اخلاق.
دانشمند علم لاهوتى، عالم به عقايد متعلق به خداى متعال.
=لاوَى-
مُلَاوَاةً و لِوَاءً [لوو] تِ الحيَّةُ الحيَّةَ: مار با مار ديگرى برخورد كرد و به هم پيچيدند.
=لاوَذَ-
لِوَاذًا و مُلَاوَذَةً [لوذ] بفلانٍ: به او پناه بُرد،- القَوْمُ: آن قوم به يك ديگر پناه بردند،- القَوْمَ: با آن قوم نرمش و مهربانى كرد،- بِالقَومِ: گرد آنها گشت،- فُلانًا: با او مخالفت كرد،- عَنْهُ: از او با حيله چيزى خواست.
=لاوَصَ-
مُلَاوَصةً [لوص] : از لابلاى درب نگاه كرد،- الَيهِ: به او چنان نگاه كرد كه گويا چيزى مى خواست،- فُلانًا عَنْ كذا: در فلان چيز او را گول زد،- الشَّجَرَةَ: خواست كه درخت را با تيشه يا تبر ببرد سپس بطرف راست و چپ خود نگريست تا چگونه درخت را قطع كند.
=اللَّاوَعِي-
[وعي] : عقل باطنى يا احساس درونى.
=لاوَمَ-
مُلَاوَمَةً و لِوَامًا [لوم] هُ: هر يك ديگرى را نكوهش كرد.
=اللَّاؤُو-
[لوو] : جمع (الَّذِينَ) است.
=اللَّاؤونَ-
[لوو] : جمع (الَّذِينَ) است.
=اللَّاوي-
ج لاوُونَ و لُوَاة [لوو] : فا.
=اللَّاوِيّ-
ج لاوِيُّون [لوو] : منسوب به لاوي فرزند يعقوب بن اسحق بن ابراهيم است؛ «سفْرُ اللَّاوِيِّين» : يكى از اسفار پنجگانه حضرت موسى است.
=لايَلَ-
مُلَايَلَةً [ليل] هُ: آن را براى يك شب اجاره كرد.
=لايَنَ-
مُلَايَنَةً و لِيَانًا [لين] هُ: با او ملاطفت و مهربانى كرد، نسبت به او چاپلوسى نمود.
=لَأَى-
-لَأْيًا [لأي] : درنگ كرد و بازماند.
=اللَّئَّاء-
[لألأ] : مرادف (اللَّئَّال) است.
=اللَّئَّال-
[لألأ] : فروشنده مرواريد، مرواريد فروش.
=اللِّئَالَة-
[لألأ] : مرواريد فروشى.
=اللَّألَاء-
[لألأ] : خوشحالى كامل، مرواريد فروش؛ «لَالاءُ السِّراج» : روشنائى چراغ.
=لَأْلَأْ-
لَأْلَأَةً [لألأ] النجمُ أو البرقُ: ستاره يا برق درخشيد،- تِ النَّارُ: آتش روشن شد،- الدَّمْعَ: اشكهايش را مانند مرواريد بر چهره روان كرد،- الثّورُ بذَنَبه: گاو دم خود را تكان داد،- تِ النَّوَائِحُ: زنان نوحه كننده دستهاى خود را بر روى مرده برگرداندند.
=اللُّؤْلُؤ-
ج لآلِئ [لألأ] : مرواريد.
=اللُّؤْلُؤَان-
[لألأ] : مرادف (اللُّؤْلُئِي) و به معناى رنگ مرواريد است.
=اللُّؤْلُؤَة-
[لألأ] : يك دانه ى مرواريد.
=اللُّؤْلُئِيّ-
[لألأ] : آنچه كه به رنگ مرواريد باشد.
=لَأَمَ-
-لَأْمًا [لأم] الجرحَ: زخم را پانسمان كرد و بست،- الرَّجُلَ: آن مرد را به پستى نسبت داد،- الشَّي ءَ: آن چيز را اصلاح كرد، جمع كرد و آن را بست.
=لَؤُمَ-
-لُؤْمًا و مَلْأَمَةً و لَآمَةً [لأم] : شخصى پست و بخيل و خوار شد.
=لَامَّ-
تَلْئِيمًا [لأم] الجرحَ: زخم را پانسمان كرد،- الرَّجُلَ: او را به بدى و پستى نسبت داد.
=اللَّأم-
[لأم] : مص، جمع (اللَّأْمَة) به معناى زره مى باشد، هر چيزى سخت، شخص.
=اللَّأمَة-
ج لَأُم و لُؤَم [لأم] : زره.
=اللَّئُوب-
[لوب] : اسم است از فعل (لَابَ الرَّجُلُ اوِ الْبعيرُ) : مرد يا شتر تشنه.
=اللَّئُوس-
[لوس] : مرادف (اللَّائِس) است.
=اللَّئِيم-
ج لِئَام و لُؤَمَاء [لأم] : متضاد كريم است، بخيل، پست فطرت، خسيس، زبون.
=لَبَّ-
-لَبًّا [لبّ] بالمكان: در آنجا اقامت كرد،- اللوزَةَ: بادام را شكست و مغز آن را در آورد،- الرَّجُلَ: درون وى را آزرد،- الدَّابَّةَ: دو طرف زين را بر سينه ستور بست،- لَببًا و لَبَابَةً: آن مرد خردمند شد.
=اللَّبّ-
ج أَلْبَاب و أَلُبّ و أَلْبُب: خالص و مغز هر چيزى، خرد بى شائبه پس هر لُبّي خرد است ولى بر عكس نمى باشد، پوسته نرم و نازك روى ميوه،- مِنَ الْجَوْزِ وَ اللَّوز و نحو ذلك:
مغز بادام و نارگيل و مانند آنها.
=اللَّبّ-
ج لِبَاب [لبّ] : مرد لطيف و خوش برخورد با مردم؛ «رَجُلٌ لَبٌّ عَلَى الْأَمْرِ» : آنكه پايدار و متعهد به كار است.
=لَبَّى-
تَلْبِيَةً [لبي] الرجُلَ: به او پاسخ داد؛ «لَبَّيْكَ» گفت.
=اللُّبَاب-
[لبّ] : خالص هر چيزى، پوسته نرم و نازك كه بر روى ميوه است؛ «لُبَابُ الجَوزِ و نحوِهِ» : مغز گردو و مانند آن.
=اللَّبَابَة-
[لبّ] : جامه اى كه بر روى ساير جامه ها در جنگ پوشند.
=اللَّبَاة-
[لبأ] (ح) : شير ماده.
=اللَّبَّاد-
نمد ساز، نمد مال،- ج لَبَابِيد: هر موى يا پشم كه از آن نمد سازند.
=اللُّبَادَى-
(ح) : پرنده ايست كه بر روى زمين مى خوابد و پرواز نمى كند مگر آنكه آن را به پرواز در آورند يا بپرانند.
=اللُّبَّادَى-
(ح) : مرادف (اللُّبَادى) است.
=اللُّبَّادَة-
كلاه يا قباى پشمى كه بر روى لباس پوشند، كلاه نمدى، لَباده.
=اللِّبَاس-
آميزش، گرد هم آئي، زن و شوهر،- ج لُبْس و الْبِسَة: پوشاك؛ «اللِّباسُ الرسّمي» : لباس رسمى؛ «اللِّبَاسُ الْعَسْكَري» :
لباس نظامى؛ «لباسُ السَّهْرة» : لباس شب نشينى؛ «لباسُ الرَّأْس» : كلاه؛ «لباسُ الزَّهْر» : پشت گل يا غلاف شكوفه.
=اللَّبَّاس-
بسيار فريبكار و خدعه گر، آنكه بسيار پوشاك و لباس دارد.
=اللُّبَان-
(ن) : درخت صنوبر، كُندر.
=اللَّبَان-
سينه يا ميان دو پستان. اين كلمه بيشتر براى سينه سُم داران مانند اسب بكار مى رود.
=اللِّبَان-
شير خوارگى؛ «هُوَ اخوهُ بِلِبَان أُمِّهِ» : او برادر رضاعى اوست و گفته نمى شود؛ «بِلَبَنِ أُمِّهِ» .
=اللَّبَّان-
تهيه كننده شير، ماست فروش يا شير فروش.
=لَبَأَ-
-لَبْأَ
الشاةَ: اولين شير پس از