فهرس الكتاب

الصفحة 537 من 1009

است.

=الشَّحْتُول-

بُز نر سالمند، مرد خسيس و زشت پوشاك. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است.

=شَحَجَ-

-شَحِيجًا و شُحَاجًا و شُحَجَانًا و تَشْحَاجًا البغلُ أو الغرابُ: استر يا كلاغ صدا داد يا صداى خود را غليظ و بم كرد.

=شَحَذَ-

-شَحْذًا السِّكِّينَ و نحوَها: كارد يا چاقو و مانند آنرا تيز كرد،- الشي ءَ: پوست آن چيز را كند،- الدابَّةَ: ستور را سخت دوانيد،- الجوعُ معْدَتَهُ: گرسنگى معده ى او را آماده ى غذا كرد،- هُ: او را راند،- هُ ببصرِهِ: با چشم خود تيز بر او نگريست،- في التّسوُّل: در گدائى و سؤال از مردم اصرار ورزيد؛ «هو يَشْحَذُ الناسَ» : او با اصرار و التماس از مردم اخّاذى و دريوزگى مى كند.

=شَحَرَ-

شَحْرًا: دهان خود را باز كرد.

=شَحَّرَ-

تَشْحِيرًا هُ: او را با سياهى دودآلوده كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشَّحْر-

مص آبراهه، ميان دره، رودخانه؛ «شَحْرُ عُمَان» : ساحل دريا ميان عُمان و عدن.

=الشِّحْر-

رودخانه؛ «شِحْرُ عُمَان» : مترادف (شَحْرُهَا) است.

=الشِّحْرَة-

رودخانه تنگ.

=الشُّحْرُور-

ج شَحَارِير (ح) : پرنده ايست سياه رنگ و بزرگتر از گنجشك. اين پرنده خوش صدا است و داراى نوكى زرد و دراز است، سار سياه.

=شَحَطَ-

-شَحْطًا و شَحَطًا و شُحُوطًا و مَشْحَطًا الإناءَ: ظرف را پر كرد،- اللَّبنَ: آب بر شير اضافه كرد،- المَكَانُ: آن جاى دور شد،- فُلانًا: از فلانى پيشى گرفت و دور شد،- الجملَ: شتر را ذبح كرد،- تِ العَقْربُ الرجُلَ:

عقرب آن مرد را گزيد،- الطَّائِرُ: پرنده فضله انداخت،- شَحْطًا عُودَ الثقابِ: چوب كبريت را روشن كرد،- هُ على الأَرض: او را بر روى زمين كشيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- هُ: او را راند و بيرون كرد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است.

=شَحِطَ-

-شَحَطًا المكانُ: آن مكان دور شد،- الجَمَلَ: شتر را ذبح كرد.

=شُحِطَ-

بالدم: به خون آغشته شد و كشيده شد.

=شَحَّطَ-

تَشْحِيطًا هُ: او را در خون كشيد.

=الشَّحْط-

مص، در خون غلطيدن و كشيده شدن و مانند آن، چوبى كه زير شاخه ى انگور نهند تا خوشه هاى آنرا بلند نگهدارد.

به اين واژه در زبان متداول (المَسْمُوك) گويند، فضله ى پرنده.

=الشَّحْطَة-

چوب كبريت، و در زبان متداول بر يكبار كشيدن قليان مى باشد.

=شَحَّف-

تَشْحِيفًا [شحف] البطِّيخَ و نحوَهُ:

هندوانه يا خربزه و مانند آنرا قاچ قاچ كرد.

اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشِّحْفَة-

ج شِحَف: پاره اى از سنگ كه بهنگام صافكارى بر زمين مىفتد.

=شَحَّلَ-

تَشْحِيلًا [شحل] الكرمَ: شاخه هاى زيادى درخت انگور را بريد. اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است و فصيح آن (قَضَبَ) است.

=شَحَمَ-

-شَحْمًا هُ: به او پيه خورانيد.

=شَحِمَ-

-شَحَمًا: اشتهاى پيه كرد،-- شَحُومًا تِ النَّاقَةُ: ماده شتر پس از لاغرى فربه شد.

=شَحُمَ-

-شَحَامَةً: پُر پيه و فربه شد.

=شَحَّمَ-

تَشْحِيمًا القومُ: به آن قوم پيه خورانيد.

=الشَّحْم-

ج شُحُوم: پيه يا چربى گوشت حيوان كه معمولًا سفيد و سبك مى باشد.

=الشَّحِم-

پُر چربى، آنكه اشتهاى پيه كند.

انگور كم آب.

=الشَّحْمَة-

يك پاره پيه؛ «شَحْمَةُ الْعَيْنِ» (ع ا) :

سفيدى چشم؛ «شَحْمَةُ الأُذنِ» (ع ا) : نرمه ى گوش؛ «شَحْمَةُ الرُّمَّانِ» : پيه درون انار كه معمولًا زرد رنگ است؛ «شَحْمَةُ الأرضِ» (ن) : قارچ؛ «شَحْمَةُ المَرْج» : گياه خطمى كه در دشت سبز باشد.

=شَحَنَ-

-شَحْنًا السفينةَ: كشتى را پُر كرد،- المَدِينَةَ بِالْخَيْلِ: شهر را پر از اسب كرد،- الشي ءَ بِالكَهْرَباءِ: در آن چيز نيروى برق دميد،- الرَّجُلَ: آن مرد را راند، وى را دور كرد.

=شَحِنَ-

-شَحَنًا عليهِ: بر او كينه بدل گرفت.

=الشَّحْن-

مص،- عِندَ الْبَحريَّة و شُركَاتِ سِكَكِ الْحَدِيدِ وَ اصْحَابُ السَّيَّاراتِ الْكَبِيرَةِ: بارگيرى كشتى يا قطار راه آهن يا كاميون از كالاى تجارى؛ «سَيَّارةُ الشحْنِ» : كاميون يا ماشين باربرى.

=الشَّحْنَاء-

دشمنى دروني.

=الشَّحْنَة-

بار، محموله.

=الشِّحْنَة-

ج شِحَن: آن مقدار از كالا كه بار كشتى شود، ميزان نيروى برق كه در سيم برق وجود داشته باشد، علف و آذوقه ى ستوران براى يك روز و يك شب، اسبان بسته شده؛ «بِالْبَلَدِ شِحْنَةٌ مِنَ الْخَيلِ» : در شهر گروهى از اسبان بسته شده وجود دارند، دشمنى؛ «شِحْنَةُ البَلَدِ» : افراد پليس در شهر.

=الشَّحْو-

[شحو] : درون، جوف.

=الشَّحْواء-

چاه فراخ.

=الشُّحُوب-

دگرگونى رنگ چهره كه بر اثر گرسنگى يا بيمارى و مانند آن پديد آيد.

=الشَّحْوة-

[شحو] : گام؛ «فَرَسٌ بَعِيدُ الشحْوَةِ» :

اسبى كه داراى گامهاى فراخ باشد؛ «رَجُلٌ بَعِيدُ الشحْوَة في مَقَاصِدِهِ» : مردى كه در امور خود گامهاى بلند بردارد.

=الشَّحُوذ-

«سكِّين شَحُوذٌ» : تيغ تيز.

=الشَّحْوَر-

(ح) : مترادف (الشحْرُور) است.

=الشَّحِيج-

«شَحِيجُ البغلِ أو الغرابِ» : بانگ استر يا آواز كلاغ.

=الشَّحِيح-

[شحّ] : بخيل، حريص، آزمند، ج شِحَاحٌ و اشِحَّة و اشِحَّاء؛ «نَبْعٌ شَحِيحٌ» : چشمه ى كم آب.

=الشَّحِيحَة-

ج شَحَائِح: مؤنث (الشَّحِيح) است.

=الشَّحِيذ-

«سكِّينٌ شَحِيذٌ» : تيغ يا كارد تيز.

=الشِّحَّيْطَة-

مترادف (الشَّحْطَة) است به معناى چوب كبريت.

=الشَّحِيم-

چاق، فربه، كتاب آداب نماز مارونيان و سريانيان. اين واژه سريانى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت