(ط) : غذاى تولد.
خُم ساز، خم فروش.
=الخُرَاشَة-
آنچه از ريزه هاى چيزى كه پس از سابيدن يا بريدن ريخته شود.
=الخَرَّاص-
دروغگو، بسيار دروغگو.
=الخَرَّاط-
چوب تراش، دروغگو.
=الخُرَاطَة-
آنچه كه بر اثر چوب تراشى بر زمين مى ريزد.
=الخِرَاطَة-
چوب تراشى، خراطي.
=الخُرَافَة-
ج خُرَافَات: سخن بيهوده و ياوه.
=الخَرَافَة-
سخن خنده آور مرد پير و خرفت و احمق.
=خَرَبَ-
-خَرْبًا هُ: آن را ويران، آن را شقه يا سوراخ كرد،- خِرَابةً و خَرَابَةً و خَرْبًا و خُرُوبًا:
دزد شد.
=خَرِبَ-
-خَرْبًا و خَرَابًا البيتُ: خانه ويران شد.
اين واژه ضدّ (عَمِرَ) است.
=خَرَّبَ-
تَخْرِيبًا البيتَ: خانه را ويران كرد.
=الخُرْب-
ج خُرَب و أخْرَاب و خُرُوب:
فرورفتگى بالاى ران، سوراخ سوزن، هر سوراخ دايره اى مانند سوراخ گوش، ظرفى است كه چوپان زاد و توشه ى خود را در آن مى نهد، فساد در دين.
=الخَرِب-
برآمدگى كوه، جاى ناهموار، ترسو.
=الخُرْبة-
ج خُرَب و أَخْرَاب و خُرُوب: مترادف (الخُرْب) است.
=الخَرْبَة-
ج خَرَبَات: غربال، عيب، عورت، كار زشت، ظرفى كه چوپان در آن توشه ى خود را نهد، فساد در دين؛ «هو صَاحِبُ خَرْبَةٍ» : او در دين خود فاسد است.
=الخِرْبَة-
اسم هيأت است از (الخارِب) ،- ج خِرَب: ويرانه، جاى خراب.
=الخَرِبَة-
ج خَرِبَات و خِرَب و خَرَائِب: ويرانه، جاى خراب.
=خَرْبَشَ-
خَرْبَشةً [خربش] الكتابَ أو العملَ: آن كتاب يا كار را تباه كرد.
=الخَرْبَق-
(ن) : نام شكوفه ايست از رسته ى (شُقّارِيَّات) برگهاى آن سفيد و سياه است و براى سگها و خوكها زهر است و اما براى انسانها برگ سفيد آن قي آور است و برگ سياه آن مُسْهل است. در زمانهاى گذشته باين عقيده بودند كه اين گياه شفا دهنده ى ديوانگان است.
=خَرْبَصَ-
خَرْبَصَةً [خريص] الخيوطَ: نخها را درهم ريخت و باز كردن آنها از هم مشكل شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=خَرَتَ-
-خَرْتًا الأُذنَ: گوش را سوراخ كرد،- الأَرضَ: زمين را شناخت و راههاى آن برايش آشكار شد.
=خَرِتَ-
-خَرَتًا: راهنماى بيابان شد.
=الخُرْت-
ج أَخْرَات و خُرُوت: استخوان كوچك سينه، سوراخ سوزن و مانند آن،- مِنَ الذئاب: گرگ تيزرو و شتابنده.
=الخَرْت-
ج أخْرَات و خُرُوت: استخوان كوچكى است در سينه، سوراخ سوزن و مانند آن.
=خَرَجَ-
-خُرُوجًا و مَخْرَجًا من موضعه: از جاى خود خارج شد،- بِه: او را خارج كرد،- عليه: براى جنگ با وى بسوى او شتافت،- الى فلانٍ مِنْ دَيْنِهِ: بدهى او را پرداخت،- فِى الْعِلْم: در دانش نابغه شد،- تِ الرعيَّةُ على الْمَلِك: مردم عليه پادشاه شوريدند،- عن الطَّريق: از راه خارج شد و به سمت ديگرى رفت،- عن الخطِّ:
قطار از خط ريل خارج شد؛ «لَا يَخْرُجُ عَن» :
از خط خود خارج نمى شود، در حد خود باز مى ماند.
=خَرَّجَ-
تَخْرِيجًا هُ من المكان: وى را از آن جاى خارج كرد،- الغُلامُ اللَّوحَ: آن جوان بر قسمتى از لوح نوشت و بر قسمتى ديگر ننوشت،- تِ الراعيةُ المرتعَ: دام و ستور قسمتى از چراگاه را خوردند و قسمتى را رها كردند،- المسأَلَة: مسأله را توجيه كرد،- الأرضَ: بر زمين ماليات خراج بست،- الولدَ في الأَدَب: آن جوان را آموخت و پرورانيد،- العملَ: آن كار را به چند گونه ى مختلف درآورد.
=الخُرْج-
ج خِرَجة: خورجين كه بر پشت ستور نهند.
=الخَرْج-
ج أَخْرَاج: خَرج. اين واژه ضد (الدَّخْل) است، خراج، ابر در آغاز آشكار شدن
الخَرْجَاء-
مؤنث (الاخرج) است.
=الخَرْجَة-
اسم مرّه از (الخُرُوج) است، بالكون يا تراس ساختمان به طرف بيرون خانه.
=خَرْخَرَ-
خَرْخَرَةً [خرخر] النائمُ: در خواب خُرخُر كرد.
=الخَرْخَرَة-
[خرخر] : صداى ريزش آب يا آبشار. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=خَرِدَ-
-خَرَدًا تِ الجاريةُ: آن جارية يا دختر دوشيزه بود،- الرجلُ: آن مرد كم سخن شد.
=الخُرْدَة-
خُرده ريز از هر چيزى. اين واژه فارسى است.
=الخُرْدَجيّ-
خُرده فروش. اين واژه فارسى است.
=الخُرْدُق-
(ا ع) : قطعه هاى ريز كُروي از سرب. اين واژه تركى است.
=خَرْدَلَ-
خَرْدَلَةً [خردل] الطعامَ: بهترين غذا را خورد،- اللحَم: گوشت را پاره پاره و ريز ريز كرد.
=الخَرْدَل-
(ن) : گياه خردل از رسته ى (صليبيّات) است كه در باغها يا كناره ى راهها مى رويد از اين گياه در تهيه ى غذا استفاده مى شود و فوائد پزشكى دارد. و نيز از آن روغن استخراج مى شود.
=الخَرْدَلة-
(ن) : واحد (الخَرْدَل) است.
=الخَرْدَلِيَّة-
(ز) : نام گياهى است داراى ميوه اى خشك بسان گياهان قرنى كه بهنگام رسيدن دو قسمت مى شود.
=خَرَزَ-
-خَرْزًا الجلدَ: چرم را سوراخ كرد و دوخت.
=خَرزَ-
-خَرَزًا: كار خود را پس از ناتوانى محكم كرد.
=خرَّزَ-
تَخْرِيزًا الشجرُ: تنه ى درخت را كرم يا