طاق ضربى كوچك به شكل مستطيل، پيوستگى ميان دو لب.
مُرادف (الجُندب) است به معناى ملخ ريز. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القَبُول-
مص، پذيرش، باد صبا، زن قابله، روى آوردن تندرستى و نعمت، زيبائى اندام، موافقت، رضايت.
=القُبُونة-
قپاندارى.
=القَبِيح-
ج قِبَاح و قَبْحَى و قَبَاحَى: مرد زشت.
=القَبِيحَة-
ج قِبَاح و قَبَائِح: زن زشت،- ج قَبائِح: كار بد و زشت.
=القَبِيصَة-
مُرادف (القَبْصَة) است.
=القَبِيعَة-
من السيف: شمشيرى كه دسته آن از نقره يا آهن باشد.
=قُبَيْل-
اسم مصغر (قَبْل) است؛ «جاءَ فُلان قُبَيْلَ الْعَصْرِ» : فلانى نزديك به عصر آمد.
=القَبِيل-
ضامن، كفيل، همسر، جمعى كه از سه نفر بيشتر باشند، ج قُبُل وَ قُبَلَاء،- مِنَ النسَاء: زن قابله و ماما ج قُبُل، اطاعت از خدا؛ «مِنْ قَبِيل ذلك» : از آن جهت.
=القَبِيلَة-
ج قَبَائِل: فرزندانى كه از يك پدر باشند، سنگى كه بر دهانه چاه گذارند، هر پاره اى از پوست؛ «قَبائِلُ الرَّأْس» :
استخوانهاى سر كه به هم پيوسته اند؛ «قَبائِلُ الطَّيرِ» : انواع پرندگان؛ «قَبَائِلُ الشَّجَرَة» :
شاخه هاى درخت.
=القَتَّ-
[قتّ] (ن) : علوفه دام، نوعى دانه هاى غذائى ويژه روستائيان.
=القَتَات-
[قتّ] (ن) : نام گياهى است كه همان صمغ عربى مى باشد.
=القَتَاد-
(ن) : درخت محكمى است كه داراى تيغهائى است بسان سوزن.
=القُتَار-
دود غذا، بوى بخور و گوشت و استخوان و چوب سوخته.
=القِتَال-
مص، جنگ، ستيز؛ «سَاحَةُ القِتَال» :
ميدان جنگ.
=القَتَام-
غُبار سياه رنگ، گرد و خاك جنگ، تاريكى، سياهى.
=قَتَبَ-
-قَتْبًا هُ: به او غذاى روده بريان خورانيد.
=القِتْب-
ج أَقْتَاب: روده اين واژه مذكر است و گاهى كاربُرد مؤنث دارد، اطراف شكم، بار و بنه سفر.
=القَتَب-
ج أَقْتَاب: روده، بار و بنه مسافرت، محمل.
=القِتْبَة-
روده.
=القَتَّة-
[قتّ] : واحد (القَتّ) است به معناى دانه بيابانى.
=قَتَّدَ-
تَقْتِيدًا [قتد] القتادَ: شاخه گياه گون را كند و خارهاى آن را پاك كرده و به شتر خورانيد.
=قُتِّدَ-
[قتد] القَتَادُ: گوشه هاى گياه گون با آتش سوخت.
=القِتْد-
ج أَقْتَاد و أَقْتُد و قُتُود: مُرادف (القَتَدَ) است.
=القَتَد-
ج أَقْتَاد و أَقْتُد و قُتُود: چوبه محمل.
=قَتَرَ-
-قَتْرًا و قُتُورًا على عيالهِ: در پرداخت نفقه بر خانواده خود تنگ گرفت،- البخورُ اوِ اللَّحْمُ: بوى بخور و يا گوشت بر آمد،- تِ النَّارُ: آتش دود كرد.
=قَتِرَ-
قَتَرًا البخورُ أو اللحمُ: بوى بخور يا گوشت به مشام رسيد،- تِ النّارُ: آتش دود كرد.
=قُتِرَ-
الرجُلُ: آن مرد براى پرداخت نفقه در مضيقه قرار گرفت.
=قَتَّرَ-
تَقْتِيرًا [قتر] على عيالهِ: بر خانواده خود در پرداخت نفقه تنگ گرفت،- اللَّحْمُ: بوى گوشت سُرخ كرده برآمد،- الصياد للأسد:
شكارچى در گودالى كه براى شير كنده بود گوشت نهاد تا بوى آن را دريابد،- الرَّجُلُ: دود و دم مواد غذائى را زياد كرد،- الْوَحشَ: شكارگر براى شكار جانور وحشى كُرك شتر را دود كرد تا بوى او را درك نكند و نگريزد،- الشَّي ءَ: ميان آن دو چيز را به هم نزديك كرد،- ما بينَ الأَمْرين: ميان آن دو چيز مقايسه كرد.
=القُتْر-
ج أَقتَار: ناحيه و جهت. (لغتى است در القُطْر) .
=القَتْر-
مص، وسيله گذراندن زندگى با روزى كم، اندازه و مقدار.
=القِتْر-
نوك تيرهاى هدفگير، نِي كه با آن هدف را مى زنند.
=القُتُر-
ج أَقْتَار: مُرادف (القُتْر) است.
=القُتْرَة-
ج قُتَر: سختى زندگى، حلقه زره، خانه اى كه شكارچى براى پنهان كردن خود از ديد شكار مى سازد، شعله گرم آتش؛ «قتْرةُ البستانِ» : راه آبى كه به باغ وارد شود؛ «قتْرةُ البابِ» : جاى بستن درب.
=القِتْرَة-
اسم نوع از (قَتَرَ) است.
=قَتَلَ-
-قَتْلًا و تَقْتَالًا هُ: او را كُشت؛ «قتله بِاخيه» : به انتقام خون برادرش او را كُشت،- الخمرةَ: مي را با آب آميخت،- الجوعَ او البردَ: سختى گرسنگى و يا سرما را تحمّل كرد.
=قَتَّلَ-
تَقْتِيلًا [قتل] القومَ: بسيارى از آن قوم را كُشت.
=القَتْل-
مص،- في المجاز: زدن سخت، العَمْدُ: قتل عمدى،- الخَطأ: قتل غير عمد.
=قَتَمَ-
قَتَامَةً و قُتُومًا: به رنگ تيره در آمد،- قُتُومًا وجهُهُ: چهره او گرفته شد.
=القَتْم-
مص، گرد و غُبار.
=القُتْمَة-
رنگى كه در آن تيره گى و سُرخى باشد.
=القَتَمَة-
مُرادف (القَتَام) است.
=القَتُور-
مُرادف (القَاتِر) است.
=القَتُول-
ج قُتُل: آنكه بسيار كُشنده باشد.
(اين كلمه در مذكر و مؤنّث يكسان بكار مى رود) .
=القَتِير-
سر ميخهاى زره، زره، پيرى يا آغاز پيرى.
=القَتِيل-
ج قَتْلَى و قُتَلَاء و قَتَالَى: مُرادف (المقتول) است به معناى كشته شده (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=القُثَّاء-
[قثأ] (ن) : نوعى گياه كه ميوه آن به شكل خيار است.
=القِثَّاء-
[قثأ] (ن) : مُرادف (القُثّاء) است.