فهرس الكتاب

الصفحة 765 من 1009

اخلاق.

=اللَّاهُوتِيّ-

دانشمند علم لاهوتى، عالم به عقايد متعلق به خداى متعال.

=لاوَى-

مُلَاوَاةً و لِوَاءً [لوو] تِ الحيَّةُ الحيَّةَ: مار با مار ديگرى برخورد كرد و به هم پيچيدند.

=لاوَذَ-

لِوَاذًا و مُلَاوَذَةً [لوذ] بفلانٍ: به او پناه بُرد،- القَوْمُ: آن قوم به يك ديگر پناه بردند،- القَوْمَ: با آن قوم نرمش و مهربانى كرد،- بِالقَومِ: گرد آنها گشت،- فُلانًا: با او مخالفت كرد،- عَنْهُ: از او با حيله چيزى خواست.

=لاوَصَ-

مُلَاوَصةً [لوص] : از لابلاى درب نگاه كرد،- الَيهِ: به او چنان نگاه كرد كه گويا چيزى مى خواست،- فُلانًا عَنْ كذا: در فلان چيز او را گول زد،- الشَّجَرَةَ: خواست كه درخت را با تيشه يا تبر ببرد سپس بطرف راست و چپ خود نگريست تا چگونه درخت را قطع كند.

=اللَّاوَعِي-

[وعي] : عقل باطنى يا احساس درونى.

=لاوَمَ-

مُلَاوَمَةً و لِوَامًا [لوم] هُ: هر يك ديگرى را نكوهش كرد.

=اللَّاؤُو-

[لوو] : جمع (الَّذِينَ) است.

=اللَّاؤونَ-

[لوو] : جمع (الَّذِينَ) است.

=اللَّاوي-

ج لاوُونَ و لُوَاة [لوو] : فا.

=اللَّاوِيّ-

ج لاوِيُّون [لوو] : منسوب به لاوي فرزند يعقوب بن اسحق بن ابراهيم است؛ «سفْرُ اللَّاوِيِّين» : يكى از اسفار پنجگانه حضرت موسى است.

=لايَلَ-

مُلَايَلَةً [ليل] هُ: آن را براى يك شب اجاره كرد.

=لايَنَ-

مُلَايَنَةً و لِيَانًا [لين] هُ: با او ملاطفت و مهربانى كرد، نسبت به او چاپلوسى نمود.

=لَأَى-

-لَأْيًا [لأي] : درنگ كرد و بازماند.

=اللَّئَّاء-

[لألأ] : مرادف (اللَّئَّال) است.

=اللَّئَّال-

[لألأ] : فروشنده مرواريد، مرواريد فروش.

=اللِّئَالَة-

[لألأ] : مرواريد فروشى.

=اللَّألَاء-

[لألأ] : خوشحالى كامل، مرواريد فروش؛ «لَالاءُ السِّراج» : روشنائى چراغ.

=لَأْلَأْ-

لَأْلَأَةً [لألأ] النجمُ أو البرقُ: ستاره يا برق درخشيد،- تِ النَّارُ: آتش روشن شد،- الدَّمْعَ: اشكهايش را مانند مرواريد بر چهره روان كرد،- الثّورُ بذَنَبه: گاو دم خود را تكان داد،- تِ النَّوَائِحُ: زنان نوحه كننده دستهاى خود را بر روى مرده برگرداندند.

=اللُّؤْلُؤ-

ج لآلِئ [لألأ] : مرواريد.

=اللُّؤْلُؤَان-

[لألأ] : مرادف (اللُّؤْلُئِي) و به معناى رنگ مرواريد است.

=اللُّؤْلُؤَة-

[لألأ] : يك دانه ى مرواريد.

=اللُّؤْلُئِيّ-

[لألأ] : آنچه كه به رنگ مرواريد باشد.

=لَأَمَ-

-لَأْمًا [لأم] الجرحَ: زخم را پانسمان كرد و بست،- الرَّجُلَ: آن مرد را به پستى نسبت داد،- الشَّي ءَ: آن چيز را اصلاح كرد، جمع كرد و آن را بست.

=لَؤُمَ-

-لُؤْمًا و مَلْأَمَةً و لَآمَةً [لأم] : شخصى پست و بخيل و خوار شد.

