رفت.
تَوَغُّرًا [وغر] : از شدت خشم برافروخته شد.
=تَوَغَّلَ-
تَوَغُّلًا [وغل] في البلاد: در كشور به جاهاى دور مسافرت كرد و در آنها به گردش پرداخت.
=تَوَغَّمَ-
تَوَغُّمًا [وغم] عليهِ: بر او خشمگين شد،- الأَبطالُ في الحَربِ: پهلوانان جنگ سختى را با هم كردند و يا با چشم كينه و دشمنى با هم رقابت كردند.
=تَوَغَّنَ-
تَوَغُّنًا [وغن] : به جنگ پرداخت،- على المَعَاصِي: در معصيت و گناه اصرار ورزيد.
=تَوَفَّى-
تَوَفِّيًا [وفي] : اين واژه مطاوع (وَفَّى) است،- حَقَّهُ: حق خود را به تمامى گرفت،- المُدَّةَ: مدت را به پايان رسانيد،- الشّي ءَ: آن چيز را كامل كرد،- عددَ القوم:
تعداد افراد آن قوم را شمرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را بكُشد.
=التَّوْفَاق-
[وفق] : «تَوْفاقُ الهلالِ» : هنگاميكه ماه بصورت هلال آشكار مى شود.
=تَوَفَّدَ-
تَوَفُّدًا [وفد] تِ الإبلُ أو الطيرُ: شتران يا پرندگان با هم مسابقه دادند،- عليهِ: بر آن چيز مُشرف شد.
=تَوَفَّرَ-
تَوَفُّرًا [وفر] على كذا: همَّت خود را در آن كار گُماشت،- على صَاحِبهِ: رعايت حُرمتِ دوست خود را كرد،- تْ فيهِ الشروط:
در آن كار شرايط تكميل شد.
=تَوَفَّزَ-
تَوَفُّزًا [وفز] للأَمر: براى آن كار آماده شد.
=تَوَفَّقَ-
تَوَفُّقًا [وفق] : كوششهاى او به ثَمَر رسيد و كامياب شد، مورد توفيق و عنايت خداوند قرار گرفت و راههاى خير بر او باز شد.
=التَّوَفُّق-
[وفق] : مص؛ «تَوَفُّق الهِلال» :
مترادف (توفِيقُهُ) است.
=تُوُفِّيَ-
[وفي] فلانٌ: فُلانى مُرد.
=التَّوْفِيق-
[وفق] : مص؛ «توفِيقُ الْهِلالِ» :
هنگاميكه هلال آشكار مى شود.
=تَوَقَّي-
تَوَقِّيًا [وقي] فلانًا: فلانى را بر حذر كرد و ترسانيد، از او دورى كرد.
=تَوَقَّحَ-
تَوَقُّحًا [وقح] : آن مرد بى حيا شد.
=تَوَقَّدَ-
تَوَقُّدًا [وقد] الكوكبُ: ستاره درخشان شد،- تِ النَّارُ: آتش شعله ور شد.،- ذهْنُه:
بسيار باهوش شد.
=تَوَقَّرَ-
تَوَقُّرًا [وقر] : آن مرد با وقار شد.
=تَوَقَّعَ-
تَوَقُّعًا [وقع] الأَمرَ: بدست آمدن آن كار را انتظار كشيد.
=تَوَقَّفَ-
تَوَقُّفًا [وقف] في المكان: در آن مكان درنگ كرد و ايستاد،- على الأَمر: در آن كار تأمّل كرد،- عِند كذا: تا حدى بر آن چيز امتناع كرد و روى گردان شد.
=تَوَقَّلَ-
تَوَقُّلًا [وقل] في الجبل: بالاى كوه رفت.
=التَّوْقَلَة-
[وقل] : «فرسٌ تَوْقَلَةٌ» : اسبى كه به خوبى بالاى كوه رَوَد.
=تَوَقَّنَ-
تَوَقُّنًا [وقن] : پرنده را در لانه اش شكار كرد،- الوعلُ في الجَبَلِ: بُز كوهى بالاى كوه رفت.
=التَّوْقِيع-
[وقع] : مص،- ج تَوَاقِيع: امضاءِ زير نامه، امضاء، ملحق كتاب پس از پايان، توهُّم در چيزى؛ «تَوْقيعُ السُّلْطانِ» : مُهر و امضاء پادشاه.
=التَّوْقِيف-
[وقف] : مص، نشانه اى در بازى قُمار، سفيدى يا اثر النگو بر مُچ دست، خطوط سياه در چهار دست و پاى ستور.
=تَوَكَّأَ-
تَوَكُّؤًا [وكأ] على عصاه: بر عَصاى خود تكيه كرد.
=تَوَكَّدَ-
تَوَكُّدًا [وكد] : آن چيز استوار شد.
=تَوَكَّرَ-
تَوَكُّرًا [وكر] الصبيُّ: شكم كودك پر شد،- الطائرُ: چينه دانِ پرنده پُر شد.
=تَوَكَّزَ-
تَوَكُّزًا [وكز] للأَمر: براى آن چيز آماده شد،- مِنَ الطَّعَام: از غذا پُر شد،- على عصاهُ: بر عصاى خود تكيه كرد.
=تَوَكَّفَ-
تَوَكُّفًا [وكف] السطحُ: آب از سَقف چكيد،- البَيتُ: پشتِ بام خانه چكّه كرد،- لِفلانٍ: به سوى او رفت تا وى را ملاقات كند،- الخَبَر: انتظار آن خبر را كشيد،- الأَثَرَ: در پى آن اثر رفت.
=تَوَكَّلَ-
تَوَكُّلًا [وكل] : وكالت را قبول كرد و ضمانت آن را به عُهده گرفت،- لهُ بالنَجاح:
كاميابى يا قبول شدن را براى او تضمين كرد،- بالأَمرِ: اقدام آن كار را بعهده گرفت،- علَى اللّهِ: بر خداوند متعال توكّل كرد،- في الأَمرِ: در آن كار اظهار ناتوانى كرد و بر ديگرى اعتماد نمود.
=تَوَكَّنَ-
تَوَكُّنًا [وكن] الرجُلُ: آن مَرد در آن مجلس خوب نشست و نيكو تكيه داد، او جاى گرفت.
=تَوَكْوَكَ-
تَوَكْوُكًا [وكوك] الرجُل: آن مَرد غلطان راه رفت.
=تَوَلَّى-
تَوَلِّيًا [ولي] الأَمرَ: آن كار را بعهده گرفت و انجام داد،- الشي ءَ: آن چيز را مُلازم شد،- فلانًا: او را وليّ خود گرفت، عنهُ: از او روى گردان شد و كناره گرفت،- هاربًا: آن مرد گريخت،- الرُّطَبُ: رُطب خشك شد.
=تَوَلَّجَ-
تَوَلُّجًا [ولج] الأمرَ: آن كار را تحويل گرفت،- إليهِ و فيهِ: در آن چيز داخل شد.
=تَوَلَّدَ-
تَوَلُّدًا [ولد] الشي ءُ عن غيره: چيزى از چيز ديگر بدست آمد، متولّد يا زائيده شد.
=تَوَلَّعَ-
تَوَلُّعًا [ولع] بهِ: او را دوست داشت و تعلّق خاطر به وى پيدا كرد.
=تَوَلَّهَ-
تَوَلُّهًا [وله] : سرگشته و حيران شد.
=التَّوْلِيد-
[ولد] : مص؛ «محطّةُ تَوليدِ القُوَّةِ الكَهْربَائِيّة» : ايستگاه توليد نيروى برق، نيروگاه برق.
=الثُّوم-
(ن) : سير.
=تَوَمَّقَ-
تَوَمُّقًا [ومق] هُ: با او دوستى و محبّت كرد.
=التُّون-
(ح) : ماهى تُن.
=تَوَّهَ-
تَتْوِيهًا [توه] هُ: او را هَلاك كرد.
=التُّوه-
ج أَتْوَاه و جج أَتَاوِيه: نابودى،- من الْفَلَوَاتِ: سرزمينى كه انسان در آن گُم شود و به جايى راه نبرد.
=التَّوْه-
ج أَتْوَاه و جج أَتَاوِيه: نابودى و هلاك.
=التُّوهَة-
[توه] : دختر. اين واژه در زبان