت.
=الفَلَاحَة-
مرادف (الفِلاحَة) است.
=الفِلَاحَة-
كشاورزى، شخم زدن.
=الفَلَّاس-
فروشنده سكه هاى فلزى.
=الفُلَاقَة-
ج فُلَاق: پاره اى چيزى.
=فُلان-
كنايه از انسان است و بدون (الْ) بكار برده مى شود اما اگر (الْ) بر آن درآيد ويژه غير انسان مى شود مانند (رَكِبْتُ الفُلانَ) :
بر فُلان چيز سوار شدم.
=فُلَانةُ-
مؤنّث (فلانٌ) است و حكم آن مانند (فُلانْ) است با اين تفاوت كه ممنوع از صرف است مانند «جاءت فُلانَةُ»
الفِلَايَة-
[فلي] : مرادف (التفْلِيَة) است.
=فَلَتَ-
-فَلْتًا: رهائى يافت،- هُ: او را نجات داد، آزاد كرد.
=الفَلْت-
مص؛ «تِبغُ فَلْتٌ» : تنباكوى بسته بندى نشده.
=الفَلَت-
نجات يافتن، رهائى.
=الفُلَّة-
[فلّ] (ن) : واحد (الفُلّ) است.
=الفَلَّة-
[فلّ] : شكستگى لبه شمشير، و در زبان متداول به معناى انصراف است.
=الفِلْتَان-
«فرسٌ فِلْتان» : اسب تيزرو، تندرو.
=الفَلَتَان-
«رجُلٌ فَلَتَان» : مرد دلير و ماجراجو؛ «فَرَسُ فَلَتَان» : اسب تيزرو، تندرو.
=الفَلْتَة-
ج فَلَتَات: اسم مرّة از (فَلَتَ) است، آخرين شب ماه يا آخرين ماه، كارى نااستوار كه سُست انجام شده باشد؛ «خَرَجَ الرَّجُلُ فَلْتَةً» : آن مرد ناگهان خارج شد؛ «فَلَتَاتُ الكَلام» : اشتباهات و ناهنجاريهاى سخن.
=الفَلَتِيّ-
مرد آلوده به گناه. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=فَلَجَ-
-فَلْجًا و فُلُوجًا الشي ءَ: آنرا به دو نيم تقسيم كرد،- الحرَّاثُ الأَرضُ: كشاورز زمين را شخم زد.
=فَلِجَ-
-فَلَجًا و فَلَجَةً: به بيمارى فلج مبتلا شد، ميان قدمها يا دستها يا دندانهاى او فاصله افتاد.
=فُلِجَ-
به بيمارى فلج مبتلا شد.
=الفَلْج-
مص،- ج فُلُوج: نيمه چيزى.
=الفِلْج-
نيمه چيزى، پيمانه كيل.
=الفَلَج-
مص، بامداد، فلج شدن.
=فَلِحَ-
-فَلَحًا: لب پائين او شكافته شد.
=الفَلْح-
مص،- ج فُلُوح: شكاف.
=الفَلَح-
شكافى كه در لب پائين باشد، پيروزى، رهائى، خوشوقتى، بازماندن.
=الفَلْحَاء-
«شَفَةٌ سُفْلى فَلْحاء» : لب زيرين كه شكافته شده باشد.
=الفَلَحَة-
شكافى در لب پائين.
=فَلَذَ-
-فَلْذًا لهُ من المال شيئًا: چيزى از مال را براى او كنار گذاشت.
=فَلَّذَ-
تَفْليذًا [فلذ] الشي ءَ: آن چيز را پاره پاره كرد.
=الفِلْذ-
ج أَفْلَاذ: كبد شتر.
=الفِلْذَة-
ج فِلَذ و فِلْذ و أَفَلاذ: پاره اى از جگر يا گوشت يا طلا و جُز آنها.
=الفُلُزّ-
نوعى مس سفيد رنگ، خرده آهن، بر جواهرات نيز اطلاق مى شود.
=الفِلَزّ-
مرادف (الفُلُزّ) است.