ج فِيق و فِيَق و فِيقَات و أَفْوَاق و أَفَاوِيق [فوق] : شيرى كه در پستان در فاصله ميان دو دوشيدن جمع مى شود،- مِنَ اللّيْل:
بيشترين شب؛ «فِيقَةُ الضحى» : قبل از ظهر، چاشت.
=الفَيْكَهَان-
[فكه] : لطيفه گو، بذله گو.
=فَيَّلَ-
تَفْيِيلًا [فيل] رأْيَهُ: رأى او را تخطئه و تقبيح كرد،- الرَّجُلُ في رأيه: آن مرد اشتباه كرد.
=الفَيِّل-
ج أَفْيَال [فيل] ؛ «فَيَّلُ الرَّأى» : مرد سُست رأى.
=الفِيل-
ج أَفْيَال و فِيَلَة و فُيُول [فيل] (ح) : فيل؛ «دَاءُ الْفِيل» : بيمارى است كه ساق و پاى را برآمده و ضخم گرداند؛ «فِيلُ الرَّأي» :
سُست رأى.
=الفَيْلَة-
[فيل] : مص، بدست آمدن فرصت؛ «اتَتْنِى فَيْلَةٌ عَلَى فُلانٍ» : فُرصتى بدست آمد كه نيازمنديهاى خود را بر طرف كنم. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الفِيلَة-
[فيل] (ح) : مؤنّث (الْفِيل) است.
=الفِيلَجَة-
ج فَيَالِج، و يقال لها أَيضًا الصلَّجة:
پيله، پوست مُحافظ كرم ابريشم است و نام ديگر آن (الشرنُقَة) مى باشد. اين كلمه ايتاليائى است.
=الفَيْلَسُوف-
ج فَلَاسِفَة: فيلسوف، فلسفه دان، ارسطاطاليس- اين كلمه يونانى است.
=الفَيْلَق-
ج فَيَالِيق [فلق] : ارتش انبوه و بسيار، مرد بزرگ.
=الفِيلِيريَة-
(ن) : گياهى است سنّتى از نوع زيتونيها كه براى زينت از آن استفاده مى شود.
=الفَيْنَة-
[فين] : زمان و ساعت؛ «القَاهُ الفَيْنَة بَعْد الْفَينَة» «فَيْنَةً بَعَد فينَةٍ» : او را پى در پى افكند.
=الفِيه-
ج أفْوَاه [فوه] : دهان، مرادف (الفم) است.
=الفَيْهَق-
ج فَيَاهِق [فيهق] : هر چيزى كه فراخ باشد.