فهرس الكتاب

الصفحة 272 من 1009

زبان متداول رايج است.

=تَلَبَّدَ-

تَلَبُّدًا [لبد] الصوفُ و نحوُهُ: پشم و مانند آن در هم شد و بهم پيوست،- تِ الأرضُ بِالْمَطَرِ: باران بر زمين نشست و خاك آن بهم چسبيد،- الطَّائِرُ بِالأَرْض: پرنده سينه ى خود را بر زمين نهاد،- الرّجُلُ: آن مرد با هوشيارى نگريست.

=تَلَبَّسَ-

تَلَبُّسًا [لبس] عليَّ الأمرُ: آن امر بر من مبهم و با اشكال روبرو شد،- بِالأَمْرِ و بِالثَّوبِ: به آن كار مبادرت كرد و يا جامه را پوشيد،- الطَّعَامُ بِاليد: غذا به دست چسبيد،- بي الْأَمْرُ: آن كار بر من پيچيده شد.

=تَلَبَّط-

تَلَبُّطًا [لبط] الرجُلُ: بر پهلو روى زمين دراز كشيد، سرگشته و حيران شد،- في الأَمْر: در آن كار كوشيد و چاره جوئى كرد،- البَعيرُ: شتر دويد و دست و پاى خود را بر زمين مى كوبيد.

=تَلَبَّكَ-

تَلَبُّكًا [لبك] الأمرُ: كار درهم بر هم شد.

=التَّلْبِيب-

[لبّ] : مص، خردمندى بى تكلّف و غير طبيعى،- ج تَلَابيب: پوسته هاى نازك داخل مغز كه آنرا (طوق) نيز نامند؛ «اخَذَه بِتَلَابِيِبِه» : در حاليكه بر او مسلط بود وي را گرفت.

=التَّلْبِيَة-

[لبي] : پاسخ مثبت دادن، موافقت كردن، لبيك گفتن؛ «تَلْبِيَةً لِلدَّعوةِ او لِلرَّغْبَةِ» : پذيرش دعوت يا قبول آن.

=التَّلْبِيس-

[لبس] : مص، حقيقت را پوشانيدن و بر خلاف واقع چيزى گفتن يا اظهار نمودن،- پوشانيدن،- في اصْطِلَاحِ النَّجَّارِين اوِ البَنَّائين: و در اصطلاح نجاران و بنايان روكش ساختن چوبى يا سنگى.

=التَّلْبِين-

[لبن] : شوربا يا غذائى كه از سبوس و شير و عسل تهيه كنند.

=التَّلْبِينَة-

[لبن] : مترادف (التَّلْبِين) است.

=التَّلَّة-

تپه ى روى زمين، بر زمين افتادن.

=التَّلَّة-

مترادف (الصَّرْعَة) است، حالت.

=تَلَثَّمَ-

تَلَثُّمًا [لثم] الرجُلُ: نقاب بر دهان و، بينى خود افكند.

=تَلَجَّأَ-

تَلَجُّؤًا [لجأ] إِليهِ: به او استناد كرد،- مِنَ الْقَوم: از آن قوم خود را جدا و كنار گرفت و از زمره ى آنها خارج شد.

=التَّلْجِئَة-

[لجأ] : مص،- عِندَ الفُقَهاء: و در نزد فقيهان امرى است كه تو را وادار به كارى بر خلاف باطن آن كند.

=تَلَجَّجَ-

تَلَجُّجًا [لجّ] متاعَ فلان: آن مرد ادعاى متاع فلانى را كرد،- تِ الأَرضُ:

گياه زمين انبوه و روئيده و بسيار شد.

=تَلَجْلَجَ-

تَلَجْلُجًا [لجلج] : سخن را در دهان گردانيد و گفت،- بِالشّي ءَ: به آن چيز مبادرت ورزيد،- في صَدْرِهِ شي ءٌ: در سينه ى او چيزى متردّد شد.

=تَلَجَّنَ-

تَلَجُّنًا [لجن] الشي ءُ: آن چيز چسبنده شد،- رأسُهُ: سر او چرك و كثيف شد.

=تَلَحَّى-

تَلَحِّيًا [لحي] : دنباله ى عمامه را زير چانه قرار داد.

=تَلَحَّجَ-

تَلَحُّجًا [لحج] الأمرَ على فلان:

بر خلاف باطن خود چيزى را آشكار كرد.

=تَلَحَّحَ-

تَلَحُّحًا [لحّ] عليهِ: بر او اصرار ورزيد، الحاح كرد.

=تَلَحَّزَ-

تَلَحُّزًا [لحز] : بخيل شد، بر اثر خوردن انار يا گلابى و مانند آن دهان وى آب افتاد، جامه هاى خود را براى جنگ يا مسافرت پوشيد،- عَنهُ: از آن كار بازگشت.

=تَلَحَّظَ-

تَلَحُّظًا [لحظ] الشي ءُ: آن چيز تنگ شد.

=تَلَحَّفَ-

تَلَحُّفًا [لحف] : براى خود لحاف تهيه كرد،- بِاللِّحَافِ و غَيرِهِ: با لحاف و جز آن خود را پوشانيد.

=التَّلْحِيظ-

[لحظ] : مص، نشانه يا داغى است زير چشم.

=التَّلْحِين-

[لحن] : آهنگ موسيقى ساختن، آواز و نغمه.

=تَلَدَ-

-تُلُودًا: از گذشته در خانه ى ما بود يا تولد يافت،- فِي الْقَومِ وَ بِالْمَكَان: در آن مكان اقامت گزيد.

=تَلِدَ-

-تُلُودًا: مترادف (تَلَدَ) است.

=تَلَّدَ-

تَتْلِيدًا: مال و ثروت اندوخت.

=تَلَدَّدَ-

تَلَدُّدًا [لدّ] : به راست و چپ توجّه و نگاه كرد، سرگردان شد،- في المكَانِ: در آن جاى درنگ كرد.

=تَلَدَّنَ-

تَلَدُّنًا [لدن] : درنگ كرد،- بِالمكَان:

در آن مكان اقامت كرد،- عليه: پس افتاد و تأخير كرد.

=تَلَذَّذَ-

تَلَذُّذًا [لذّ] الشي ءَ و بهِ: آن چيز را خوشمزه يافت.

=تَلَذَّعَ-

تَلَذُّعًا [لذع] : ذهن او روشن شد، به چپ و راست توجه و نگاه كرد،- تِ النَّارُ:

آتش روشن شد.

=تَلَزَّجَ-

تَلَزُّجًا [لزج] : آن چيز ليز و چسبنده شد،- البَقْلُ: گياهان تازه و نرم و بر روى هم كج شدند،- تِ الدَّابَّةُ الْبَقُولَ: ستور بدنبال گياه تازه روان شد.

=التِّلِسْكُوب-

تلسكوب، دوربين بزرگ كه اجسام بسيار دور را با آن مى نگرند و بيشتر در ستاره شناسى بكار مى رود.- اين واژه يونانى است-

تَلَسَّنَ-

تَلَسُّنًا [لسن] على فلان: بر فلانى دروغ و تهمت بست،- الجَمْرُ: شعله ى آتش زبانه كشيد.

=تَلَصَّصَ-

تَلَصُّصًا [لصّ] : دزد شد، به اخلاق دزدان خوى گرفت، جاسوسى كرد.

=تَلَطَّخَ-

تَلَطُّخًا [لطخ] : آلوده شد،- بِامْرٍ قَبِيح:

به كارى زشت آلوده شد،- بِشَرّ: شر به راه انداخت، بدى كرد.

=تَلَطَّفَ-

تَلَطُّفًا [لطف] الأمرَ و في الأمرِ: در آن كار نرمى و مهربانى كرد،- فُلَانٌ: فلانى فروتنى كرد.

=تَلَطَّمَ-

تَلَطُّمًا [لطم] وجهُهُ: چهره ى او تيره شد.

=التَّلْطِيف-

[لطف] : مص،- عِندَ القُرَّاءِ: و در نزد سخنوران و قاريان امَاله است.

=تَلَظَّى-

تَلَظِّيًا [لظي] تِ النارُ: آتش شعله كشيد،- فُلانٌ: فلانى برافروخته و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت