فهرس الكتاب

الصفحة 715 من 1009

شكست،- الشَّاعِرُ: به معناى (قَصَدَ) مى باشد،- القَصَائِدَ: قصيده هاى شعرى را پيراسته و آراسته نمود.

=القَصْد-

مص، راستى راه، نيت و غَرَض؛ «قَصْدًا» : عمدًا، بر خلاف زياده روى؛ «رَجُلٌ قَصْدٌ» : مرد ميان اندام كه نه فربه و نه لاغر باشد؛ «طريقٌ قَصْدٌ» : راه راست؛ «انَّهُ عَلَى قَصْدٍ» : او عاقل و خردمند است.

=القَصَد-

هر درختى كه در آغاز داراى خار باشد،- مِن العَوْسَج و نحوِهِ: شاخه هاى نرم درخت عوسج (خار بن) يا (تمشك) .

=القَصِد-

«رُمْحٌ قَصِدٌ» : نيزه شكسته.

=القِصْدَة-

ج قِصَد: پاره اى از چيزى كه شكسته شود.

=القَصَدَة-

واحد (الْقَصَدْ) است.

=القَصْدِير-

(ك) : مادّه سفيد قلع كه با آن مس و غيره را سفيد كنند. اين واژه يونانى است.

=القَصْدِيرَة-

(ك) : پاره اى از قلع.

=قَصَرَ-

-قُصُورًا الشي ءُ: آن چيز كم شد، ارزان شد،- عَنْهُ الغَضَبُ اوِ الْوَجَعُ: خشم يا درد او فروكش كرد،- عَن الشَّى ءِ: دست از آن چيز برداشت و با ناتوانى آن را رها كرد،- السَّهْمُ عَن الْهَدَفِ: تير به هدف اصابت نكرد،- قصرًا الصَّلاةَ وَ مِنَ الصَّلاةِ: نماز را شكسته خواند،- السِّتْرَ: پرده را فرو آويخت،- الشَّى ءَ عَلَى كَذَا: از آن حد تجاوز نكرد،- نَفْسَهُ عَلَى كَذَا: به جز فلان چيز به چيز ديگرى گرايش ننمود،- هُ عَلَى الأَمرِ: او را بر آن امر باز گردانيد،- هُ في بَيْتِه: او را در خانه اش باز داشت كرد،- بِهِ اللَّيلُ: شب او را بازداشت كرد،- قَيْدَ البعير: دستهاى شتر را سخت بست،- الدّارَ: بر خانه ديوار كشيد،- عَلَى نَفْسِهِ ناقَةً: جلوى ماده شتر را گرفت تا از شير آن بنوشد،- قصرًا الشَّى ءَ:

آنرا كوتاه كرد.

=قَصِرَ-

-قَصَرًا: گردن او ستبر شد و درد گرفت، شكايت از درد گردن كرد.

=قَصُرَ-

-قَصْرًا و قِصَرًا و قَصَارَةً: كوتاه شد.

=قَصَّرَ-

تَقْصِيرًا [قصر] الشي ءَ: آن را كوتاه كرد،- مِن شَعْرِهِ: موى او را كوتاه كرد،- في العَطِيَّةِ: عطا و بخشش را كم كرد،- عَن الأَمْرِ: در آن كار كوتاهى كرد با آنكه مى توانست انجام دهد،- عَنِ الشَّى ءِ: آنچه را كه نتوانست انجام دهد رها كرد،- في الأَمرِ: در آن كار سستى نمود،- عَنْهُ الوَجَعُ او الغَضَبُ: درد يا خشم او فروكش كرد،- الثَّوبَ: لباس را با فشار و شستن سفيد كرد،- الرَّجُلُ اوِ الْفَرَسُ: آن مرد يا اسب در راه رفتن خسته شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=القَصْر-

ج قُصُور: كاخ؛ «قَصْرُ الْمَجْد» : نشانه بزرگى و مقام عالى.

=القَصَر-

كوتاهى، تنبلى، سستى.

=القِصَر-

كوتاهى، بر خلاف درازى.

=القُصْرَى-

پايان كار.

=القُصْرَة-

كوتاهى كردن.

=القَصَرَة-

ج قَصَر و أَقْصَار و قَصَرَات: بيخ گردن هنگامى كه ستبر شود، پاره اى از چوب، دُمِ پرنده.

=القَصِرَة-

مؤنّث (القَصِر) است.

=القُصْرَيَانِ-

(ع ا) : دو دنده زير استخوان تَرقوه (استخوان زير گردن) .

=القَصْرِيَّة-

لگن شست و شوى. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=قَصَّصَ-

تَقْصِيصًا [قصّ] الشي ءَ: آن چيز را ريز ريز كرد.

=القَصَص-

ج قِصَاص [قصّ] : سينه يا استخوان سينه؛ «قَصَصُ الشَّاةِ» : آنچه از پشم گوسفند كه چيده شود.

=قَصَعَ-

-قَصْعًا القملةَ بظفرهِ: با ناخن خود شپش كُشت،- تِ الرَّحى الحبَّ: آسياب دانه ها را آرد كرد.

=القَصْعَة-

ج قِصَع و قِصَاع و قَصَعَات: صفحه، قُرص، قدح.

=قَصَفَ-

قَصْفًا الشي ءَ: آن چيز را شكست،- الشَّي ءُ: آن چيز شكسته شد،- هُ بِمُدافِعِه:

بر روى آن بمب انداخت؛ «قَصَفَهُ بقَذائِفِ مَدَافِعِه» : با بمب افكنهاى خود آن جا را بمباران كرد،- قَصْفًا و قَصِيفًا الرَّعدُ: صداى رعد بسيار بلند شد،- البَعيرُ: شتر از خود صدا در آورد و دندانهايش را به هم سائيد،- قَصْفًا وَ قُصُوفًا: آن مرد به خوردن و نوشيدن و لهو و لعب ادامه داد.

=قَصِفَ-

-قَصَفًا النبتُ: شاخه گياه بلند و كج شد،- العُودُ: چوب نرم و سُست شد،- الرَّجُلُ: آن مرد سُست و ناتوان شد،- الرُّمحُ: نيزه از پهنا شكافته شد،- النّابُ:

نيمى از دندان شكسته شد،- تِ الْقَنَاةُ: نيزه شكسته شد و پيدا نبود.

=قَصَّفَ-

تَقْصِيفًا [قصف] هُ: آن را شكست.

=القَصْف-

آغاز لهو و لعب؛ خوشگذرانى در خوردن و نوشيدن و سرگرمى، سر و صدا، آهنگ و موسيقى و آواز.

=القَصِف-

آنچه كه بدو نيم شده باشد، مرد آسيب پذير و بى اراده، مرد سُست و ناتوان؛ «الْقَصِفُ الْبَطْنِ» : آنكه هرگاه گرسنه شود تحمّل گرسنگى را نداشته باشد.

=قَصْقَصَ-

قَصْقَصَةً [قصقص] الشي ءَ: آن را شكست.

=قَصَلَ-

-قَصْلًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد،- عُنْقَهُ: گردن او را با شمشير زد،- الدَّابَّةَ وَ عَلَيها: سُتور را علف سبز و آذوقه خورانيد،- الحِنْطةَ: گندم را شخم زد.

=القَصْل-

مص،- دانه هاى گندم دور ريخته شده كه دوباره براى شخم كوبيده شود.

=القِصْل-

مُرادف (الْقَصْل) است، مرد پست و سُست، احمقى كه در او نفعى نباشد.

=القَصَل-

مُرادف (القَصْل) است.

=القِصْلَة-

مؤنّث (القِصْل) است براى مرد سُست و ناتوان، گروه شتران.

=قَصَمَ-

-قَصْمًا الشي ءَ: آن چيز را شكست.

=قَصِمَ-

-قَصَمًا تْ سِنُّهُ: دندان او تَرَك برداشت.

=القُصَم-

آنكه هر چه را ببيند بشكند و پاره كند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت