كرد،- الكاهِنُ فُلانًا: كاهن به فلانى نان و شراب داد، فُلانًا: به فلانى گفت: (خدا تو را پايدار و خانه ات را آباد كند) ،- الرّجُلُ:
آن مرد از درد كمر ناليد،- الفَرَسُ: اسب تا اندازه اى دويد.
اين كلمه ضدّ (البُعْد) است بمعناى نزديكى،- ج اقْراب (ع ا) : پهلو.
ج أَقْراب (ع ا) : كمر يا پهلو.
راه پيمائى در شب براى رسيدن روز بعد به آب،- ج اقْرَاب: چاهى كه آب آن در دسترس است.
=القُرْبَى-
خويشاوندى نزديك.
=القُرْبَى-
مؤنّث (القَرْبان) است.
=القُرْبَان-
ج قَرَابِين: همنشين و همدم شاه، آنچه كه مسلمانان در راه خدا (ذبيحه يا جز آن) قُربانى كنند.- عند المَسِيحِيِّين: و در مذهب مسيحيان عبارت از نان و خمر است كه عنوان قربانى جسد حضرت مسيح و خون او مى باشد.
=القَرْبَان-
ج قِرَاب: همنشينِ ويژه شاه،- مِن الآنية: ظرفى كه تقريبًا پُر شده باشد.
=القُرْبَه-
قُربِ مكان و مقام و منزلت، ج- قُرَبُ و قُرُبات: عبادت خدا و بندگى و نيكوكارى كه باعث نزديكى به خداوند مى شود.
=القِرْبَة-
ج قُرب و قِرْبات و قِرَبَات و قِرِبَات: خيك يا مشك كه در آن آب يا دوغ ريزند.
=القُرُبَة-
خويشاوندى نزديك،- ج قُرَب و قُرُبات: عبادت كه بوسيله آن به خدا نزديك شوند.
=القَرَبُوس-
ج قَرَابِيس: جلو و عقب برآمده زين كه آن دو را (قَرْبُوسَان) گويند.
=قَرَتَ-
-قَرْتًا و قُرُوتًا الدمُ: خون در ميان زخم خشك شد و يا در زير پوست بر اثر ضربه به رنگ آبى در آمد و كبود شد.
=قَرتَ-
-قَرَتًا الدمُ: مُرادف (قَرَتَ) است،- الظَّفرُ: خون زير ناخن خشك شد.
=القُرَّة-
[قرّ] : مص،- (ح) : قورباغه، آنچه كه به تهِ ديگ مى چسبد؛ «قُرّةُ العَين» : نام گياهى است كه معمولا در كانالهاى آب مى رويد، «ابو قرُّة» : كنيه حرباء (بوقلمون) است كه همواره تغيير رنگ مى دهد.
=القَرَّة-
[قرّ] (ح) : قورباغه، «لَيْلَةُ قَرَّةُ» : شبى سرد.
=القِرَّة-
[قرّ] : سرما، اسم نوع از (قَرَّ) است،- ح: قورباغه.
=القَرَّتَانِ-
بامداد و اوّل شب.
=قَرَحَ-
-قَرْحًا هُ: او را زخمى كرد، البِئرَ: در جاى بى آب چاه كند،- هُ بِالْحَقّ: از راهِ حق نزد او آمد،- قُرُوحًا و قَراحًا الفَرَسُ: اسب دندان در آورد.
=قَرِحَ-
-قَرَحًا: بَر بَدَنِ او زخم و آبله در آمد، الْفَرَسُ: اسب دندان در آورد، تْ سنُّ الصَّبيِّ:
دندان كودك نزديك به برآمدن شد.
=قَرَّحَ-
تَقْريحًا [قرح] هُ: او را زخمى كرد،- الْبِئَر: در جاى بى آب چاه كند، تِ الْأَرْضُ: زمين سبز شد،- النَّبَاتُ: جوانه درخت بيرون آمد.
=القُرْح-
آغاز هر چيزى، اوّلين آبى كه هنگام حَفرِ جاه بيرون آيد.
=القَرْح-
مص، و- ج قُرُوح: اثَرِ اسلحه بر تن و بدن، دانه هاى چركى كه بر روى پوستِ بدن در آيد،- پيسى شديد كه باعث هلاك دام مى شود.
=القَرَح-
مص، وضع بيمار كه به آبله دچار شود.
=القَرِح-
آنكه آبله در آورده يا بدنش پُر از زخم شده است.
=القَرْحَاء-
«رَوْضةٌ قَرْحاءُ» : باغ كه درختان آن سبز شده و در ميان انها شكوفه هاى سفيد باشد.
=القُرْحَان-
من الناس: آنكه به بيمارى آبله دچار است (اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود) .
=القُرْحَة-
مُرادف (القَرْحَة) است،- في وَجْهِ الْفَرس: سفيدى در پيشانى اسب؛ «قُرحَة الشَّتاءِ اوِ الرَّبيع» : آغاز زمستان يا بهار
القَرْحَة-
زخم كهنه كه در آن چرك باشد.
=قَرِدَ-
قَرَدًا: خاموش و ساكت شد، بر زمين چسبيد،- تْ اسْنَانُهُ: دندانهايش تا بيخ زرد شد، الشَّعْرُ: موى سر فرفرى شد،- الأَديمُ:
چرم كرم خوردگى پيدا كرد و سوراخ شد،- الكحلُ في العَينِ: سُرمه در چشم پخش شد،- العِلْكُ: آدامس فاسد و بَد مزه شد.
=قَرَّدَ-
تَقْرِيدًا [فرد] : ساكت و خاموش شد، به زمين چسبيد،- هُ: او را فريب داد،- الَيْهِ:
خود را نزد او خوار و زبون كرد.
=القُرْد-
ج قِرْدَان (ح) : حشره اى است بسان شپش كه به شتر مى چسبد.
=القِرْد-
ج أَقْرَاد و أَقْرُد و قُرُود و قِرَد و قِرَدَة و قَرِدَة (ح) : ميمون، و گاهى اين كلمه به معناى شيطان بكار بُرده مى شود؛ «فُلانٌ كَالْقِرد» :
يعنى فُلانى شيطان است، و نيز در اعتراض بكار برده و گفته مى شود: (يا قِرْد) .
=القَرَد-
گرفتگى زبان، شاخه درختِ خرما كه برگ آن را چيده باشند،- خرده هاى زائد و به زمين ريخته شده از پشم و كُرك و كتان،- ابرهاى پراكنده كه هنوز به هم پيوسته نشده باشند،- مِنَ الإِبِلِ: شترى كه شپش و كنه بسيار بر بدن داشته باشد.
=القَرِد-
ابر كلفت و پُر دامنه.
=القِرْدَاحِيّ-
كارگر اسلحه سازى- اين كلمه سريانى است.
=القُرْدَة-
(ح) : واحد (القُرْد) است.
=القِرْدَة-
ج قِرَاد (ح) : مؤنَّث (القِرَدْ) است.
=القَرَدَة-
واحد (القِرَدْ) است.
=قَرْدَحَ-
قَرْدَحَةً [قردح] : به چيزى كه از او خواسته شده اقرار كرد، خود را خوار نمود و در زبان متداول به معناى اسلحه را ساخت و يا تعمير كرد مى باشد.
=القِرْدَحَجِيّ: مُرادف (القِرداحِيّ) است- اين كلمه تركى است-.
=قَرَّرَ-
تَقْرِيرًا [قرّ] هُ في المكان أو على العمل: او را در كار و مكان خود تثبيت كرد، هُ بِالأَمِر:
او را به آن امر وادار به اعتراف كرد،- هُ عَلَى الْحَقِّ: او را به پيروى از حق وادار كرد.
=القَرَرَة-
[قرّ] : آبى كه پس از طبخ در ديگ