زبان متداول رايج است.
تَلَبُّدًا [لبد] الصوفُ و نحوُهُ: پشم و مانند آن در هم شد و بهم پيوست،- تِ الأرضُ بِالْمَطَرِ: باران بر زمين نشست و خاك آن بهم چسبيد،- الطَّائِرُ بِالأَرْض: پرنده سينه ى خود را بر زمين نهاد،- الرّجُلُ: آن مرد با هوشيارى نگريست.
=تَلَبَّسَ-
تَلَبُّسًا [لبس] عليَّ الأمرُ: آن امر بر من مبهم و با اشكال روبرو شد،- بِالأَمْرِ و بِالثَّوبِ: به آن كار مبادرت كرد و يا جامه را پوشيد،- الطَّعَامُ بِاليد: غذا به دست چسبيد،- بي الْأَمْرُ: آن كار بر من پيچيده شد.
=تَلَبَّط-
تَلَبُّطًا [لبط] الرجُلُ: بر پهلو روى زمين دراز كشيد، سرگشته و حيران شد،- في الأَمْر: در آن كار كوشيد و چاره جوئى كرد،- البَعيرُ: شتر دويد و دست و پاى خود را بر زمين مى كوبيد.
=تَلَبَّكَ-
تَلَبُّكًا [لبك] الأمرُ: كار درهم بر هم شد.
=التَّلْبِيب-
[لبّ] : مص، خردمندى بى تكلّف و غير طبيعى،- ج تَلَابيب: پوسته هاى نازك داخل مغز كه آنرا (طوق) نيز نامند؛ «اخَذَه بِتَلَابِيِبِه» : در حاليكه بر او مسلط بود وي را گرفت.
=التَّلْبِيَة-
[لبي] : پاسخ مثبت دادن، موافقت كردن، لبيك گفتن؛ «تَلْبِيَةً لِلدَّعوةِ او لِلرَّغْبَةِ» : پذيرش دعوت يا قبول آن.
=التَّلْبِيس-
[لبس] : مص، حقيقت را پوشانيدن و بر خلاف واقع چيزى گفتن يا اظهار نمودن،- پوشانيدن،- في اصْطِلَاحِ النَّجَّارِين اوِ البَنَّائين: و در اصطلاح نجاران و بنايان روكش ساختن چوبى يا سنگى.
=التَّلْبِين-
[لبن] : شوربا يا غذائى كه از سبوس و شير و عسل تهيه كنند.
=التَّلْبِينَة-
[لبن] : مترادف (التَّلْبِين) است.
=التَّلَّة-
تپه ى روى زمين، بر زمين افتادن.
=التَّلَّة-
مترادف (الصَّرْعَة) است، حالت.
=تَلَثَّمَ-
تَلَثُّمًا [لثم] الرجُلُ: نقاب بر دهان و، بينى خود افكند.
=تَلَجَّأَ-
تَلَجُّؤًا [لجأ] إِليهِ: به او استناد كرد،- مِنَ الْقَوم: از آن قوم خود را جدا و كنار گرفت و از زمره ى آنها خارج شد.
=التَّلْجِئَة-
[لجأ] : مص،- عِندَ الفُقَهاء: و در نزد فقيهان امرى است كه تو را وادار به كارى بر خلاف باطن آن كند.
=تَلَجَّجَ-
تَلَجُّجًا [لجّ] متاعَ فلان: آن مرد ادعاى متاع فلانى را كرد،- تِ الأَرضُ:
گياه زمين انبوه و روئيده و بسيار شد.
=تَلَجْلَجَ-
تَلَجْلُجًا [لجلج] : سخن را در دهان گردانيد و گفت،- بِالشّي ءَ: به آن چيز مبادرت ورزيد،- في صَدْرِهِ شي ءٌ: در سينه ى او چيزى متردّد شد.
=تَلَجَّنَ-
تَلَجُّنًا [لجن] الشي ءُ: آن چيز چسبنده شد،- رأسُهُ: سر او چرك و كثيف شد.
=تَلَحَّى-
تَلَحِّيًا [لحي] : دنباله ى عمامه را زير چانه قرار داد.
=تَلَحَّجَ-
تَلَحُّجًا [لحج] الأمرَ على فلان:
بر خلاف باطن خود چيزى را آشكار كرد.
=تَلَحَّحَ-
تَلَحُّحًا [لحّ] عليهِ: بر او اصرار ورزيد، الحاح كرد.
=تَلَحَّزَ-
تَلَحُّزًا [لحز] : بخيل شد، بر اثر خوردن انار يا گلابى و مانند آن دهان وى آب افتاد، جامه هاى خود را براى جنگ يا مسافرت پوشيد،- عَنهُ: از آن كار بازگشت.
=تَلَحَّظَ-
تَلَحُّظًا [لحظ] الشي ءُ: آن چيز تنگ شد.
=تَلَحَّفَ-
تَلَحُّفًا [لحف] : براى خود لحاف تهيه كرد،- بِاللِّحَافِ و غَيرِهِ: با لحاف و جز آن خود را پوشانيد.
=التَّلْحِيظ-
[لحظ] : مص، نشانه يا داغى است زير چشم.
=التَّلْحِين-
[لحن] : آهنگ موسيقى ساختن، آواز و نغمه.
=تَلَدَ-
-تُلُودًا: از گذشته در خانه ى ما بود يا تولد يافت،- فِي الْقَومِ وَ بِالْمَكَان: در آن مكان اقامت گزيد.
=تَلِدَ-
-تُلُودًا: مترادف (تَلَدَ) است.
=تَلَّدَ-
تَتْلِيدًا: مال و ثروت اندوخت.
=تَلَدَّدَ-
تَلَدُّدًا [لدّ] : به راست و چپ توجّه و نگاه كرد، سرگردان شد،- في المكَانِ: در آن جاى درنگ كرد.
=تَلَدَّنَ-
تَلَدُّنًا [لدن] : درنگ كرد،- بِالمكَان:
در آن مكان اقامت كرد،- عليه: پس افتاد و تأخير كرد.
=تَلَذَّذَ-
تَلَذُّذًا [لذّ] الشي ءَ و بهِ: آن چيز را خوشمزه يافت.
=تَلَذَّعَ-
تَلَذُّعًا [لذع] : ذهن او روشن شد، به چپ و راست توجه و نگاه كرد،- تِ النَّارُ:
آتش روشن شد.
=تَلَزَّجَ-
تَلَزُّجًا [لزج] : آن چيز ليز و چسبنده شد،- البَقْلُ: گياهان تازه و نرم و بر روى هم كج شدند،- تِ الدَّابَّةُ الْبَقُولَ: ستور بدنبال گياه تازه روان شد.
=التِّلِسْكُوب-
تلسكوب، دوربين بزرگ كه اجسام بسيار دور را با آن مى نگرند و بيشتر در ستاره شناسى بكار مى رود.- اين واژه يونانى است-
تَلَسَّنَ-
تَلَسُّنًا [لسن] على فلان: بر فلانى دروغ و تهمت بست،- الجَمْرُ: شعله ى آتش زبانه كشيد.
=تَلَصَّصَ-
تَلَصُّصًا [لصّ] : دزد شد، به اخلاق دزدان خوى گرفت، جاسوسى كرد.
=تَلَطَّخَ-
تَلَطُّخًا [لطخ] : آلوده شد،- بِامْرٍ قَبِيح:
به كارى زشت آلوده شد،- بِشَرّ: شر به راه انداخت، بدى كرد.
=تَلَطَّفَ-
تَلَطُّفًا [لطف] الأمرَ و في الأمرِ: در آن كار نرمى و مهربانى كرد،- فُلَانٌ: فلانى فروتنى كرد.
=تَلَطَّمَ-
تَلَطُّمًا [لطم] وجهُهُ: چهره ى او تيره شد.
=التَّلْطِيف-
[لطف] : مص،- عِندَ القُرَّاءِ: و در نزد سخنوران و قاريان امَاله است.
=تَلَظَّى-
تَلَظِّيًا [لظي] تِ النارُ: آتش شعله كشيد،- فُلانٌ: فلانى برافروخته و