مُنَاحَاةً [نحو] هُ- روبروى هم قرار گرفتند.
=ناحَبَ-
مُنَاحَبَةً [نحب] هُ على كذا- با او شرط بندى كرد،- هُ: بر او مفاخرت و رقابت كرد،- هُ الى فلانٍ: او را بدادرسى و محاكمه خواند.
=ناحَرَ-
مُنَاحَرَةٌ [نحر] هُ- با او مبارزه و پيكار كرد.
=النَّاحِر-
فا، «دائرةُ النَّاحِر» - شريان تحت ترقوه.
=النَّاحِرَانِ-
(ع ا) - دو رگ گردن كه با بريدن آن حيوان را ذبح كنند.
=النَّاحِرَة-
ج نَوَاحِر و نَاحِرَات- مؤنث (النّاحِر) است، روز اول هر ماه، روز آخر هر ماه يا آخرين شب هر ماه.
=النَّاحِرَتَانِ-
(ع ا) : دو رگ گردن كه با بريدن آن حيوان را ذبح كنند.
=النَّاحِز-
فا؛ «بعيرٌ نَاحِزٌ» : شترى كه به درد سينه و سرفه دچار است.
=النَّاحِس-
«عامٌ ناحِسٌ» ج نَوَاحِسِ: سال خشك و بى بركت.
=النّاحِط-
فا، آنكه بسيار سرفه كند.
=النَّاحِل-
ج نُحُول: فا، نازك و لاغر.
=النَّاحِلَة-
ج نَوَاحِل: مؤنث «النّاحل» است؛- «النَّوَاحِل» : شمشيرهائى كه بر اثر كاربرد بسيار لبه آن نازك شده باشد.
=النَّاحِي-
ج نُحَاة [نحو] : فا، دانشمند علم نحو.
=النَّاحِيَة-
ح نَاحِيَات وَ نَواحِ و أنْحِيَة: مؤنث (الناحى) است، طرف و سوى و جانب؛ «من ناحِيَةٍ اخرى» از طرفى ديگر؛ «من النّاحية السِّيَاسِيّة» : از جنبه سياسى.
=النَّاخِب-
ج ناخِبُون: رأى دهنده در انتخابات.
=النَّاخِر-
ج نُخُر: كهنه و از هم گسيخته و پوسيده، خوك وحشى درنده، ح- خر و يا اسب.
=النَّاخِرَة-
مؤنث (النّاخر) است، استخوانهاى پوسيده، رمه اسب و يا رمه خر.
=النَّاخِس-
فا، عارضه گرى كه اطراف دم، شتر پديد آيد، بز كوهى.
=النَّاخِص-
«عجوزٌ ناخِصٌ» : پيرزنى كه پيرى او را لاغر و صورتش را پر چين و چروك كرده است.
=النَّاخِل-
فا؛ «رَجُلٌ نَاخِلُ الصّدرِ» : مرد پند دهنده و نصيحت كننده.
=نادَ-
نَوْدًا و نَوَادًا [نود] : در اثر چرت زدن سرش بپائين تكان خورد.
=نادَّ-
مُنَادَّةً [ندّ] هُ: با او مخالفت كرد.
=نادَى-
مُنَادَاةً و نِداءً [ندو] الرجُلَ و بالرجُل: او را صدا زد،- بِسرِّهِ: راز او را آشكار كرد،- الشي ءَ: آنرا ديد و شناخت،- فلانًا: با او در باشگاه همنشين شد، با او مشورت كرد، با او رقابت و فخر فروشى كرد،- النبتُ:
گياه درخشيد و درهم پيچيده شد.
=النَّادِب-
فا:
نادَحَ-
مُنَادَحَةً [ندح] هُ: آنرا بسيار و گسترده كرد.
=النَّادِرِ-
فا، آنچه كه كمياب و بر خلاف قياس باشد،- من الكَلِم: سخن نادر و كمياب،- من النَّقد: پول كم و اندك،- من الجبل: بر آمدگى كوه؛- «نادِرًا ما» :
كمتر، بندرت.
=النَّادِرَة-
ج نَوَادِر: مؤنث (النادِر) است؛ «هو نادرةُ الزمان» : او يگانه عصر خود است؛ «النَّوادر» : به اين واژه در جاى خود مراجعه شود.
=نادَغَ-
مُنَادَغَةً [ندغ] هُ: با او مغازله كرد و عشق ورزيد.
=نادَمَ-
نِدَامًا و مُنَادَمَةً [ندم] هُ على الشراب: با او هم پياله شد.
=النَّادِم-
ج نادِمون و نُدَّام: پشيمان.
=النَّادِي-
ج أَنْدِيَة و نَوَادٍ و جج أَنْدِيَات [ندو] : فا، باشگاه، محل اجتماع مردم.
=النَّادِيَات-
[ندو] : «نادِيَاتُ الشي ءِ» : آغاز هر چيزى.
=النَّادِيَة-
ج نادِيَات و نَوَادٍ: مؤنث (النَّادِي) است؛ «نخلٌ ناديةٌ» : نخلى كه دور از آب باشد.
=نارَ-
-نَوْرًا و نيارًا [نور] : روشن كرد،- النّارَ من بعيد: آتش را از دور ديد،- البعيرَ: شتر را داغ كرد،- القومُ: آن عده فرار كردند،- نَوْرًا و نَوارًا تِ الفتنَةُ: فتنه و آشوب برانگيخته و گسترده شد،- تِ المرأةُ: آن زن از تهمت و بدگمانى مبرّى شد.
=نارَ-
-نَيْرًا [نير] الثوبَ: بر روى جامه نقش و نگار بافت.
=النَّار-
[نور] : آتش، ج انورُ و نِيران و نِيرَة؛ (اين كلمه معمولا مؤنث بكار برده مى شود) ، رأى و نظر و سمَت، دوزخ؛- «نارُ التَّهْوِيل» :
آتشى بود كه عرب در دوران جاهليت هنگام عهد و پيمان مىفروختند و در آن مقدارى نمك مى پاشيدند و آنرا نشانه تأكيد بر پيمان مى دانستند؛ «نارُ الإنذار» ؛ آتشى بود كه عرب هرگاه تصميم به جنگ مى گرفتند آنرا مىفروختند و همينكه مردم آنرا مى ديدند گرد آن جمع مى شدند و لشكرى انبوه تشكيل مى دادند؛ «نارُ الاستِكثار» : آتشى بود كه لشكر عرب هنگام ورود به سرزمينى كه براى جنگ آماده شده بودند بسيار مىفروختند و بسيار قربانى مى كردند تا دليلى بر كثرت آنها باشد و تصور نرود كه شماره آنها كم است؛- «نارُ القرى» : آتشى بود كه براى نشانه آماده بودن غذا براى ميهمانان مىفروختند، «جَبَلُ النار» : كوه آتشفشان، نام ديگر آن (البُركان) است؛- «اوْقَدَ نارَ الحربِ» : آتش جنگ را بر افروخت؛ «اشْهرُ من نارٍ على عَلَم» : بسيار معروف و مشهور.
=النَّارَة-
[نور] : يك گل آتش. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=النارَجيل-
(ن) : درخت نارگيل. (اين كلمه فارسى است) .
=النَّارَجيلَة-
(ن) : يك دانه نارگيل، ميوه نارگيل، قليان كه در زبان متداول به آن (أركيلَة) گويند.
=النَّارَدِين-
(ن) : درخت نارون، سنبل الطيب.
=النَّارَنْج-
(ن) : نارنج (اين كلمه فارسى