فهرس الكتاب

الصفحة 229 من 1009

خاموش كردن روشنائى در شب و ممنوعيت رفت و آمد مردم در كوچه و خيابان بهنگام وضع غير عادى.

=تَجَوَّهَ-

تَجَوُّهًا [جوه] : خود را بزرگ كرد، بزرگى نشان داد در حاليكه به او نمىمد.

=التَّجْوِيد-

[جود] : مص،- في القراءة: درست خواندن كلمات و حروف بمقتضاى قواعد زبان، و در قرائت قرآن فن درست خواندن آيات و سوره هاى قرآن كريم است.

=تَجَيَّش-

تَجَيُّشًا [جيش] تْ نفسُهُ: حال او بد و منقلب شد،- القومُ: آن قوم گردهم آمدند.

=تَجَيَّفَ-

تَجَيُّفًا [جيف] تِ الجُثَّةُ: لاشه بوى بد گرفت.

=تَحَابَّ-

تَحَابًّا [حبّ] القومُ: آن قوم يكديگر را دوست داشتند.

=تَحَاتَّ-

تَحَاتًّا [حتّ] الورقُ من الشجر: برگ از درخت فرو ريخت،- شَعْرُهُ عن رأسه: موى سر او ريخت،- تِ الأسنانُ: دندانها كرم خوردگى پيدا كرد.

=تَحَاثَّ-

تَحَاثًّا [حثّ] القومُ: آن قوم برانگيخته شدند.

=تَحَاجَّ-

تَحَاجًّا [حجّ] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم ستيز و دشمنى كردند.

=تَحَاجَى-

تَحَاجِيًا [حجو] القومُ: آن قوم در هوشيارى و زيركى بر هم چيره شدند.

=تَحَاجَزَ-

تَحَاجُزًا [حجز] القومُ: آن قوم از يكديگر جدا شدند.

=تَحَادَّ-

تَحَادًّا [حدّ] الرجُلانِ: آن دو مرد بر يكديگر خشم كردند.

=تَحَادَبَ-

تَحَادُبًا [حدب] : گوژ پشت شد.

=تَحَادَثَ-

تَحَادُثًا [حدث] القومُ: آن قوم با يكديگر سخن گفتند.

=تَحَادَرَ-

تَحَادُرًا [حدر] : فرود آمد؛ «رأيتُ الدّمعَ يتحادُر على لِحْيَتِهِ» : اشك را ديدم كه بر ريش او مى ريزد.

=تَحَادَقَ-

تَحَادُقًا [حدق] القومُ: آن قوم يكديگر را نگريستند.

=تَحَاذَى-

تَحَاذِيًا [حذو] القومُ الماءَ: آن قوم آب را بطور مساوى ميان خود تقسيم كردند،- الرجلان: آن دو مرد با هم روبرو شدند.

=تَحَارَبَ-

تَحَارُبًا [حرب] القومُ: آن قوم آتش جنگ برافروختند.

=تَحَارَضَ-

تَحَارُضًا [حرض] القومُ على العمل: آن قوم بر كار كردن تشويق شدند.

=تَحَارَفَ-

تَحَارُفًا [حرف] عليهِ في البيع و غيرِهِ: در فروش و جز آن به او حيله زد.

=تَحَازَنَ-

تَحَازُنًا [حزن] : اندوهگين شد.

=تَحَاسَى-

تَحَاسِيًا [حسو] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم سوپ يا آش خوردند.

=تَحَاسَبَ-

تَحَاسُبًا [حسب] الرجُلانِ: آن دو مرد به حساب يكديگر رسيدگى كردند.

=تَحَاسَدَ-

تَحَاسُدًا [حسد] الرجُلانِ: هر يك از آن دو مرد بر ديگرى حسادت كردند.

=التَّحَاسِير-

[حسر] : مصيبتها و پيشامدها.

=التَّحَاسِين-

[حسن] : چيزهاى خوب و نيكو.

=تَحَاشَى-

تَحَاشِيًا [حشي] عن الشي ءِ: از آن چيز منزه شد، از او دور شد.

=تَحَاشَدَ-

تَحَاشُدًا [حشد] القومُ: آن قوم براى كارى گرد هم آمدند.

=تَحَاصَّ-

تَحَاصًّا [حصّ] القومُ الشي ءَ: آن قوم آن چيز را بطور مساوى ميان خود تقسيم كردند.

=تَحَاصَبَ-

تَحَاصُبًا [حصب] القومُ: آن قوم بسوى يكديگر سنگريزه پرتاب كردند.

=تَحَافَى-

تَحَافِيًا [حفو] الرجُلانِ الى السلطان: آن دو مرد از يكديگر نزد سلطان شكايت كردند.

=تَحَاقَّ-

تَحَاقًّا [حقّ] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم نزاع و دشمنى كردند.

=تَحَاقَدَ-

تَحَاقُدًا [حقد] القومُ: برخى از آن قوم بر برخى ديگر كينه ورزيدند.

=تَحَاقَرَ-

تَحَاقُرًا [حقر] : خود را خوار و كوچك كرد.

=تَحَاكَّ-

تَحَاكًّا [حكّ] الشيئانِ: آن دو چيز با هم برخورد كردند،- الرَّجُلانِ: آن دو مرد با هم مسابقه دادند.

=تَحَاكَمَ-

تَحَاكُمًا [حكم] القومُ الى الحاكم: آن قوم از يكديگر نزد حاكم دادخواهى كردند.

=تَحَالَفَ-

تَحَالُفًا [حلف] القومُ: آن قوم با هم پيمان بستند.

=تَحَالَمَ-

تَحَالُمًا [حلم] : خود را به شكيبائى زد.

=تَحَامَى-

تَحَامِيًا [حمي] هُ: خود را از وى نگاهداشت و دورى كرد.

=تَحَامَسَ-

تَحَامُسًا [حمس] القومُ: آن قوم بر يكديگر سخت گرفتند و جنگيدند.

=تَحَامَقَ-

تَحَامُقًا [حمق] : خود را به حماقت و نادانى زد.

=تَحَامَلَ-

تَحَامُلًا [حمل] في الأمر و بالأمر: آن كار را با سختى و مشقت تحمل كرد،- على نفسِهِ: آن چيز را با زحمت و مشقت به عهده گرفت،- على فلانٍ: فلانى را تكليف شاق كرد،- الشَّيْخُ في مَشْيِهِ: آن پيرمرد به سنگينى راه رفت،- اليهِ: بسوى او آمد،- عَنهُ: از وى روى گردانيد.

=تَحَانَّ-

تَحَانًّا [حنّ] : مشتاق شد.

=تَحَاوَرَ-

تَحَاوُرًا [حور] القومُ: آن قوم با هم سخن و گفت و شنود كردند.

=تَحَاوَشَ-

تَحَاوُشًا [حوش] القومُ عليهِ: آن قوم او را در ميان خود گرفتند.

=تَحَايَدَ-

تَحَايُدًا [حيد] هُ: از او دورى كرد.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَحَايَصَ-

تَحَايُصًا [حيص] عن كذا: از چيزى عدول كرد و برگشت.

=تَحَبَّبَ-

تَحَبُّبًا [حبّ] اليهِ: با او مهربانى و محبت نمود، دوست او شد.

=تَحَبَّرَ-

تَحَبُّرًا [حبر] : زيبا و آراسته شد،- السحَابُ: ابر پديد آمد و پخش شد.

=تَحَبَّسَ-

تَحَبُّسًا [حبس] في الكلام: از سخن باز ايستاد،- على كذا: خود را از آن چيز دور كرد.

=تَحَبَّشَ-

تَحَبُّشًا [حبش] القومُ: آن قوم گردهم آمدند.

=تَحَبَّكَ-

تَحَبُّكًا [حبك] : خود را در جامه اش پيچيد، كمربند بست.

=تَحَبَّلَ-

تَحَبُّلًا [حبل] الصيدُ: شكار در دام

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت