فهرس الكتاب

الصفحة 649 من 1009

=العَيَّان-

[عيي] : ناتوان و درمانده.

=العِيَانِيّ-

[عين] من الشهود: آنكه به چيزى كه با چشم خود ديده گواهى دهد.

=عَيَّبَ-

تَعْيِيبًا [عيب] الرجُلَ: او را به عيب نسبت داد،- الشَّي ءَ: آنرا معيوب كرد.

=العَيْب-

[عيب] : مص،- ج عُيُوب: كمبود و نقص.

=العَيْبَة-

ج عِيَب و عِيَاب و عِيَبَات [عيب] : اسم مرّة از (عَابَ) است، عيب و نقص، ظرف ادويه و خشخاش، صندوق يا چمدان، و در زبان متداول بر اسباب بازى كودكان نيز اطلاق مى شود، اين كلمه مخفف (اللُّعَيْبَة) و مصغّر (اللُّعْبَة) است.

=العُيَبَة-

[عيب] : مرادف (العَيَّاب) است.

=العَيْثَى-

[عيث] : مؤنّث (العَيثَان) است.

=العَيْثَان-

[عيث] : آنكه دارائى خود را بيهوده خرج و اسراف كرده باشد.

=عَيَّدَ-

تَعْيِيدًا [عود] : با ديگران عيد گرفت.

=العِيد-

ج أَعْيَاد [عود] : روزيكه در آن حادثه يا اتفاق مهمّى در سال رُخ داده باشد كه در هر سال آنرا به ياد گيرند، موسم و فصل، آنچه از بيمارى و يا غم و اندوه كه همواره بر شخص وارد شود.

=العِيدِيَّة-

[عود] : عيدى، هديّه و ارمغانى كه بمناسبت عيد بويژه در عيد سال نو به يكديگر مى دهند.

=عَيَّرَ-

تَعْيِيرًا [عير] فلانًا: فلانى را به عار و ننگ نسبت داد و از كارى كه كرده بود سرزنش كرد؛ «عَيَّرَهُ كَذَا و عَيَّره بكَذَا» : او را به عملى كه انجام داده بود سرزنش كرد،- الدّراهم و الدّنَانيرَ: درهم و دينار را يكايك كشيد تا وزن هر يك را بداند.

=العَيْر-

[عير] : مص،- ج أَعيَار: استخوان برآمده در كف دست، هر برآمدگى بر روى سطح مستوى «عَيْرُ القَدَمِ» : برآمدگى پشت پا؛ «عَيْرُ النَّصْلِ» : برآمدگى وسط پيكان تير؛ «عَيْرُ الْوَرَقَةِ» : خط ميان برگ درخت،- ج اعْيَار و عِيَار و عُيُور و عُيُورة و عِيَارات: خر يا گورخر.

=العِير-

ج عِيَرَات و عِيرَات: گروه خران يا هر قافله و كاروانى؛ «هُوَ لا فِى العِير وَ لا فِى النَّفير» : او ناچيز و بىهميت است.

=العَيْرَة-

(ح) : مؤنّث (العَيْر) است.

=عَيَّشَ-

تَعيِيشًا [عيش] هُ: او را برانگيخت تا زندگى كند.

=العَيْش-

[عيش] : مص، خوراك، نان زندگى، زندگى حيوان.

=العِيشَة-

[عيش] : وضع انسان در سالهاى زندگى؛ «عِيشَةٌ راضيةٌ» : زندگى رضايتبخش.

=العَيْصَاء-

[عوص] : مرادف (العَائِص) است.

=عَيَّطَ-

تَعْيِيطًا [عيط] : فرياد زد،- لهُ: او را صدا زد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=العَيْفَان-

[عيف] : مرادف (العائِف) است.

=العَيْفَة-

اسم مرّه از (عافَ) است، گرد آمدن پرندگان بر چيزى؛ «عَيْفَةُ الطّائِر): فرود آمدن پرنده بر چيزى.

=العَيَّق-

[عوق] : «رجُلٌ عَيَّقٌ» : آنكه مردم را از كار نيك باز دارد.

=العَيِّق-

[عوق] : مانع، ترسو؛ «رجُلٌ عَيِّقٌ» :

آنكه مردم را از كار نيك باز دارد.

=عِيلَ-

عَوْلًا [عول] صبرُهُ: شكيبائى او تمام شد؛ «عِيلَ عَوْلُهُ» : مادرش به عزايش بنشيند،- عَوْلًا وَ عِيَالَةً و عُؤُولًا الرَّجلُ: آن مرد مستمند شد.

=عَيَّلَ-

تَعْييلًا [عيل] : عيالمند شد،- عيالَهُ:

درآمد آنها كافى بود،- القَومَ: آنها را جيره خورِ خود كرد يا آنها را رها نمود.

=العَيِّل-

[عول و عيل] : «عَيِّلُ الرجُلِ» ج عِيَال و عَيَايل و عَالَة: خانواده مرد كه نفقه آنها بر او واجب است اين تعبير بر مذكر و مؤنث اطلاق مى شود.

=العَيْلام-

ج عَيَالِيم [علم] (ح) : كفتار نر.

=العَيْلَة-

[عيل] : اسم است از (عَالَ يعيل) بمعناى فقير و مستمند شد؛ «عَيْلَةُ الرجُلِ» خانواده كسيكه نفقه آنها بر عهده اوست.

=العَيْلَم-

ج عَيَالِيم [علم] : چاه پر آب، دريا،- (ح) : كفتار نر، وزغ، قورباغه.

=العَيْمَى-

[عيم] : مؤنّث (العَيْمان) است.

=العَيْمَان-

ج عَيَامَى [عيم] : آنكه ميل بسيار به شير خوردن داشته باشد.

=العَيْمَة-

[عيم] : ميل بسيار به شير خوردن.

=العِيمَة-

[عيم] : بهترين مال.

=عَيِنَ-

-عَيَنًا و عِينَةً [عين] : سياهى چشم او بزرگ شد.

=عَيَّنَ-

تَعْيِينًا [عين] الشي ءَ: چيزى را انتخاب كرد و برگزيد،- هُ فِى مَنْصَبِ كَذَا: او را مأموريت و يا منصب داد،- الشّي ءَ لِفُلانٍ:

آنرا ويژه او نمود؛ «ما عَيَّنَ لي بِشَي ءٍ و مَا عَيَّنَني شَيْئًا» : چيزى بمن نداد،- على السَّارِق: دزد را از ميان ساير متهمان نشان داد.

=العَيْن-

[عين] : مص،- ج أَعْينُ و عُيُون و عِيُون و أَعْيَان و جج اعْيُنات، اين كلمه مؤنث است و بمعناى چشم مى باشد، حسّ ديدن؛ «هو قوِيّ العَيْن» : او ديد پرتوان دارد، ديدن، چشم زخم زدن؛ «بِهِ عَيْنٌ» : چشم زخم مى زند (چشم او شور است) ، شخص؛ «ما بِالدّارِ عَيْنٌ» : كسى در خانه نيست، ديدگاه انسان، مردم شهر، اهل خانه، دسته و گروه، نفيس، عزت و بزرگى، دانش، بهترين چيزها، مهتر، بزرگ خاندان، فرمانده لشكر، خورشيد با فروغ آن كه چشم را خيره كند، دانه هاى نازك بر روى پوست بدن، بهره، مال، مال بسيار، سكّه ى زر، نقدينه پول، خالص و روشن؛ «ذَكَرَ الْحَقَّ بِعَيْنِهِ» : حق را بطور واضح بيان كرد،- ج أَعينٌ و عُيُون: چشمه آب، مخزن آب، مجراى آب قنات،- ج اعْيَان: موجودى هر چيزى؛ «بِعْتُهُ عَيْنًا بِعَيْنٍ» : بطور پاياپاى چيزى را در برابر چيزى ديگر فروختم، ذات هر چيزى و خود چيز؛ «هو هو عَيْنًا أَوْ بعَيْنِهِ» : خود او يا آن؛ «لِلسَّبَب عَيْنهِ» ؛ به همان دليل؛ «الأَشياءُ عَيْنُها» : عين آن چيزها- كه در اينگونه موارد حالت تأكيد بخود مى گيرد؛ «عينُ الإِبرة» سوراخ سوزن؛ «فلانٌ عَينٌ على

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت