است.
بُز نر سالمند، مرد خسيس و زشت پوشاك. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است.
=شَحَجَ-
-شَحِيجًا و شُحَاجًا و شُحَجَانًا و تَشْحَاجًا البغلُ أو الغرابُ: استر يا كلاغ صدا داد يا صداى خود را غليظ و بم كرد.
=شَحَذَ-
-شَحْذًا السِّكِّينَ و نحوَها: كارد يا چاقو و مانند آنرا تيز كرد،- الشي ءَ: پوست آن چيز را كند،- الدابَّةَ: ستور را سخت دوانيد،- الجوعُ معْدَتَهُ: گرسنگى معده ى او را آماده ى غذا كرد،- هُ: او را راند،- هُ ببصرِهِ: با چشم خود تيز بر او نگريست،- في التّسوُّل: در گدائى و سؤال از مردم اصرار ورزيد؛ «هو يَشْحَذُ الناسَ» : او با اصرار و التماس از مردم اخّاذى و دريوزگى مى كند.
=شَحَرَ-
شَحْرًا: دهان خود را باز كرد.
=شَحَّرَ-
تَشْحِيرًا هُ: او را با سياهى دودآلوده كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّحْر-
مص آبراهه، ميان دره، رودخانه؛ «شَحْرُ عُمَان» : ساحل دريا ميان عُمان و عدن.
=الشِّحْر-
رودخانه؛ «شِحْرُ عُمَان» : مترادف (شَحْرُهَا) است.
=الشِّحْرَة-
رودخانه تنگ.
=الشُّحْرُور-
ج شَحَارِير (ح) : پرنده ايست سياه رنگ و بزرگتر از گنجشك. اين پرنده خوش صدا است و داراى نوكى زرد و دراز است، سار سياه.
=شَحَطَ-
-شَحْطًا و شَحَطًا و شُحُوطًا و مَشْحَطًا الإناءَ: ظرف را پر كرد،- اللَّبنَ: آب بر شير اضافه كرد،- المَكَانُ: آن جاى دور شد،- فُلانًا: از فلانى پيشى گرفت و دور شد،- الجملَ: شتر را ذبح كرد،- تِ العَقْربُ الرجُلَ:
عقرب آن مرد را گزيد،- الطَّائِرُ: پرنده فضله انداخت،- شَحْطًا عُودَ الثقابِ: چوب كبريت را روشن كرد،- هُ على الأَرض: او را بر روى زمين كشيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- هُ: او را راند و بيرون كرد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است.
=شَحِطَ-
-شَحَطًا المكانُ: آن مكان دور شد،- الجَمَلَ: شتر را ذبح كرد.
=شُحِطَ-
بالدم: به خون آغشته شد و كشيده شد.
=شَحَّطَ-
تَشْحِيطًا هُ: او را در خون كشيد.
=الشَّحْط-
مص، در خون غلطيدن و كشيده شدن و مانند آن، چوبى كه زير شاخه ى انگور نهند تا خوشه هاى آنرا بلند نگهدارد.
به اين واژه در زبان متداول (المَسْمُوك) گويند، فضله ى پرنده.
=الشَّحْطَة-
چوب كبريت، و در زبان متداول بر يكبار كشيدن قليان مى باشد.
=شَحَّف-
تَشْحِيفًا [شحف] البطِّيخَ و نحوَهُ:
هندوانه يا خربزه و مانند آنرا قاچ قاچ كرد.
اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشِّحْفَة-
ج شِحَف: پاره اى از سنگ كه بهنگام صافكارى بر زمين مىفتد.
=شَحَّلَ-
تَشْحِيلًا [شحل] الكرمَ: شاخه هاى زيادى درخت انگور را بريد. اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است و فصيح آن (قَضَبَ) است.
=شَحَمَ-
-شَحْمًا هُ: به او پيه خورانيد.
=شَحِمَ-
-شَحَمًا: اشتهاى پيه كرد،-- شَحُومًا تِ النَّاقَةُ: ماده شتر پس از لاغرى فربه شد.
=شَحُمَ-
-شَحَامَةً: پُر پيه و فربه شد.
=شَحَّمَ-
تَشْحِيمًا القومُ: به آن قوم پيه خورانيد.
=الشَّحْم-
ج شُحُوم: پيه يا چربى گوشت حيوان كه معمولًا سفيد و سبك مى باشد.
=الشَّحِم-
پُر چربى، آنكه اشتهاى پيه كند.
انگور كم آب.
=الشَّحْمَة-
يك پاره پيه؛ «شَحْمَةُ الْعَيْنِ» (ع ا) :
سفيدى چشم؛ «شَحْمَةُ الأُذنِ» (ع ا) : نرمه ى گوش؛ «شَحْمَةُ الرُّمَّانِ» : پيه درون انار كه معمولًا زرد رنگ است؛ «شَحْمَةُ الأرضِ» (ن) : قارچ؛ «شَحْمَةُ المَرْج» : گياه خطمى كه در دشت سبز باشد.
=شَحَنَ-
-شَحْنًا السفينةَ: كشتى را پُر كرد،- المَدِينَةَ بِالْخَيْلِ: شهر را پر از اسب كرد،- الشي ءَ بِالكَهْرَباءِ: در آن چيز نيروى برق دميد،- الرَّجُلَ: آن مرد را راند، وى را دور كرد.
=شَحِنَ-
-شَحَنًا عليهِ: بر او كينه بدل گرفت.
=الشَّحْن-
مص،- عِندَ الْبَحريَّة و شُركَاتِ سِكَكِ الْحَدِيدِ وَ اصْحَابُ السَّيَّاراتِ الْكَبِيرَةِ: بارگيرى كشتى يا قطار راه آهن يا كاميون از كالاى تجارى؛ «سَيَّارةُ الشحْنِ» : كاميون يا ماشين باربرى.
=الشَّحْنَاء-
دشمنى دروني.
=الشَّحْنَة-
بار، محموله.
=الشِّحْنَة-
ج شِحَن: آن مقدار از كالا كه بار كشتى شود، ميزان نيروى برق كه در سيم برق وجود داشته باشد، علف و آذوقه ى ستوران براى يك روز و يك شب، اسبان بسته شده؛ «بِالْبَلَدِ شِحْنَةٌ مِنَ الْخَيلِ» : در شهر گروهى از اسبان بسته شده وجود دارند، دشمنى؛ «شِحْنَةُ البَلَدِ» : افراد پليس در شهر.
=الشَّحْو-
[شحو] : درون، جوف.
=الشَّحْواء-
چاه فراخ.
=الشُّحُوب-
دگرگونى رنگ چهره كه بر اثر گرسنگى يا بيمارى و مانند آن پديد آيد.
=الشَّحْوة-
[شحو] : گام؛ «فَرَسٌ بَعِيدُ الشحْوَةِ» :
اسبى كه داراى گامهاى فراخ باشد؛ «رَجُلٌ بَعِيدُ الشحْوَة في مَقَاصِدِهِ» : مردى كه در امور خود گامهاى بلند بردارد.
=الشَّحُوذ-
«سكِّين شَحُوذٌ» : تيغ تيز.
=الشَّحْوَر-
(ح) : مترادف (الشحْرُور) است.
=الشَّحِيج-
«شَحِيجُ البغلِ أو الغرابِ» : بانگ استر يا آواز كلاغ.
=الشَّحِيح-
[شحّ] : بخيل، حريص، آزمند، ج شِحَاحٌ و اشِحَّة و اشِحَّاء؛ «نَبْعٌ شَحِيحٌ» : چشمه ى كم آب.
=الشَّحِيحَة-
ج شَحَائِح: مؤنث (الشَّحِيح) است.
=الشَّحِيذ-
«سكِّينٌ شَحِيذٌ» : تيغ يا كارد تيز.
=الشِّحَّيْطَة-
مترادف (الشَّحْطَة) است به معناى چوب كبريت.
=الشَّحِيم-
چاق، فربه، كتاب آداب نماز مارونيان و سريانيان. اين واژه سريانى