فهرس الكتاب

الصفحة 504 من 1009

ساخت،- النَّاقةَ: ماده شتر را خوابانيد،- هُ: او را بر زمين انداخت، گسترانيد،- التينَ و العِنَبَ: انجير و انگور را بر روى داربست گسترانيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=السَّطْح-

مص،- ج سُطُوح: پشت بام، هر چيز بلند كه بالاى آن پهن باشد،- عِند الحُكَمَاءِ: و در اصطلاح حكيمان آنچه كه تمام اجزاى آن هم سطح و يكسان باشند كه به آن نيز (البَسِيط) گويند؛ «سَطْحُ الجلد» : رويه ى پوست كه آشكار است.

=السَّطْحِيّ-

نسبت به (السطْح) است، ناقص و آنچه كه ناتمام باشد؛ «معلوماتٌ سَطْحِيَّة» :

اطلاعات و دانش كم. معلومات سطحي.

=سَطَرَ-

-سَطْرًا هُ: آن چيز را نوشت،- هُ بالسيف: با شمشير آن را بريد،- الرَّجُلَ: آن مرد را بر زمين افكند.

=سَطَّرَ-

تَسْطِيرًا: اسطوره نوشت يا تدوين كرد،- عَلَيه: سخنان باطل و مزخرف بر او بازگوئى كرد،- القِرْطاسَ: صفحه هاى دفتر را خط كشى كرد تا بهنگام نوشتن خطوط راست و مستقيم باشد،- القَارِئُ: خواننده نوشته را خط به خط خواند،- العِبارةَ:

عبارت را نوشت.

=السَّطْر-

ج أَسْطُر و سُطُور و أَسْطَار و جج أَسَاطِير:

خط، سطر، نوشتن، رديف از هر چيزى مانند كلمات و درختان.

=السَّطَر-

ج أَسْطُر و سُطُور و أَسْطَار و جج أَسَاطِير:

مترادف (السَّطْر) است.

=سَطَعَ-

-سَطْعًا: گردن بلند شد،- رَأْسَه:

سر خود را بالا برد و گردن كشيد،- الشي ءَ:

بر آن چيز دست كشيد. آنرا مَسّ كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- البَعِيرَ:

شتر را با علامت سِطاع نشان كرد،- سَطْعًا و سُطُوعًا و سَطِيعًا الغبارُ او الرائِحةُ او النورُ: گرد و غبار يا نور و يا بوى بلند و پخش شد؛ «سَطَعَتْ رائِحةُ المسْك» : بوى مشك پخش شد،- بيديهِ: با دو دست خود كف زد.

=سَطَّعَ-

تسْطِيعًا هُ: آن را بلند و پخش كرد،- البَعِيرَ: شتر را با سِطاع نشان كرد.

=السَّطْع-

مص، هر چه كه بالا رود يا پخش شود اعم از گرد و خاك يا نور يا برق.

=السَّطَع-

اسم است از (سَطَعَ بِيَدَيهِ) بمعناى دست را به دست ديگر يا دست را بدست ديگرى زدن است، صداى زدن يا تيراندازى.

=السَّطْعَاء-

مؤنث (الأَسْطَع) است.

=سَطَلَ-

-سَطْلًا هُ: او را به شگفتى و سرگردانى انداخت.

=السَّطْل-

ج أَسْطَال و سُطُول: سطل كه معمولًا از مس يا معدن ساخته مى شود و داراى دسته است. اين واژه فارسى است، و نيز سطل بمعناى مرد قد بلند است.

=السَّطْلَة-

ابله، خِنگ. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=سَطَمَ-

-سَطْمًا البابَ: درب را برگردانيد و بست،- فَاهُ وَ سَطَمَ الثَقْبَ: دهان يا سوراخ را بست. اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است.

=السَّطْم-

لبه يا تيغه ى شمشير.

=السَّطْوَة-

[سطو] : مص.

=السَّطِيح-

گسترده، سست و كند بر اثر ناتوانى و بيمارى، مشك آب.

=السَّطِيحة-

مشك آب.

=سَعَى-

-سَعْيًا [سعي] : كوشيد و كار كرد، راه رفت و دويد،- الَيهِ: تصميم گرفت،- في حَاجَةِ الرجُل: نيازمندى آن مرد را بر آورده كرد،- لِلأمرِ: براى بدست آوردن آن كار همت گماشت،- لِعيالِه:

براى خانواده ى خود كسب روزى كرد،- سَعْيًا و سِعَايَةً بِفُلانٍ عند الأَمير: بر عليه او نزد حاكم بدگوئى كرد،- سِعَايَةً المتصَدِّق:

به كار صدقه مباشرت كرد.

=السُّعَادَى-

(ن) : رسته اى از گياهان است از تيره ى (سُعْدِي) . ريشه ى اين گياه در زمين گسترده مى شود و در اماكن نمناك مى رويد. بوى اين گياه در بهبود قرحه ها سودمند است.

=السَّعَادة-

سعادت. اين واژه ضد (الشّقَاوَة) است، لقبى براى بزرگداشت اشخاص عاليرتبه و عاليمقام دولتى است؛ «سَعَادَةُ فُلان» و «صَاحِبُ السَّعَادة» : جناب آقاى فلان؛ «اصْحَابُ السَّعَادة» : جنابان آقايان دولتمردان بزرگ.

=السُّعَار-

گرما، تشنگى طاقت فرسا، سختى گرسنگى.

=السُّعَاف-

(طب) : شكاف و ترك خوردگى اطراف ناخن.

=السُّعَال-

(طب) : سُرفه؛ «السُّعَال الدِّيكي» :

سياه سرفه، خروسك؛ «قَصَبُ السُّعَالِ» (ع ا) :

رگهاى ريه؛ «حَشِيشَةُ السُّعَالِ» يا «السَّعَالِي» (ن) : گياهى است از تيره ى علفيها در رسته ى شكوفه هاى لوله اى كه برگهاى آن ريشه اى و شكوفه هايش زردرنگ است اين گياه عمر دراز دارد و از نظر پزشكى سودمند است.

=السَّعَانين-

«عيدُ السَّعَانين» و المشهور الشَّعَانِين:

عيد روز يكشنبه ى قبل از فِصح است. اين واژه عبرى است.

=السِّعَايَة-

[سعي] : مص، سخن چينى و دوبهمزنى.

=السِّعَة-

[وسع] : توانگرى و فراخ زندگى، نيرو و توان، گستردگى؛ «على الرَّحْبِ و السَّعَة» : به معناى (اهْلًا و سَهْلًا) يا خوش آمديد است.

=السَّعْتَر-

أو الصعْتَر (ن) : گياهى است از تيره ى شفويها و خوشبو است. شكوفه آن سفيد مايل به تيره مى باشد. از بعضى انواع اين گياه در پزشكى و ساختن عطرها استفاده مى شود.

=السَّعْتَريّ-

أو الصعْتَرِيّ: مرد بخشنده و دلير، زيرك.

=سَعَدَ-

-سَعْدًا و سُعُودًا اليومُ: روز خوبى شد.

=سَعِدَ-

-سَعَادَةً: سعادتمند شد. اين واژه ضد (شَقِيَ) است.

=سُعِدَ-

سَعَادَةً: مترادف (سَعِدَ) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت