فهرس الكتاب

الصفحة 232 من 1009

كرد.

=تَحَلَّبَ-

تَحَلُّبًا [حلب] العَرَقُ أو الدمعُ أو الماءُ أو النَّدَى: عرق يا اشك يا آب يا شبنم روان شد،- تْ عينُهُ: چشم او اشك ريخت،- فَمُهُ: آب دهان او روان شد؛ «تَتَحَلَّب لهُ الأَفْواه» : دهانها برايش آب مىفتد.

=تَحَلْحَلَ-

تَحَلْحُلًا [حلحل] : از جاى تكان خورد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- عن مكانِه: از جاى خود جنبيد و دور شد.

=تَحَلَّقَ-

تَحَلُّقًا [حلق] القومُ: آن قوم حلقه وار گردهم نشستند،- القمرُ: دور ماه دايره پديد آمد.

=تَحَلَّلَ-

تَحَلُّلًا [حلّ] هُ: از او خواست تا وى را حلال كند،- مِن يَمِينِهِ: براى سوگندى كه خورده بود كفاره داد،- في يمينِهِ: سوگند استثنا و مشروط خورد باين گونه كه بگويد: «و اللّهِ لأفْعَلنّ ذلك انْ شَاءَ اللّهُ أو إلَّا ان يكونَ كَذَا» : قسم به خدا آن كار را خواهم كرد اگر خدا بخواهد. يا مگر آنكه به آن گونه باشد.

=تَحَلَّمَ-

تَحَلُّمًا [حلم] : ادّعاى خواب ديدن كرد،- الحِلْمَ: خواب ديد.

=التَّحْلِيف-

[حلف] : مص؛ «لجنةُ التَّحْلِيفِ» :

گروهى كه براى شركت در دستگاه قضائى كشور و شغل قضاوت دعوت مى شوند.

=التَّحْلِيل-

[حلّ] : مص، تجزيه ى عناصر چيزى براى مطالعه و آزمايش؛ «التَّحْلِيلُ الكهربائيّ» (ف) : تجزيه بعضى از مواد تركيبى اجسام بوسيله برق مانند تجزيه ى آب به اكسيژن و ايدروژين.

=تَحَمَّى-

تَحَمِّيًا [حمي] المريضُ: بيمار آن چيز را نخواست، امتناع كرد، پرهيز كرد.

=تَحَمْحَمَ-

تَحَمْحُمًا [حمحم] : سياه شد،- البِرْذَوْنُ او الفرسُ: اسب شيهه كشيد.

=تَحَمَّدَ-

تَحَمُّدًا [حمد] بالشي ءِ على فلانٍ: بر او منّت نهاد.

=تَحَمَّسَ-

تَحَمُّسًا [حمس] : سختى كرد، براى كارى خشم كرد و به هيجان آمد، سخت شد.

=تَحَمَّص-

تَحَمُّصًا [حمص] الرجُلُ: آن مرد ترنجيده شد،- اللّحمُ: گوشت خشك شد و ترنجيد.

=تَحَمَّضَ-

تَحَمُّضًا [حمض] الرجُلُ: آن مرد از حالى به حال ديگر درآمد، دگرگون شد.

=تَحَمَّطَ-

تَحَمُّطًا [حمط] لهُ: كينه ى او را به دل گرفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَحَمَّقَ-

تَحَمُّقًا [حمق] : خود را به حماقت زد.

=تَحَمَّلَ-

تَحَمُّلًا و تِحِمَّالًا [حمل] هُ: آن را برداشت،- الأَمْرَ: آن كار را بعهده گرفت،- مسؤُولِيَّةَ الأمرِ: مسئوليت آن كار را بعهده گرفت.،- الرَّجُلُ: آن مرد بردبار و شكيبائى كرد،- القومُ: آن قوم كوچ كردند و رفتند.

=تَحَمَّمَ-

تَحَمُّمًا [حمّ] : سياه شد،- بالماء: با آب شست و شوى كرد، به گرمابه شد.

=التَّحْمِيلة-

ج تَحَامِيل [حمل] (طب) : داروى شياف كه از عقب استعمال كنند.

=تَحَنَّى-

تَحَنِّيًا [حنو] : كج و خميده شد،- عليه: با او مهربانى كرد.

=التَّحْنَان-

[حنّ] : رحمت

تَحَنَّأَ-

تَحَنُّؤًا [حنأ] بالحِنَّاء: با حنا خضاب كرد.

=تَحَنَّثَ-

تَحَنُّثًا [حنث] : از گناه و خلاف روى گردان شد؛ عبادت و بندگى كرد، بت پرستى را كنار گذارد و از عبادت بتها روى گردان شد.

=تَحَنَّطَ-

تَحَنُّطًا [حنط] : بر مرده حَنوط ريخت.

=تَحَنَّفَ-

تَحَنُّفًا [حنف] : حنيفى شد يا به روش حنيفيان عمل كرد، دين حنيف اختيار كرد،- اليهِ: به سوى او گرايش كرد، ميل كرد،- في الأَمْرِ: در آن كار دقت بسيار كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَحَنَّنَ-

تَحَنُّنًا [حنّ] عليهِ: بر او ترحّم كرد.

=تَحَوَّى-

تَحَوِّيًا [حوي] : منقبض و گِرد شد، تِ الحَيَّةُ: مار جمع شد و چنبر زد،- الشي ءَ: آن چيز را جمع و جور كرد.

=تَحَوَّبَ-

تَحَوُّبًا [حوب] : از گناه دورى كرد- منهُ: دردمند و غمگين شد،- في دُعَائِهِ: در دُعاى خود ناليد.

=تَحَوَّجَ-

تَحَوُّجًا [حوج] : حاجت خود را خواست؛ «خَرَجَ فُلانٌ يَتَحَوَّج» : فلانى براى خريد نيازمنديهاى خود بيرون رفت.

=تَحَوَّشَ-

تَحَوُّشًا [حوش] عنهُ: از او دور شد،- منهُ: از او شرم كرد.

=تَحَوَّضَ-

تَحَوُّضًا [حوض] : حوض ساخت.

=تَحَوَّطَ-

تَحَوُّطًا [حوط] هُ: از وى نگهدارى كرد.

=تَحَوَّفَ-

تَحَوُّفًا [حوف] الشي ءَ: كناره ى آن چيز را گرفت.

=تَحَوَّلَ-

تَحَوُّلًا [حول] الرجلُ: آن مرد از جائى به جاى ديگر منتقل شد،- مَجْرىَ النَّهْرِ: مجراى آب رودخانه به سوئى ديگر منتقل شد،- عنهُ: از او روى گردانيد و به ديگرى روى آورد،- في الأمرِ: در آن كار زيركى نمود.

=التَّحَوُّل-

[حول] : مص؛ «نُقْطَةُ التحَوُّلِ» :

مرحله ى سرنوشت ساز.

=التَّحْوِيطة-

[حوط] : تعويذ كه براى چشم زخم بر كودك آويزند.

=التَّحِيَّة-

[حيي] : مص،- ج تحيَّات و تَحَايَا:

درود، سلام؛ «التَّحِيَّةُ العَسْكَرِيّة» : سلام نظامى؛ «تَحِيَّةً لذكراهُ» : به ياد او درود گفتن.

=تَحَيَّرَ-

تَحَيُّرًا [حير] : سرگشته شد؛ «تَحيَّرَ في امْرِهِ» : در كار خود سرگردان شد و ندانست چه كند،- الماءُ: آب ثابت و راكد ماند،- المكانُ بالماءِ: آن مكان پر از آب شد.

=تَحَيَّزَ-

تَحَيُّزًا [حيز] لفلانٍ: به فلانى پيوست و يار او شد، طرفدار و فرمانبردار او شد، هواخواه او شد،- الشّي ءُ: آن چيز در يكجا قرار گرفت.

=تَحَيَّفَ-

تَحَيُّفًا [حيف] الشي ءَ: آن چيز را كم كرد و از اطراف آن گرفت.

=تَحَيَّنَ-

تَحَيُّنًا [حين] منه غفلةً: در انتظار هنگام غفلت او شد،- الفُرصَةَ: مترصد و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت