فهرس الكتاب
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
جوجه كشى.
[فرخ] : «طائرةٌ مُفَرِّخٌ» : پرنده اى كه جوجه دارد.
=المُفْرَد-
[فرد] : مفع، يكى، يك فرد؛ «بمفرده» : به تنهائى، جداگانه؛ «الأرقام المُفْردة» : رقمهاى فرد (طاق) مانند يك، سه، پنج.
=المُفَرَّد-
[فرد] من الذهب: مهره اى كه ميان دانه هاى طلا يا برليان در گردن بند قرار مى گيرد.
=المُفْرَدات-
[فرد] : الفاظ و عبارات،- الخَاصَّة: اصطلاحات.
=المَفْرَزَة-
ج مَفَارِز [فرز] (ا ع) : رسته و گروهان سرباز.
=المِفْرَش-
[فرش] : رختخواب.
=المِفْرَشَة-
ج مَفَارِش [فرش] : گليم يا فرش كوچك كه بر روى آن مى نشينند.
=المِفْرَص-
ج مَفَارِص [فرص] : ابزار برش آهن يا نقره.
=المِفْرَض-
[فرض] : آهنى كه با آن چيزى را مى بُرند.
=المُفَرْطَح-
[فرطح] : «رأْس مُفَرْطَحٌ» : سر پهن.
=المُفْرِع-
[فرع] : هر چيز بلند و دراز.
=المُفْرَغ-
[فرغ] : «درهمٌ مُفْرَغٌ» : درهم يا سكّه اى كه در قالب ريخته شده ولى ضرب نشده باشد.
=المُفَرَّغ-
[فرغ] : «دِرْهمٌ مُفَرَّغٌ» : مرادف (المُفْرَغ) است.
=المُفْرَغَة-
[فرغ] : «حَلْقةٌ مُفْرَغَةٌ» : به واژه (حَلْقة) رجوع شود.
=المُفَرْفِح-
[فرفح] : خوشحال و سر مست.
اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=المُفَرْعِن-
[فرعن] : خوشحال و بيخيال.
اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=المَفْرَق-
ج مَفَارق [فرق] من الطريق: دو راهى،- منّ الشّعر: فاصله شعرى ميان بيتهاى شعر.
=المَفْرِق-
ج مَفَارِق [فرق] : مرادف (المَفْرَق) است.
=المُفَرَّق-
[فرق] : مفع؛ «البيع بالمُفَرَّق» :
خورده فروشى، فروش كم.
=المُفَرْقِعَات-
[فرقع] : مواد انفجارى.
=المُفَرَّكَة-
[فرك] (ط) : غذائيكه بشكلهاى گوناگون تهيه مى شود مانند خوراك تخم مرغ.
=المَفْرُوض-
[فرض] : اسم مفعول است، فريضه و يا واجبات الهى، مقطوع، محدود.
=المَفْرُوكَة-
[فرك] (ط) : نوعى شيرينى كه از نان سفيد و روغن و شكر مى سازند و بر روى آن پسته و بادام بو داده مى ريزند؛ «القملَةُ المَفْرُوكة» : اين اصطلاح در زبان متداول ضرب المثلى است درباره سستى و سرعت انعطاف و انقياد.
=المَفْزَع-
[فزع] : پناهگاه.
=المَفْزَعَة-
[فزع] : مرادف (المَفْزَع) است.
=المَفْزُور-
[فزر] : مفع، كسيكه شكاف بر پشت يا سينه دارد، شخص خميده پشت.
=المَفْسَدَة-
ج مَفَاسِد [فسد] : ريشه فساد يا علت فساد.
=المِفْصَال-
[فصل] : مرد قاطع و يا جدا كننده.
=المُفْصِح-
[فصح] : واضح و روشن؛ «يومٌ مُفْصِحٌ» : روز روشن و بدون ابر.
=المَفْصَد-
[فصد] : نيشتر.
=المَفْصِل-
ج مَفَاصِل [فصل] : مفصل ميان دو استخوان بدن.
=المِفْصَل-
[فصل] : زبان.
=المُفَصَّل-
[فصل] : مفع، شامل تمام قسمتها از مجموعه اى؛ «مُفَصَّلًا» و «بيانٌ مُفَصّل» : تفصيل كلام.
=المُفَصَّلَة-
[فصل] في اصطلاح النجّارين:
لولاى درب.
=المِفَضّ-
[فضّ] : مرادف (المِفْضَاض) است.
=المِفْضَاض-
[فضّ] : كلوخ كوب.
=المِفْضَال-
[فضل] : آنكه با فضيلت بسيار باشد؛ «هو مِفْضَالٌ على قومِه» : مرد با فضل و نيكخواه بر قوم خود.
=المِفْضَالَة-
[فضل] : مؤنث (المِفْضال) است.
=المِفضَّة-
[فضّ] : مرادف (المِفْضَاض) است.
=المِفْضَل-
ج مَفَاضِل [فضل] : آنكه بسيار با فضل است، مرادف (المِفْضَلَة) است.
=المُفَضَّل-
[فضل] : آنكه داراى فضل بسيار است، كسيكه بر ديگرى فضيلت دارد.
=المِفْضَلَة-
ج مَفَاضِل [فضل] : لباس كار و يا لباس خواب.
=المَفْضَحَة-
ج مَفَاضِح [فضح] : آنچه كه باعث بدنامى و افتضاح شود.
=المُفَطَّح-
[فطح] : «رأسٌ مُفَطَّح» : سر پهن.
=المُفْطِر-
ج مَفَاطِير [فطر] : فا، افطار كننده.
=المَفْعَاة-
[فعي] : «أَرْضٌ مَفْعاةٌ» : زمين پر از مار و افعى.
=المُفْعَم-
[فعم] : «سَيْلٌ مُفْعَمٌ» : سيل پر دامنه.
=المَفْعُول-
ج مَفَاعِيل [فعل] : مفع، اثر؛ «سارِي الْمَفْعُول» : مؤثر، معمولى؛ «مفعولٌ رَجْعِيّ» :
شامل ما قبل خود است.
=المَفْغَرَة-
[فغر] : شكاف يا سوراخ در كوه (غير از غار) ، سرزمين پهناور.
=المِفْقَاس-
[فقس] : چوب داخل دام كه بر روى پرنده بر مى گردد و آنرا بدام مىندازد.
=المَفْقُور-
[فقر] : آنكه مهره هاى ستون فقرات وى درد كند.
=المَفْلَحَة-
[فلح] : آنچه كه باعث تشويق و پيشرفت كشاورز شود.
=المُفَلَّجَة-
[فلج] من الأَسنان: دندانهائيكه فاصله ميان آنها زياد است.
=المُفْلِس-
ج مُفْلِسون و مَفَالِيس [فلس] : آنكه ثروت او از دست رفته باشد.
=المُفَلَّس-
[فلس] : مفع، آنكه يا آنچه كه بر روى آن نشانه هائى مانند پولك ماهى باشد.
=المُفَلْفَل-
[فلفل] : «شرابٌ مُفَلْفَلٌ» : مى تند و تيز بسان فلفل، غذائيكه با فلفل آماده شده