فهرس الكتاب

الصفحة 865 من 1009

جوجه كشى.

=المُفَرِّخ-

[فرخ] : «طائرةٌ مُفَرِّخٌ» : پرنده اى كه جوجه دارد.

=المُفْرَد-

[فرد] : مفع، يكى، يك فرد؛ «بمفرده» : به تنهائى، جداگانه؛ «الأرقام المُفْردة» : رقمهاى فرد (طاق) مانند يك، سه، پنج.

=المُفَرَّد-

[فرد] من الذهب: مهره اى كه ميان دانه هاى طلا يا برليان در گردن بند قرار مى گيرد.

=المُفْرَدات-

[فرد] : الفاظ و عبارات،- الخَاصَّة: اصطلاحات.

=المَفْرَزَة-

ج مَفَارِز [فرز] (ا ع) : رسته و گروهان سرباز.

=المِفْرَش-

[فرش] : رختخواب.

=المِفْرَشَة-

ج مَفَارِش [فرش] : گليم يا فرش كوچك كه بر روى آن مى نشينند.

=المِفْرَص-

ج مَفَارِص [فرص] : ابزار برش آهن يا نقره.

=المِفْرَض-

[فرض] : آهنى كه با آن چيزى را مى بُرند.

=المُفَرْطَح-

[فرطح] : «رأْس مُفَرْطَحٌ» : سر پهن.

=المُفْرِع-

[فرع] : هر چيز بلند و دراز.

=المُفْرَغ-

[فرغ] : «درهمٌ مُفْرَغٌ» : درهم يا سكّه اى كه در قالب ريخته شده ولى ضرب نشده باشد.

=المُفَرَّغ-

[فرغ] : «دِرْهمٌ مُفَرَّغٌ» : مرادف (المُفْرَغ) است.

=المُفْرَغَة-

[فرغ] : «حَلْقةٌ مُفْرَغَةٌ» : به واژه (حَلْقة) رجوع شود.

=المُفَرْفِح-

[فرفح] : خوشحال و سر مست.

اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=المُفَرْعِن-

[فرعن] : خوشحال و بيخيال.

اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=المَفْرَق-

ج مَفَارق [فرق] من الطريق: دو راهى،- منّ الشّعر: فاصله شعرى ميان بيتهاى شعر.

=المَفْرِق-

ج مَفَارِق [فرق] : مرادف (المَفْرَق) است.

=المُفَرَّق-

[فرق] : مفع؛ «البيع بالمُفَرَّق» :

خورده فروشى، فروش كم.

=المُفَرْقِعَات-

[فرقع] : مواد انفجارى.

=المُفَرَّكَة-

[فرك] (ط) : غذائيكه بشكلهاى گوناگون تهيه مى شود مانند خوراك تخم مرغ.

=المَفْرُوض-

[فرض] : اسم مفعول است، فريضه و يا واجبات الهى، مقطوع، محدود.

=المَفْرُوكَة-

[فرك] (ط) : نوعى شيرينى كه از نان سفيد و روغن و شكر مى سازند و بر روى آن پسته و بادام بو داده مى ريزند؛ «القملَةُ المَفْرُوكة» : اين اصطلاح در زبان متداول ضرب المثلى است درباره سستى و سرعت انعطاف و انقياد.

=المَفْزَع-

[فزع] : پناهگاه.

=المَفْزَعَة-

[فزع] : مرادف (المَفْزَع) است.

=المَفْزُور-

[فزر] : مفع، كسيكه شكاف بر پشت يا سينه دارد، شخص خميده پشت.

=المَفْسَدَة-

ج مَفَاسِد [فسد] : ريشه فساد يا علت فساد.

=المِفْصَال-

[فصل] : مرد قاطع و يا جدا كننده.

=المُفْصِح-

[فصح] : واضح و روشن؛ «يومٌ مُفْصِحٌ» : روز روشن و بدون ابر.

=المَفْصَد-

[فصد] : نيشتر.

=المَفْصِل-

ج مَفَاصِل [فصل] : مفصل ميان دو استخوان بدن.

=المِفْصَل-

[فصل] : زبان.

=المُفَصَّل-

[فصل] : مفع، شامل تمام قسمتها از مجموعه اى؛ «مُفَصَّلًا» و «بيانٌ مُفَصّل» : تفصيل كلام.

=المُفَصَّلَة-

[فصل] في اصطلاح النجّارين:

لولاى درب.

=المِفَضّ-

[فضّ] : مرادف (المِفْضَاض) است.

=المِفْضَاض-

[فضّ] : كلوخ كوب.

=المِفْضَال-

[فضل] : آنكه با فضيلت بسيار باشد؛ «هو مِفْضَالٌ على قومِه» : مرد با فضل و نيكخواه بر قوم خود.

=المِفْضَالَة-

[فضل] : مؤنث (المِفْضال) است.

=المِفضَّة-

[فضّ] : مرادف (المِفْضَاض) است.

=المِفْضَل-

ج مَفَاضِل [فضل] : آنكه بسيار با فضل است، مرادف (المِفْضَلَة) است.

=المُفَضَّل-

[فضل] : آنكه داراى فضل بسيار است، كسيكه بر ديگرى فضيلت دارد.

=المِفْضَلَة-

ج مَفَاضِل [فضل] : لباس كار و يا لباس خواب.

=المَفْضَحَة-

ج مَفَاضِح [فضح] : آنچه كه باعث بدنامى و افتضاح شود.

=المُفَطَّح-

[فطح] : «رأسٌ مُفَطَّح» : سر پهن.

=المُفْطِر-

ج مَفَاطِير [فطر] : فا، افطار كننده.

=المَفْعَاة-

[فعي] : «أَرْضٌ مَفْعاةٌ» : زمين پر از مار و افعى.

=المُفْعَم-

[فعم] : «سَيْلٌ مُفْعَمٌ» : سيل پر دامنه.

=المَفْعُول-

ج مَفَاعِيل [فعل] : مفع، اثر؛ «سارِي الْمَفْعُول» : مؤثر، معمولى؛ «مفعولٌ رَجْعِيّ» :

شامل ما قبل خود است.

=المَفْغَرَة-

[فغر] : شكاف يا سوراخ در كوه (غير از غار) ، سرزمين پهناور.

=المِفْقَاس-

[فقس] : چوب داخل دام كه بر روى پرنده بر مى گردد و آنرا بدام مىندازد.

=المَفْقُور-

[فقر] : آنكه مهره هاى ستون فقرات وى درد كند.

=المَفْلَحَة-

[فلح] : آنچه كه باعث تشويق و پيشرفت كشاورز شود.

=المُفَلَّجَة-

[فلج] من الأَسنان: دندانهائيكه فاصله ميان آنها زياد است.

=المُفْلِس-

ج مُفْلِسون و مَفَالِيس [فلس] : آنكه ثروت او از دست رفته باشد.

=المُفَلَّس-

[فلس] : مفع، آنكه يا آنچه كه بر روى آن نشانه هائى مانند پولك ماهى باشد.

=المُفَلْفَل-

[فلفل] : «شرابٌ مُفَلْفَلٌ» : مى تند و تيز بسان فلفل، غذائيكه با فلفل آماده شده

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت