فهرس الكتاب

الصفحة 208 من 1009

انگشت، بند بالاى انگشت.

=البِنَايَة-

[بني] : مص،- ج بِنَايَات: ساختمان چند طبقه، شرافت، بزرگى.

=البِنْت-

ج بَنَات [بني] : دختر؛ «بِنْتُ الْعُنْقُودِ اوِ الْكَرْمِ» : مي؛ «بِنْتُ الْكُرُوم» : مي؛ «بِنْتُ الْعَيْنِ» : اشك؛ «بِنْتُ الْفِكْرِ» ج بَنَاتُ الأَفكَارِ:

تصوير ذهنى از چيزى؛ «بِنْتُ القُنْصُل» (ن) :

نام گياهى است از رسته ى (الفَرْبيونِيات) اصل آن از كشور مكزيك است و در مناطق گرمسيرى و مديترانه كِشت مى شود؛ «بنْتُ وَرْدَان» (ح) : حشره ايست بدبوى كه در اماكن كثيف و چرك زندگى مى كند.

=البَنّة-

بوى چه خوش باشد و چه بد.

=البَنْتُوغراف-

(حي) : ابزارى است كه تصويرها را بگونه ى مكانيكى منتقل مى كند.

=البِنْتِيّ-

منسوب به (البِنْت) است.

=بَنَّجَ-

تَبْنِيجًا هُ: او را با داروى بنگ خوابانيد.

=البَنْج-

(ن) : گياهى است سمّى از تيره ى بادنجانيها. برگهاى آن درشت و چسبنده است و شكوفه هاى آن سفيد يا زرد يا بنفشه رنگ است. از اين گياه در پزشكى براى بيهوش كردن استفاده مى شود.

=البَنْجَرَة-

ج بَنَاجِر: دهانه ى توپ.- اين واژه فارسى است.

=البَنْد-

ج بُنُود: پرچم بزرگ، فصلى از كتاب، قيد، حيله و فريب؛ «فلانٌ كَثِير البُنُود» : فلانى حيله هاى بسيار دارد.

البَنْدَر-

ج بَنَادِر: بندر، لنگرگاه كشتيها در ساحل، شهرك كنار دريا. نام عربى آن (المَرْسى) است،- (ت) : كوى بازرگانان در شهرها؛ «الشَّاه بَنْدَر» : رئيس و پيش كسوت بازرگانان.- اين واژه فارسى است-

البُنْدُق-

(ن) : فندق، درختى است از رسته ى بَلّوطيها كه در مناطق معتدل مى رويد ميوه آن بادامى و ريز و خوشمزه است و گونه هاى بسيارى دارد، آنچه كه پرتاب مى شود مانند فشنگ.- اين واژه فارسى است-

البُنْدُقَة-

واحد (البُندُق) است.

=البُنْدُقِيَّة-

تفنگ؛ «الْبُنْدُقِيَّةُ الرَّشَّاشَة» (اع) :

مسلسل كه با شتاب گلوله پخش مى كند كه بر آن (الرَّشِيش) اطلاق مى شود؛ «البُنْدُقِيَّةُ المُتَوَاتِرَة» (اع) : تفنگ خودكار كه بطور اتوماتيك از خود گلوله رها مى كند.

=البَنْدُول-

بندول ساعت، رقّاص ساعت.-

اين واژه فرانسه است.

=البَنْدِير-

(مو) : طبل بزرگ و تنومند.- اين واژه فارسى است-

البِنْدَيْرَة-

پرچم.- اين واژه ايتاليائى است-

البِنْزِين-

(ك) : بنزين كه از نفت استخراج مى شود.- اين واژه فرانسه است-

البِنْس-

گونه اى پول خُرد ويژه ى انگلستان.

=البِنِسِلِين-

(طب) : پنسيلين. داروئى است معروف كه در پزشكى مصرف دارد.

=البِنْصِر-

ج بَنَاصِر (ع ا) : انگشت ميان انگشت وسطى و كوچك (الْخِنْصِرْ) . اين واژه مؤنث است.

=البُنْط-

ج بُنُوط (ت) : جُزئى از يكصد جزء است.

=البَنْطَلُون-

شلوار مردانه و زنانه كه در عربى به آن (سَرَاوِيل) گويند.- اين واژه ايتاليائى است-

البَنَفْسَج-

(ن) : گل بنفشه كه به رنگهاى سفيد و زرد و بنفش مى باشد. از گونه هاى اين گياه (البَنَفْسَجُ الْعَطِر) : بنفشه ى عطرى است كه داروئى مليّن مى باشد و (بَنَفْسَج الثَّالُوث) : بنفشه ى فرنگى است كه شكوفه هاى درشت دارد.- اين واژه فارسى است-

البَنَفْسَجَة-

واحد (الْبَنَفْسَج) است.

=البَنْك-

ج بُنُوك (ت) : بانك كه در آن پول و اموال امانت نهند، و اعتبار و قرضه به مشتريان در برابر اخذ سود مى دهد. بانك گونه هاى بسيارى دارد از آن جمله «بَنْكُ التَّسْلِيف» : بانك پيش خريد محصولات كشاورزى يا فرآورده هاى صنعتى در برابر پرداخت وام يا اعتبار و جز آن؛ «بَنْكُ التَّوفِير» : بانك پس انداز يا صندوق پس انداز پول؛ «الْبَنْكُ الْمَركَزِي» : بانك مركزى؛ «بَنْكُ الدَّم» : بانك خون كه وظيفه ى گرفتن خون و نگهدارى آن و توزيع بين بيماران را دارد.- اين واژه ايتاليائى است-

البَنْكرِيَاس-

أو لَوْزة المِعْدة (ع ا) : لوز المعدة.

غده ايست بزرگ در پشت معده كه عصاره ى سودمند از خود مى چكاند.

=البِنْوَار-

اطاق ويژه ايست در تماشاخانه يا كاباره يا سينما و تئاتر.- اين واژه فرانسه است-.

=البَنَوِيّ-

نسبت به (الْابْن وَ الْبِنْت) است.

=البُنَيّ-

اسم مصغّر (الْابْن) است.

=البُنَيَّات-

[بني] : «بُنَيَّاتُ الطريق» : راههاى فرعى كه از جادّه ى اصلى منشعب شود؛ «دَعْ بُنَيَّاتِ الطَّرِيق» : از كارهاى كوچك دست بردار و به كارهاى بزرگ بپردازد.

=البُنْيان-

[بني] : مص، ساختمان بنا شده؛ «كَأنّهُم الْبُنْيانُ المَرصُوصُ» : آنها مانند ساختمان بهم پيوسته اند.

=البُنْيَة-

ج بُنى [بني] : آنچه كه ساخته شده باشد.

=البِنْيَة-

ج بِنًى [بني] : مترادف (البُنْيَة) است، خوى، سرشت، جسم؛ «فُلَانٌ ضَعِيفُ أَوْ سَلِيمُ اوْ قَوِيُّ اوْ صَحِيحُ الْبِنْيَةِ» : فلانى ناتوان يا سالم يا نيرومند يا تندرست است،- فِي الْكَلِمَةِ:

صيغه يا ماده اى كه از آن كلمه مبنى مى شود مانند مبنى شدن فعل امر،- (ف ج) : روش تنظيم اجزاء مجسمه يا تمثال.

=بَهَا-

-بَهَاءً [بهو] : زيبا و ظريف شد،- هُ:

بر او در زيبائى چيره شد.

=البَهَّات-

ج بُهُت: دروغگو، آنكه مردم را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت