فهرس الكتاب

الصفحة 797 من 1009

اخلاق فرانسويان شده باشد.

=المِتْفَلَة-

ج مَتَافِل [تفل] : ظرفى كه در آن آب دهان اندازند.

=المُتَفَلِّح-

[فلح] الشفةِ أو اليدينِ أو القَدَمين:

كسيكه لب يا دست يا پاى او از شدت سرما ترك برداشته باشد.

=المُتَفَنِّن-

[فنّ] : اسم فاعل است، مرد پر هنر كه هنرهاى بسيار داشته باشد.

=المُتَقَارِب-

[قرب] : اسم فاعل است، بحرى از بحور عروضى شعر است كه وزن آن هشت بار (فَعُولُنْ) مى باشد.

=المُتَقَرِّئ-

[قرأ] : مرد زاهد و عابد و پرهيزكار.

=المُتَقَطِّع-

[قطع] : فا، كوتاه.

=المُتَقَطِّعَة-

[قطع] : مؤنث (المتقطِّع) است؛ «عُرَّةٌ مُتَقَطِّعَةُ» : سفيدى پيشانى است كه از روى دو سوراخ بينى تا به چشمها برسد و معمولا در مورد اسب گفته مى شود؛ «الحُمىَّ المتقطِّعَة» (طب) تب متناوب كه در فاصله هاى محدودى عارض شود بر خلاف تب لازم.

=المُتَّقِي-

[وقي] : پرهيزكار.

=المِتَكّ-

[تكّ] : بندكش كه با آن بند شلوار را در ليفه آن جاى دهند و در زبان متداول آنرا (مِدكّا) نامند.

=المُتَكَادِس-

[كدس] : فا،- مِنَ الشَّجر:

درخت شاخه پيچيده و انباشته شده.

=المُتَّكَأ-

ج مُتّكآت [وكأ] : پشتى و بالش.

=المُتَكَلِّف-

[كلف] : مرادف (المُكَلَّف) است، آنكه در آنچه كه باو مربوط نباشد دخالت كند يا كارى را بعهده گيرد.

=المُتَكَلِّم-

[كلم] : فا، دانا به علم كلام.

=المُتَكَلِّم-

[كلم] : جاى سخن گفتن.

=المُتَكَمِّة-

[كمه] : في الارض شخص بى پناه كه نمى داند به كجا مى رود.

=المُتَكَمِّي-

[كمي] : مرد مسلّح.

=المُتَلاحِز-

[لحز] من الشجر: درختانى كه شاخه هاى آنها در هم پيچيده شده باشد.

=المُتَلاحِم-

[لحم] : لحيم شده و بهم چسبيده.

=المُتَلاحِمَة-

[لحم] : مؤنث (المُتَلَاحِم) است، «شَجَّةٌ مُتَلاحِمَة» : زخمى كه جوش خورده و به استخوان آسيبى نرسانيده است.

=المِتْلَاف-

[تلف] : آنكه دارائى خود را تباه كند و بر باد دهد.

=المُتَلَبِّب-

[لبّ] : جاى بستن گردن بند.

=المُتَلبِّس-

[لبس] : فا؛ «وُجِدَ مُتَلَبِّسا بِالْجَرِيمَة» : در حاليكه مرتكب جرم بود ديده شد.

=المُتَلَعْلِع-

[لعلع] «عَسَلٌ مُتَلَعْلِعٌ» : عسلى كه هنگام برداشت كشيده مى شود.

=المَتْلَفَة-

ج مَتَالِف [تلف] : علت نابودى و هلاك، جاى تلف شدن، جاى بى آب و علف.

=المتَلَقِّمَة-

[لقم] : «ركيَّةٌ مُتَلَقِّمَةٌ» : چاه پُر آب.

=المُتَلَمَّظ-

[لمظ] : موضع لبخند كه گرداگرد زبان است.

=المُتَلوم-

[لوم] : فا، كسيكه با كارهاى زشت و بد مورد نكوهش قرار گيرد. كسيكه منتظر رفع نيازمندى خود مى باشد.

=المُتَلوِّن-

[لون] : فا، شخص دو رو و متلوِّن.

=المُتَمَاحِلَة-

[محل] : «فلاةٌ مُتَمَاحِلَةٌ» : سرزمين دور دست.

=المُتَمَاطِر-

[مطر] : ابرى كه ساعتى ببارد و ساعتى ديگر از باريدن باز ايستد.

=المُتَمَرض-

[مرض] : بيمار.

=المُتَمَرَّغ-

[مرغ] : جاى غلطيدن ستور.

=المُتَمَطِّر-

گردش كننده بعد از آمدن باران، اسب تيزرو، سوار بر اسب تيزرو.

=المُتَمَكِّن-

[مكن] : فا،- في علم النّحو:

و در علم نحو اسمى است كه از شبه حرف سالم باشد يعنى مبنى نباشد؛ «المُتَمَكِّن الأَمْكَن» اسم منصرفى كه آخر آن تمام حركات اعراب و تنوين را در بر گيرد مانند (سَعْدٍ و سعيدٍ) ؛ «المُتَمَكِّن غير الأَمْكَنْ» : اسم غير منصرف يا ممنوع از صرف است كه كسره و تنوين بخود نمى پذيرد مانند (ابراهيم و يوسف) ؛ «غير المُتَمَكِّن في علم النحو» اسمى است كه مشابه حرف مبنى است مانند (كيفَ و ايْنَ) .

=المُتَمَلِّح-

[ملح] : نمك فروش، نمك دار.

=المُتَمَنَّيَات-

[مني] : چيزهاى مورد آرزو و تمنى.

=المُتَمَهِّل-

[مهل] من الرجال: مرد بلند اندام.

=المَتْمُور-

[تمر] : دارنده خرما و ذخيره كننده آن.

=مَتَنَ-

-مُتُونًا هُ بالسوط: او را بسختى با شلاق زد،- الشَّي ءَ: آنرا كشيد،- الرَّجُلُ:

بجائى رفت و ماند، سوگند خورد،- بِفلانٍ:

او را در تمام ساعات روز با خود برد،- بالمكان: در آنجا اقامت گزيد،- مَتْنًا فلانًا: بر پشت او زد.

=مَتُنَ-

-مَتَانَةً: محكم و نيرومند شد.

=مَتَّنَ-

تَمْتِينًا [متن] الشي ءَ: آنرا محكم كرد، آنرا سفت و سخت كرد،- الْخَيْمَةَ: طنابهاى چادر را بخوبى كشيد و با ريسمانهايش بست،- الدلوَ: دلو را محكم بست،- الطّعامَ:

غذا را با ادويه خوشطعم كرد،- لِمَنْ سابَقَهُ:

باو گفت «تو از جلو تا فلان جا برو و سپس من بتو ملحق مى شوم» .

=المَتْن-

مص،- ج مِتَان و مُتُون: كمر (مؤنث و مذكر است) ؛ «سَافَرَ عَلَى مَتْنِ الباخرة» : با كشتى مسافرت كرد؛ «متنُ الأرض» : زمين بلند و مسطّح؛ «متنُ الطّريق» : ميانه راه و خيابان؛ «متنُ الكِتاب» : متن كتاب بدون شرح و يا حاشيه؛ «متنُ اللُّغَة» : اصول و مفردات زبان؛ «مَتْنا الظّهر» : گوشت و عصب دو طرف راست و چپ پشت انسان.

=المُتَنَاسِب-

[نسب] : برابر و همسان، «المُتَنَاسِبُ الرابع لثلاثة مقادير ب ج د» در علم جبر بمعناى عدد (ك) است باين صورت ج/ ب- ك/ د.

=المتَنَاسِق-

[نسق] : فا،- مِنَ الْكَلَام:

گفتارى كه با نظم و ترتيب بيايد.

=المُتَنَاصِف-

[نصف] من الرجال: مردى كه داراى صفات خوب و هماهنگ باشد؛ «مَكَانٌ مُتَنَاصِفٌ» : زمينى كه مسطّح و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت