انْزِعَاجًا [زعج] : نگران شد، سرگردان شد، آن چيز كنده شد.
=انْزَعَقَ-
انْزِعَاقًا [زعق] الرجُلُ: آن مرد در شب هنگام ترسيد،- الفرسُ: اسب به پيش رفت و شتابيد.
=أَنْزَفَ-
إنْزَافًا [نزف] البئرَ: همه ى آب چاه را بيرون كشيد،- الرجُلُ: براى آن مرد چيزى باقى نماند، مست شد، خرد از سر او پريد، دليلى براى دعوى و دشمنى نيافت،- تِ البِئرُ: همه ى آب چاه درآورده شد،- العبراتِ: اشكها را پاك كرد و بند آورد.
=أَنْزَقَ-
إنْزَاقًا [نزق] الفرسَ: اسب را شتابانيد،- فلانٌ: فلانى پس از خويشتن دارى كم عقل و سفيه شد،- النعيمُ فلانًا: فراخى و نعمت او را به بى بند و بارى كشانيد،- الرّجُلُ في الضّحْكِ:
آن مرد خنده ى بسيار كرد.
=أَنْزَلَ-
إنْزَالًا و مُنْزَلًا [نزل] الضَّيفَ:
مهمان را به خانه ى خود آورد،- الشي ءَ:
آن چيز را فرود آورد،- اللَّهُ الكلامَ: خداوند سخن را وحي كرد،- بهِ خسارة فادِحَةً:
زيان سختى به او رسانيد.
=انْزَمَّ-
انْزِمَامًا [زمّ] : آن چيز سخت بسته شد.
=انْزَوَى-
انْزِوَاءً [زوي] : چهره در هم كشيد، كناره گيرى كرد،- القومُ بعضُهم الى بَعْض:
آن قوم به يكديگر پيوستند.
=أَنَسَ-
-أَنْسًا: آرامش يافت،- بهِ و اليهِ: به آن خوى گرفت و شادمان شد،-- أُنْسًا بهِ و الَيْهِ: با او همنشين و شادمان شد.
=أَنِسَ-
-أَنْسًا و أَنَسَةً: آرامش خاطر يافت.
=اين واژه ضد (توحَّشَ) است،- بهِ و اليه: با او انس گرفت و شادمان شد،- بِهِ: به آن چيز خوشحال شد
أَنُسَ-
-أُنْسًا و أَنْسَةً: اين واژه ضد (تَوَحَّشَ) است،- أُنْسًا بهِ و اليهِ: با او أنس گرفت و شادمان شد،- بهِ: به آن چيز خوشحال شد.
=أَنَّسَ-
يُؤَنِّسُ تَأنِيسًا [أنس] هُ: او را آرامش داد. اين واژه ضد (اوْحَشَ) است،- الشّي ءَ:
آن چيز را ديد و شناخت.
=أَنَسَّ-
إِنْسَاسًا [نسّ] الدابَّةَ: ستور را تشنه كرد.
=الأُنْس-
مص، آرامش و خورسندى. اين واژه ضد (الوَحْشَة) است.
=الإنْس-
ج أَنَاس و أَنَاسِيّ: انسان، بشر به جز جن و فرشته.
=الأَنْس-
ج آنَاس: آنكه با وى مأنوس شوند، گروه بسيار.
=أَنْسَى-
إنْسَاءً [نسو] هُ الشي ء: او را وادار به ترك آن چيز كرد،- الرَّجُلَ الشي ءَ: آن مرد را امر كرد تا آن چيز را فراموش كند.
=الأَنْسَى-
[نسي] (ع ا) : رگ ساق پاى.
=إِنْسَابَ-
انْسِيَابًا [سيب] : با شتاب راه رفت،- تِ الْحيَّةُ: مار با شتاب حركت كرد و خزيد،- فلان نحونا: آن مرد به طرف ما برگشت.
=إِنْسَاحَ-
انْسِيَاحًا [سيح] بطنُهُ: شكم او چاق و بزرگ و به زمين نزديك شد،- الثّوبُ:
جامه پاره شد،- تِ الصَّخْرةُ: آن سنگ پرتاب شد و به دو پاره تقسيم گرديد،- بَالُهُ: قلب او فراخ شد.
=انْسَاعَ-
انْسِيَاعًا [سيع] الماءُ: آب روان و پراكنده شد،- الجَامِدُ: آن چيز جامد ذوب شد.
=الأَنْسَاعُ-
[نسع] من الطريقِ: كوچه و خيابان كه وسيله ى دام و ستور كنده و داراى حفره هائى شده باشد.
=انْسَاقَ-
انْسِيَاقًا [سوق] : اين واژه مطاوع (سَاق) است،- تِ الْإبِلْ: شتران در پى هم به راه افتادند.
=الإنْسَان-
ج أَناسِيّ و أَناسِية و آنَاس [أنس] :
انسان، بشر. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده ميشود و نيز بر مطلق جنس بشرى گفته ميشود؛ «انْسَانُ العَيْنِ» : سياهى چشم.
=الإِنْسَانِيّ-
[أنس] : آنكه يا آنچه كه براى خوبى و خير انسانها بكوشد؛ «مؤسَّسَة انْسَانِيّة» : مؤسسه ى خيريه؛ «عَمَلٌ انسَانيّ» : كارى انسانى و بشر دوستانه
الإِنْسَانِيَّة-
[أنس] : آنچه كه به انسان بجز حيوان ويژگى داشته باشد، بشريت؛ «الإنْسَانِيّة الْمُتألّمَة او المُجَاهِدَة» : انسانيت آزرده يا مبارز، صفات نيك انسانى مانند سخا و كرم و حسن خلق و انسانيت.
=أَنْسَأَ-
إنْسَاءً [نسأ] الشي ءَ: آن چيز را بتأخير انداخت، عقب انداخت،- هُ الْبَيْعَ و في الْبَيْعِ: آن چيز را به نسيه به او فروخت،- عنهُ: از او عقب افتاد و فاصله گرفت.
=انْسَأَفَ-
انْسِئَافًا [سأف] لِيفُ النخلِ: پوست ليف نخل خرما كنده و پراكنده شد.
=الأَنْسَب-
[نسب] : اسم تفضيل است؛ «هَذا الشِّعْرُ انْسَبُ من ذَاكَ» : اين شعر بهتر و مناسبتر است از آن شعر، موافق تر، مناسبتر.
=انْسَبَكَ-
انْسِبَاكًا [سبك] الذهبُ و نحوهُ: طلا و مانند آن در بوته گداخته گرديد و در قالب ريخته شد.
=الأنْسَة-
[أنس] : مترادف (الأُنْس) است.
=انْسَتَرَ-
انْسِتَارًا [ستر] : خود را پوشانيد، پنهان شد.
=الانْسِجَام-
[سجم] : مص،- عند البَدِيعِيّينَ: و در نزد علماى بديع باين معنى است كه سخن بايد خالى از پيچيدگى و سهل و آسان با كلماتى نغز و از هر گونه تكلّف بدور باشد و در دلها اثر بگذارد.
=انْسَجَرَ-
انْسِجَارًا [سجر] الإناءُ: ظرف پر شد،- تِ الإِبلُ في سَيْرِهَا: شتران بدنبال هم راه پيمودند.
=انْسَجَلَ-
انْسِجَالًا [سجل] : اين واژه مطاوع (سَجَلَ) است.
=انْسَجَمَ-
انْسِجَامًا [سجم] الماءُ: آب ريخته شد،- الكَلَامُ: سخن با نظم و با استوارى بيان شد.
=انْسَحَّ-
انْسِحَاحًا [سحّ] إِبْطُ البعير عرقًا: زير بغل شتر عرق كرد و روان شد.
=الانْسِحَاب-
[سحب] : روى گردانى، كنار رفتن، به عقب برگشتن، كشيده شدن