=لَامَّ-

تَلْئِيمًا [لأم] الجرحَ: زخم را پانسمان كرد،- الرَّجُلَ: او را به بدى و پستى نسبت داد.

=اللَّأم-

[لأم] : مص، جمع (اللَّأْمَة) به معناى زره مى باشد، هر چيزى سخت، شخص.

=اللَّأمَة-

ج لَأُم و لُؤَم [لأم] : زره.

=اللَّئُوب-

[لوب] : اسم است از فعل (لَابَ الرَّجُلُ اوِ الْبعيرُ) : مرد يا شتر تشنه.

=اللَّئُوس-

[لوس] : مرادف (اللَّائِس) است.

=اللَّئِيم-

ج لِئَام و لُؤَمَاء [لأم] : متضاد كريم است، بخيل، پست فطرت، خسيس، زبون.

=لَبَّ-

-لَبًّا [لبّ] بالمكان: در آنجا اقامت كرد،- اللوزَةَ: بادام را شكست و مغز آن را در آورد،- الرَّجُلَ: درون وى را آزرد،- الدَّابَّةَ: دو طرف زين را بر سينه ستور بست،- لَببًا و لَبَابَةً: آن مرد خردمند شد.

=اللَّبّ-

ج أَلْبَاب و أَلُبّ و أَلْبُب: خالص و مغز هر چيزى، خرد بى شائبه پس هر لُبّي خرد است ولى بر عكس نمى باشد، پوسته نرم و نازك روى ميوه،- مِنَ الْجَوْزِ وَ اللَّوز و نحو ذلك:

مغز بادام و نارگيل و مانند آنها.

=اللَّبّ-

ج لِبَاب [لبّ] : مرد لطيف و خوش برخورد با مردم؛ «رَجُلٌ لَبٌّ عَلَى الْأَمْرِ» : آنكه پايدار و متعهد به كار است.

=لَبَّى-

تَلْبِيَةً [لبي] الرجُلَ: به او پاسخ داد؛ «لَبَّيْكَ» گفت.

=اللُّبَاب-

[لبّ] : خالص هر چيزى، پوسته نرم و نازك كه بر روى ميوه است؛ «لُبَابُ الجَوزِ و نحوِهِ» : مغز گردو و مانند آن.

=اللَّبَابَة-

[لبّ] : جامه اى كه بر روى ساير جامه ها در جنگ پوشند.

=اللَّبَاة-

[لبأ] (ح) : شير ماده.

=اللَّبَّاد-

نمد ساز، نمد مال،- ج لَبَابِيد: هر موى يا پشم كه از آن نمد سازند.

=اللُّبَادَى-

(ح) : پرنده ايست كه بر روى زمين مى خوابد و پرواز نمى كند مگر آنكه آن را به پرواز در آورند يا بپرانند.

=اللُّبَّادَى-

(ح) : مرادف (اللُّبَادى) است.

=اللُّبَّادَة-

كلاه يا قباى پشمى كه بر روى لباس پوشند، كلاه نمدى، لَباده.

=اللِّبَاس-

آميزش، گرد هم آئي، زن و شوهر،- ج لُبْس و الْبِسَة: پوشاك؛ «اللِّباسُ الرسّمي» : لباس رسمى؛ «اللِّبَاسُ الْعَسْكَري» :

لباس نظامى؛ «لباسُ السَّهْرة» : لباس شب نشينى؛ «لباسُ الرَّأْس» : كلاه؛ «لباسُ الزَّهْر» : پشت گل يا غلاف شكوفه.

=اللَّبَّاس-

بسيار فريبكار و خدعه گر، آنكه بسيار پوشاك و لباس دارد.

=اللُّبَان-

(ن) : درخت صنوبر، كُندر.

=اللَّبَان-

سينه يا ميان دو پستان. اين كلمه بيشتر براى سينه سُم داران مانند اسب بكار مى رود.

=اللِّبَان-

شير خوارگى؛ «هُوَ اخوهُ بِلِبَان أُمِّهِ» : او برادر رضاعى اوست و گفته نمى شود؛ «بِلَبَنِ أُمِّهِ» .

=اللَّبَّان-

تهيه كننده شير، ماست فروش يا شير فروش.

=لَبَأَ-

-لَبْأَ

الشاةَ: اولين شير پس از

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت