ج أَقْعِدَة و قُعُد و قِعْدَان و قَعَائِد من الإبل:
شترى كه شتربان براى رفع نيازهاى خود بر آن سوار شود.
=القَعُودَة-
ج أَقْعِدَة و قُعُد و قِعْدَان و قَعَائِد من الإبل:
مُرادف (القَعُود) است.
=قَعِيَ-
-قَعًا [قعي] : نوك بينى خوك بلند و به سمت استخوان بينى خميده شد.
=القَعِيد-
آنچه كه از عقب سر مىيد مانند پرنده يا آهو، و اين كلمه متضاد (النَّطِيح) است. مفرد و جمع و مذكر و مؤنث اين كلمه يكسان بكار مى رود، همنشين، نگهبان؛ «قَعِيدَا كُلِّ امرٍ» : دو نگهبان او از طرف راست و چپ.
=القَعِيدَة-
ج قَعَائِد: زن كه معمولًا خانه نشين است، آنچه كه بر آن نشينند.
=القُعَيْن-
مصغر (الأَقْعَن) است.
=قَفَّ-
-قُقُوفًا [قفّ] العشبُ أو الشجرُ: گياه يا درخت خشكيد،- تِ الْأَرْضُ: گياه زمين خشك شد،- الشّي ءُ: قسمتهاى آن چيز به هم پيوسته شد و بگونه سبد در آمد،- الثّوبُ:
جامه پس از شستن خشك شد،- الشَّعرُ:
موى او از ترس بر اندامش راست شد،- الصَّيْرَفِىّ: صرّاف در ميان انگشتان خود پول را دزديد.
=القُفّ-
ج قِفَاف و أَقْفَاف [قفّ] : كوتاه، پشت هر چيزى، زمين مرتفع و بلند، يك قطعه ابر كوه پيكر،- سوراخ تيشه، چيزى مانند تيشه، سنگهايى كه با هم پيوسته و سخت شده باشد؛ «قُفُّ البِئْر» : سكوى لب چاه،- مِنَ النّاس: اراذل و اوباش.
=القَفَ-
[قفّ] : گياه و دانه هاى خشك.
=قَفَا-
-قَفْوًا و قُفُوًّا [قفو] الرجُلَ: بر پشت گردن او زد، به او ناسزا گفت و او را مورد اتهام فسق و فجور قرار داد،- أَثَرَهُ: از او پيروى كرد،- اللّهُ اثَرَهُ: خدا او را نيست و نابود كرد.
=قَفَى-
-قَفْيًا [قفي] الرجُلَ: بر پشت گردن او زد، او را به فحشاء متّهم كرد.
=قَفَّى-
تَقْفِيَةً [قفو] : آن مرد آمد،- فُلانًا زيدًا و بِزَيْد: او را در پى زيد فرستاد.
=القَفَا-
ج أَقْف و أَقْفِيَة و أَقْفَاء و قُفِيّ و قِفيّ و قَفُون:
پشت گردن، اين كلمه مذكر است و گاهى مؤنّث بكار مىيد.
=القَفَاء-
ج أَقْفٍ و أَقْفِيَة و أَقْفَاء و قُفِيّ و قِفيّ و قَفُون [قفو] : مرادف (الْقَفَا) است.
=القَفَار-
«خبزٌ قَفَارٌ» : نان بدون خورش؛ «أكَل خُبْزَهُ قَفَارًا» : نان را بدون خورش خورد.
=القِفَار-
«أَرضٌ قِفَارٌ» : زمين بى آب و علف و خشك و كوير.
=القُفَّاز-
ج قَفَافِيز: دستبند (النگو) و پاى بند زينتى براى زن، دستكش كه در زبان متداول به آن (الكُفُوف) گويند.
=القَفَّاز-
آنكه پرش بسيار كند.
=القُفَّاعَة-
دامى كه از چوب نخل سازند و با آن پرندگان را شكار كنند.
=القَفَّاف-
[قفّ] : صرّافى كه پولها را بين انگشتان خود بدزدد.
=القُفَّة-
ج قُفَف [قفّ] : كدوى خشك، درخت خشكيده، زنبيل كه از برگ نخل بافند، سرما،- زمين بلند و مرتفع، تيشه، لرز كه از تب سرچشمه گيرد،- مِنَ الرِّجال:
آنكه كوتاه و ناتوان باشد.
=القَفَّة-
[قفّ] : لرز كه باعث تب باشد،- من الرِّجَال: مرد كوتاه يا ناتوان.
=القِفَّة-
[قفّ] : اسم نوع از (قَفَّ) است، تب و لرز.
=قَفَدَ-
-- قَفْدًا هُ: با كف دست به او پس گردنى زد.
=قَفِدَ-
-- قَفَدًا: گردن او كلفت و ستبر شد.
=قَفَرَ-
-قَفْرًا الأَثَر: نشان را دنبال و پيروى كرد.
=قَفِرَ-
-- قَفَرًا مالُهُ: دارائى او كم شد،- الطَّعامُ: غذا بدون چاشنى و خشخاش شد.
=قَفَّرَ-
تَقْفِيرًا [قفر] الشرابَ و نحوَهُ: شراب و مانند آن را فراهم كرد.
=القَفْر-
زمين باير كه فاقد آب و گياه و مردم باشد،- ج قِفَار و قُفُور: «ارضٌ قَفْرٌ» :
سرزمين بى آب و گياه؛ «خُبْزٌ قَفْرٌ» : نان بى خشخاش.
=القَفِر-
«قَفِرُ المالِ» : مرد بى پول، مرد بى بضاعت.
=القَفْرَة-
ج قَفَرَات: زمين بى آب و گياه و مردم.
=قَفَزَ-
-- قَفْزًا و قَفَزَانًا و قِفَازًا و قُفُوزًا الغزالُ: آهو جست و خيز كرد.
=قَفَّزَ-
تَقْفِيزًا [قفز] هُ: او را به برجستن و پرش وادار كرد.
=قَفَشَ-
-- قَفْشًا الطعامَ: غذا را سخت خورد،- مَا فِى الضّرع: آنچه كه در پستان بود دوشيد،- هُ بِالْعَصَا: با چوبدستى او را زد،- الشَّى ءَ: آنرا گرفت و جمع آورى كرد.
=قَفَصَ-
-- قَفْصًا الظبىَ: دست و پاى آهو را بست،- الشَّى ءَ: قسمتهاى چيزى را به قسمتهاى ديگر آن نزديك كرد.
=قَفِصَ-
-- قَفَصًا: آن مرد بعلت سردى هوا خشك و متشنج شد، سبك و با نشاط شد.
=قَفَّصَ-
-تَقْفِيصًا [قفص] الظبيَ: دست و پاى آهو را به يكديگر بست.
=القَفَص-
ج أَقْفَاص: قفس پرنده، ظرفى كه در آن دانه ها را برداشته و انتقال مى دهند.
=القَفِص-
آنكه در اثر سرما چهره اش گرفته و خشك شده باشد.
=قَفِعَ-
-قَفَعًا تِ الأُذنُ: لبه هاى گوش منقبض و گرفته شد،- تِ الرِّجْلُ: انگشتان پاى تا كف پاى نارسا و خميده شد،- تِ الشَّاةُ: دُمِ گوسفند كوتاه شد.
=قَفَّعَ: تَقْفِيعًا [قفع] البردُ أَصابعَهُ: سرما انگشتان او را خشك و منقبض كرد،- الشَّى ءَ:
چيزى را در ظرف نهاد.
=القَفْع-
(ا ع) : از ابزار جنگى قديم كه با آن ديوارها را سوراخ و به داخل آن نفوذ مى كردند.
=القَفَع-
مص،- تنگ و باريك، خستگى و رنج.
=القَفْعَاء-
(ن) : گياهى است كه در شاخه هاى آن حلقه هائى بسان انگشتر ولى ناپيوسته به هم روئيده مى شود؛ «شاةٌ قَفْعَاءُ» :