فهرس الكتاب

الصفحة 225 من 1009

شد، خود را به خنگى زد، سرگردان شد، آه كشيد، بر اثر اندوه و درد با دو دست خود كف زد،- القومُ: آن قوم به شهرى آمدند كه در آن كسى نبود،- الصُّبْحُ: بامداد روشن شد.

=تَبَلَّرَ-

تَبَلُّرًا [بلر] : بسان شيشه ى بلور شد.

=تَبَلَّصَ-

تَبلُّصًا [بلص] الشي ءَ: آن چيز را پنهانى خواست،- تِ الغَنَمُ: شير گوسفندان كم شد.

=تَبَلْطَحَ-

تَبَلْطُحًا [بلطح] الشي ءُ: آن چيز پهن شد.

=تَبَلَّعَ-

تَبَلُّعًا [بلع] هُ: آن چيز را بلعيد، سر كشيد.

=تَبَلَّغَ-

تَبَلُّغًا [بلغ] بالشي ءِ: به آن چيز بسنده كرد و قانع شد.

=تَبَلَّلَ-

تَبَلُّلًا [بلّ] الثوبُ: جامه خيس شد.

=تَبَلَّهَ-

تَبَلُّهًا [بله] : نادان شد، نتوانست دليل بياورد، جوياى گمشده شد،- الطّرِيقَ:

بيراهه رفت و هدايت نشد.

=تَبَلْوَرَ-

تَبَلْوُرًا [بلور] : آن چيز واضح و روشن شد؛ «تَبَلْوَرَ المَوقِفُ اوْ الاتجَاهُ» : موضوع يا مقصود روشن شد.

=التَّبْلِيد-

[بلد] : مص، عادت كردن و خوى گرفتن گياه يا حيوان بيگانه با آب و هواى كشورى كه بدان برده مى شوند؛ «حَدِيقة التَّبْلِيد» : باغچه ى پرورش گياهان.

=التَّبْلِيط-

[بلط] : اسفالت زمين.

=التَّبْلِيغ-

[بلغ] : خبر دادن، اعلام، اخطار، انذار، ابلاغ.

=تَبَنَ-

-تَبْنًا الدابَّةَ: به ستور كاه خورانيد.

=تَبَّنَ-

تَتْبِينًا: كاه را در كاهدان ريخت.

=التِّبْن-

كاه.

=تَبَنَّى-

تَبَنِّيًا [بني] هُ: او را فرزند خود خواند.

=التِّبْنَة-

يك ريزه كاه.

=التِّبْنِيّ-

آنچه به رنگ كاه باشد.

=التَّبَنِّي-

[بني] : گرفتن فرزند خوانده، پسر خوانده، دختر خوانده.

=تَبَهَّجَ-

تَبَهُّجًا [بهج] بِهِ: به او شادمان شد.

=تَبَهَّرَ-

تَبَهُّرًا [بهر] الإناءُ: ظرف پر شد،- السَّحَابَةُ: ابر روشنائى داد.

=تَبَهْرَجَ-

تَبَهْرُجًا [بهرج] : متكبر شد، خود بزرگ بين شد،- تِ المرأةُ: آن زن آرايش و زينت كرد.

=تَبَهَّمَ-

تَبَهُّمًا [بهم] الأمرُ عليه: امر بر او مبهم و پوشيده شد.

=تَبَوَّا-

تَبوُّؤًا [بوأ] المكانَ و بهِ: در آن جاى اقامت كرد،- الشي ءَ: آن چيز را تسليم گرفت؛ «تَبَوّأ العَرْشَ» : بر تخت نشست؛ «تَبَوَّأَ الحُكْمَ» : زمام امور مملكت را بدست گرفت.

=تَبَوَّبَ-

تَبَوُّبًا [بوب] الرجلَ: آن مرد را دربان گرفت.

=تَبَوَّرَ-

تَبَوُّرًا [بور] نفسَهُ: بر خود مرثيه خواند و از نابودى شيون كرد.

=تَبَوَّقَ-

تَبَوُّقًا [بوق] : دروغ گفت،- الوَبَاءُ في المَاشِيَة: در دام و با افتاد.

=التَّبُّولَة-

(ط) : غذائى است كه از برغول و جعفرى و نعناع و پياز و ادويه ى خوشبو كننده و آب ليمو و روغن زيتون تهيه كنند.

=التَّبْوِيب-

[بوب] : تقسيم كردن چيزى به بابها.

=تَبَيَّضَ-

تَبَيُّضًا [بيض] : سفيد شد.

=التَّبِيع-

ج تِبَاع و تَبَائِع: ياور و پيرو، همراه و همنشين و هم صحبت، كمك كار.

=التَّبِيل-

مترادف (المَتْبُول) است.

=تَبَيَّنَ-

تَبَيُّنًا [بين] الشي ءُ: آن چيز واضح شد،- الشي ءَ: آن چيز را توضيح داد، آن چيز را انديشيد و شناخت.

=تَتَابَعَ-

تَتَابُعا [تبع] : دنباله روى كرد،- تِ الأخبارُ: برخى اخبار در پى برخى ديگر از آن رسيد.

=تَتَارَكَ-

تَتَارُكًا [ترك] القومُ الأمرَ بينهم: آن قوم آن كار را از ميان خود رها كردند.

=تَتَالَى-

تَتَالِيًا [تلو] : دنباله روى كرد، آن كار را پياپى انجام داد.

=التَّتَالِي-

پى در پى؛ «جَاءَتِ الخَيلُ تَتَالِيًا» :

اسبان در پى يك ديگر آمدند.

=تَتَامَّ-

تَتَامًّا [تمّ] القومُ: همه ى آن قوم آمدند.

=تَتَايَسَ-

تَتَايُسًا [تيس] الماءُ: موجهاى آب به هم خوردند،- تِ العَنْزُ: بز پرورش يافت و تيس (بز نر) شد.

=تَتَبَّعَ-

تَتَبُّعًا [تبع] الأمرَ: بدنبال آن چيز رفت و تتبّع كرد؛ «تَتَبَّعْتُ احْوَالَه» گاه و بيگاه جوياى احوال او بودم و پيگيرى كردم.

=التَّتَر-

مردم تاتارند كه در محدوده ى ميان درياى خزر و هند و چين سكونت دارند.

=تَتْرَى-

[تتر و وتر] : اصل اين واژه [وَتْرَى] است. بمعناى پياپى و آمدن يكى پس از ديگرى است؛ «ارْسَلْنَا رُسُلَنا تَتْرى» : ما پيامبران خود را يكى پس از ديگرى فرستاديم؛ «جاءَ القومُ تَتْرَى و تَتْرًى» : آن قوم بدنبال هم آمدند.

=تَتَرَّبَ-

تَتَرُّبًا [ترب] : آن چيز خاك شد، آن چيز خاكى شد.

=تَتَرْتَرَ-

تَتَرْتُرًا [ترتر] : لرزيد و تكان خورد.

=تَتَرَّسَ-

تَتَرُّسًا [ترس] : زره پوشيد، در ميان زره پنهان شد.

=تَتَرَّفَ-

تَتَرُّفًا [ترف] : بهره مند شد، در فراخ و نعمت قرار گرفت.

=التَّتَريّ-

واحد (التَّتَر) است، تاتارى.

=التُّتْفُل-

(ح) : روباه

تَتَلَّى-

تَتَلِّيًا [تلو] هُ: آن را پيگيرى كرد؛ «تَتَلَّيْتُ حَقِّي» : براى بدست آوردن حق خود پيگيرى كردم تا آنرا گرفتم.

=تَتَلَّعَ-

تَتَلُّعًا [تلع] في مِشْيتهِ: در راه رفتن سر و گردن خود را بالا گرفت. اين واژه بيشتر درباره ى گاو و آهو و مانند آن بكار مى رود.

=تَتَلْمَذَ-

تَتَلْمُذًا [تلمذ] الولدَ: آن جوان را دانش آموخت،- لِفُلانٍ: دانش آموز او شد.

=التَّتِمَّة-

[تمّ] : تتمه، تكمله، پاياني.

=تَتَمَّرَ-

تَتَمُّرًا [تمر] اللحمُ: گوشت ريزريز شد.

=التُّتُن-

(ن) : مترادف (التَّبغ) است- اين واژه تركى است-

تَتَهَّمَ-

تَتَهُّمًا [تهم] : بر او تهمت زد، به تهامه درآمد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت