فهرس الكتاب

الصفحة 721 من 1009

=القَعُود-

ج أَقْعِدَة و قُعُد و قِعْدَان و قَعَائِد من الإبل:

شترى كه شتربان براى رفع نيازهاى خود بر آن سوار شود.

=القَعُودَة-

ج أَقْعِدَة و قُعُد و قِعْدَان و قَعَائِد من الإبل:

مُرادف (القَعُود) است.

=قَعِيَ-

-قَعًا [قعي] : نوك بينى خوك بلند و به سمت استخوان بينى خميده شد.

=القَعِيد-

آنچه كه از عقب سر مىيد مانند پرنده يا آهو، و اين كلمه متضاد (النَّطِيح) است. مفرد و جمع و مذكر و مؤنث اين كلمه يكسان بكار مى رود، همنشين، نگهبان؛ «قَعِيدَا كُلِّ امرٍ» : دو نگهبان او از طرف راست و چپ.

=القَعِيدَة-

ج قَعَائِد: زن كه معمولًا خانه نشين است، آنچه كه بر آن نشينند.

=القُعَيْن-

مصغر (الأَقْعَن) است.

=قَفَّ-

-قُقُوفًا [قفّ] العشبُ أو الشجرُ: گياه يا درخت خشكيد،- تِ الْأَرْضُ: گياه زمين خشك شد،- الشّي ءُ: قسمتهاى آن چيز به هم پيوسته شد و بگونه سبد در آمد،- الثّوبُ:

جامه پس از شستن خشك شد،- الشَّعرُ:

موى او از ترس بر اندامش راست شد،- الصَّيْرَفِىّ: صرّاف در ميان انگشتان خود پول را دزديد.

=القُفّ-

ج قِفَاف و أَقْفَاف [قفّ] : كوتاه، پشت هر چيزى، زمين مرتفع و بلند، يك قطعه ابر كوه پيكر،- سوراخ تيشه، چيزى مانند تيشه، سنگهايى كه با هم پيوسته و سخت شده باشد؛ «قُفُّ البِئْر» : سكوى لب چاه،- مِنَ النّاس: اراذل و اوباش.

=القَفَ-

[قفّ] : گياه و دانه هاى خشك.

=قَفَا-

-قَفْوًا و قُفُوًّا [قفو] الرجُلَ: بر پشت گردن او زد، به او ناسزا گفت و او را مورد اتهام فسق و فجور قرار داد،- أَثَرَهُ: از او پيروى كرد،- اللّهُ اثَرَهُ: خدا او را نيست و نابود كرد.

=قَفَى-

-قَفْيًا [قفي] الرجُلَ: بر پشت گردن او زد، او را به فحشاء متّهم كرد.

=قَفَّى-

تَقْفِيَةً [قفو] : آن مرد آمد،- فُلانًا زيدًا و بِزَيْد: او را در پى زيد فرستاد.

=القَفَا-

ج أَقْف و أَقْفِيَة و أَقْفَاء و قُفِيّ و قِفيّ و قَفُون:

پشت گردن، اين كلمه مذكر است و گاهى مؤنّث بكار مىيد.

=القَفَاء-

ج أَقْفٍ و أَقْفِيَة و أَقْفَاء و قُفِيّ و قِفيّ و قَفُون [قفو] : مرادف (الْقَفَا) است.

=القَفَار-

«خبزٌ قَفَارٌ» : نان بدون خورش؛ «أكَل خُبْزَهُ قَفَارًا» : نان را بدون خورش خورد.

=القِفَار-

«أَرضٌ قِفَارٌ» : زمين بى آب و علف و خشك و كوير.

=القُفَّاز-

ج قَفَافِيز: دستبند (النگو) و پاى بند زينتى براى زن، دستكش كه در زبان متداول به آن (الكُفُوف) گويند.

=القَفَّاز-

آنكه پرش بسيار كند.

=القُفَّاعَة-

دامى كه از چوب نخل سازند و با آن پرندگان را شكار كنند.

=القَفَّاف-

[قفّ] : صرّافى كه پولها را بين انگشتان خود بدزدد.

=القُفَّة-

ج قُفَف [قفّ] : كدوى خشك، درخت خشكيده، زنبيل كه از برگ نخل بافند، سرما،- زمين بلند و مرتفع، تيشه، لرز كه از تب سرچشمه گيرد،- مِنَ الرِّجال:

آنكه كوتاه و ناتوان باشد.

=القَفَّة-

[قفّ] : لرز كه باعث تب باشد،- من الرِّجَال: مرد كوتاه يا ناتوان.

=القِفَّة-

[قفّ] : اسم نوع از (قَفَّ) است، تب و لرز.

=قَفَدَ-

-- قَفْدًا هُ: با كف دست به او پس گردنى زد.

=قَفِدَ-

-- قَفَدًا: گردن او كلفت و ستبر شد.

=قَفَرَ-

-قَفْرًا الأَثَر: نشان را دنبال و پيروى كرد.

=قَفِرَ-

-- قَفَرًا مالُهُ: دارائى او كم شد،- الطَّعامُ: غذا بدون چاشنى و خشخاش شد.

=قَفَّرَ-

تَقْفِيرًا [قفر] الشرابَ و نحوَهُ: شراب و مانند آن را فراهم كرد.

=القَفْر-

زمين باير كه فاقد آب و گياه و مردم باشد،- ج قِفَار و قُفُور: «ارضٌ قَفْرٌ» :

سرزمين بى آب و گياه؛ «خُبْزٌ قَفْرٌ» : نان بى خشخاش.

=القَفِر-

«قَفِرُ المالِ» : مرد بى پول، مرد بى بضاعت.

=القَفْرَة-

ج قَفَرَات: زمين بى آب و گياه و مردم.

=قَفَزَ-

-- قَفْزًا و قَفَزَانًا و قِفَازًا و قُفُوزًا الغزالُ: آهو جست و خيز كرد.

=قَفَّزَ-

تَقْفِيزًا [قفز] هُ: او را به برجستن و پرش وادار كرد.

=قَفَشَ-

-- قَفْشًا الطعامَ: غذا را سخت خورد،- مَا فِى الضّرع: آنچه كه در پستان بود دوشيد،- هُ بِالْعَصَا: با چوبدستى او را زد،- الشَّى ءَ: آنرا گرفت و جمع آورى كرد.

=قَفَصَ-

-- قَفْصًا الظبىَ: دست و پاى آهو را بست،- الشَّى ءَ: قسمتهاى چيزى را به قسمتهاى ديگر آن نزديك كرد.

=قَفِصَ-

-- قَفَصًا: آن مرد بعلت سردى هوا خشك و متشنج شد، سبك و با نشاط شد.

=قَفَّصَ-

-تَقْفِيصًا [قفص] الظبيَ: دست و پاى آهو را به يكديگر بست.

=القَفَص-

ج أَقْفَاص: قفس پرنده، ظرفى كه در آن دانه ها را برداشته و انتقال مى دهند.

=القَفِص-

آنكه در اثر سرما چهره اش گرفته و خشك شده باشد.

=قَفِعَ-

-قَفَعًا تِ الأُذنُ: لبه هاى گوش منقبض و گرفته شد،- تِ الرِّجْلُ: انگشتان پاى تا كف پاى نارسا و خميده شد،- تِ الشَّاةُ: دُمِ گوسفند كوتاه شد.

=قَفَّعَ: تَقْفِيعًا [قفع] البردُ أَصابعَهُ: سرما انگشتان او را خشك و منقبض كرد،- الشَّى ءَ:

چيزى را در ظرف نهاد.

=القَفْع-

(ا ع) : از ابزار جنگى قديم كه با آن ديوارها را سوراخ و به داخل آن نفوذ مى كردند.

=القَفَع-

مص،- تنگ و باريك، خستگى و رنج.

=القَفْعَاء-

(ن) : گياهى است كه در شاخه هاى آن حلقه هائى بسان انگشتر ولى ناپيوسته به هم روئيده مى شود؛ «شاةٌ قَفْعَاءُ» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت