اخلاق فرانسويان شده باشد.
ج مَتَافِل [تفل] : ظرفى كه در آن آب دهان اندازند.
=المُتَفَلِّح-
[فلح] الشفةِ أو اليدينِ أو القَدَمين:
كسيكه لب يا دست يا پاى او از شدت سرما ترك برداشته باشد.
=المُتَفَنِّن-
[فنّ] : اسم فاعل است، مرد پر هنر كه هنرهاى بسيار داشته باشد.
=المُتَقَارِب-
[قرب] : اسم فاعل است، بحرى از بحور عروضى شعر است كه وزن آن هشت بار (فَعُولُنْ) مى باشد.
=المُتَقَرِّئ-
[قرأ] : مرد زاهد و عابد و پرهيزكار.
=المُتَقَطِّع-
[قطع] : فا، كوتاه.
=المُتَقَطِّعَة-
[قطع] : مؤنث (المتقطِّع) است؛ «عُرَّةٌ مُتَقَطِّعَةُ» : سفيدى پيشانى است كه از روى دو سوراخ بينى تا به چشمها برسد و معمولا در مورد اسب گفته مى شود؛ «الحُمىَّ المتقطِّعَة» (طب) تب متناوب كه در فاصله هاى محدودى عارض شود بر خلاف تب لازم.
=المُتَّقِي-
[وقي] : پرهيزكار.
=المِتَكّ-
[تكّ] : بندكش كه با آن بند شلوار را در ليفه آن جاى دهند و در زبان متداول آنرا (مِدكّا) نامند.
=المُتَكَادِس-
[كدس] : فا،- مِنَ الشَّجر:
درخت شاخه پيچيده و انباشته شده.
=المُتَّكَأ-
ج مُتّكآت [وكأ] : پشتى و بالش.
=المُتَكَلِّف-
[كلف] : مرادف (المُكَلَّف) است، آنكه در آنچه كه باو مربوط نباشد دخالت كند يا كارى را بعهده گيرد.
=المُتَكَلِّم-
[كلم] : فا، دانا به علم كلام.
=المُتَكَلِّم-
[كلم] : جاى سخن گفتن.
=المُتَكَمِّة-
[كمه] : في الارض شخص بى پناه كه نمى داند به كجا مى رود.
=المُتَكَمِّي-
[كمي] : مرد مسلّح.
=المُتَلاحِز-
[لحز] من الشجر: درختانى كه شاخه هاى آنها در هم پيچيده شده باشد.
=المُتَلاحِم-
[لحم] : لحيم شده و بهم چسبيده.
=المُتَلاحِمَة-
[لحم] : مؤنث (المُتَلَاحِم) است، «شَجَّةٌ مُتَلاحِمَة» : زخمى كه جوش خورده و به استخوان آسيبى نرسانيده است.
=المِتْلَاف-
[تلف] : آنكه دارائى خود را تباه كند و بر باد دهد.
=المُتَلَبِّب-
[لبّ] : جاى بستن گردن بند.
=المُتَلبِّس-
[لبس] : فا؛ «وُجِدَ مُتَلَبِّسا بِالْجَرِيمَة» : در حاليكه مرتكب جرم بود ديده شد.
=المُتَلَعْلِع-
[لعلع] «عَسَلٌ مُتَلَعْلِعٌ» : عسلى كه هنگام برداشت كشيده مى شود.
=المَتْلَفَة-
ج مَتَالِف [تلف] : علت نابودى و هلاك، جاى تلف شدن، جاى بى آب و علف.
=المتَلَقِّمَة-
[لقم] : «ركيَّةٌ مُتَلَقِّمَةٌ» : چاه پُر آب.
=المُتَلَمَّظ-
[لمظ] : موضع لبخند كه گرداگرد زبان است.
=المُتَلوم-
[لوم] : فا، كسيكه با كارهاى زشت و بد مورد نكوهش قرار گيرد. كسيكه منتظر رفع نيازمندى خود مى باشد.
=المُتَلوِّن-
[لون] : فا، شخص دو رو و متلوِّن.
=المُتَمَاحِلَة-
[محل] : «فلاةٌ مُتَمَاحِلَةٌ» : سرزمين دور دست.
=المُتَمَاطِر-
[مطر] : ابرى كه ساعتى ببارد و ساعتى ديگر از باريدن باز ايستد.
=المُتَمَرض-
[مرض] : بيمار.
=المُتَمَرَّغ-
[مرغ] : جاى غلطيدن ستور.
=المُتَمَطِّر-
گردش كننده بعد از آمدن باران، اسب تيزرو، سوار بر اسب تيزرو.
=المُتَمَكِّن-
[مكن] : فا،- في علم النّحو:
و در علم نحو اسمى است كه از شبه حرف سالم باشد يعنى مبنى نباشد؛ «المُتَمَكِّن الأَمْكَن» اسم منصرفى كه آخر آن تمام حركات اعراب و تنوين را در بر گيرد مانند (سَعْدٍ و سعيدٍ) ؛ «المُتَمَكِّن غير الأَمْكَنْ» : اسم غير منصرف يا ممنوع از صرف است كه كسره و تنوين بخود نمى پذيرد مانند (ابراهيم و يوسف) ؛ «غير المُتَمَكِّن في علم النحو» اسمى است كه مشابه حرف مبنى است مانند (كيفَ و ايْنَ) .
=المُتَمَلِّح-
[ملح] : نمك فروش، نمك دار.
=المُتَمَنَّيَات-
[مني] : چيزهاى مورد آرزو و تمنى.
=المُتَمَهِّل-
[مهل] من الرجال: مرد بلند اندام.
=المَتْمُور-
[تمر] : دارنده خرما و ذخيره كننده آن.
=مَتَنَ-
-مُتُونًا هُ بالسوط: او را بسختى با شلاق زد،- الشَّي ءَ: آنرا كشيد،- الرَّجُلُ:
بجائى رفت و ماند، سوگند خورد،- بِفلانٍ:
او را در تمام ساعات روز با خود برد،- بالمكان: در آنجا اقامت گزيد،- مَتْنًا فلانًا: بر پشت او زد.
=مَتُنَ-
-مَتَانَةً: محكم و نيرومند شد.
=مَتَّنَ-
تَمْتِينًا [متن] الشي ءَ: آنرا محكم كرد، آنرا سفت و سخت كرد،- الْخَيْمَةَ: طنابهاى چادر را بخوبى كشيد و با ريسمانهايش بست،- الدلوَ: دلو را محكم بست،- الطّعامَ:
غذا را با ادويه خوشطعم كرد،- لِمَنْ سابَقَهُ:
باو گفت «تو از جلو تا فلان جا برو و سپس من بتو ملحق مى شوم» .
=المَتْن-
مص،- ج مِتَان و مُتُون: كمر (مؤنث و مذكر است) ؛ «سَافَرَ عَلَى مَتْنِ الباخرة» : با كشتى مسافرت كرد؛ «متنُ الأرض» : زمين بلند و مسطّح؛ «متنُ الطّريق» : ميانه راه و خيابان؛ «متنُ الكِتاب» : متن كتاب بدون شرح و يا حاشيه؛ «متنُ اللُّغَة» : اصول و مفردات زبان؛ «مَتْنا الظّهر» : گوشت و عصب دو طرف راست و چپ پشت انسان.
=المُتَنَاسِب-
[نسب] : برابر و همسان، «المُتَنَاسِبُ الرابع لثلاثة مقادير ب ج د» در علم جبر بمعناى عدد (ك) است باين صورت ج/ ب- ك/ د.
=المتَنَاسِق-
[نسق] : فا،- مِنَ الْكَلَام:
گفتارى كه با نظم و ترتيب بيايد.
=المُتَنَاصِف-
[نصف] من الرجال: مردى كه داراى صفات خوب و هماهنگ باشد؛ «مَكَانٌ مُتَنَاصِفٌ» : زمينى كه مسطّح و