فهرس الكتاب

الصفحة 498 من 1009

بچه ى گوسفند، برّه.

=سَخَّمَ-

تَسْخِيمًا [سخم] اللحمُ: گوشت گنديد و بد بوى شد،- اللّهُ وَجْهَهُ: خداوند روى او را سياه كند،- هُ بصَدرِهِ: او را خشمگين ساخت،- الْمَاءَ: آب را به جوش آورد،- تِ المَرْأَةُ وَجْهَهَا عِندَ العَامّة: آن زن از فرط اندوه چهره ى خود را با زغال سياه كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=السَّخَم-

سياهى.

=السَّخْمَاء-

مؤنث (الأَسْخَم) است.

=السُّخْمَة-

سياهى، كينه، خشم.

=سَخَنَ-

-سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَنًا و سُخْنًا و سُخْنَةً:

گرم يا داغ شد،- الرَّجُلُ: آن مرد تب كرد و خوب شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- سَخْنًا هُ بِالضَّرْبِ: او را كتك سخت و دردمند زد.

=سَخِنَ-

-سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَنًا و سُخْنًا و سَخْنَةً: آن چيز گرم يا داغ شد،- سَخَنًا و سُخُونًا و سُخْنَةً تْ عينُهُ: چشم او گرم شد. اين واژه ضدّ (قَرَّت) است.

=سَخُنَ-

-سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَنًا و سُخْنًا و سُخْنَةً:

داغ و گرم شد.

=سَخَّنَ-

تَسْخِينًا الشي ءَ: آن چيز را داغ كرد.

=السُّخْن-

داغ، گرم.

=السَّخْن-

گرما، گرمى، تب.

=السُّخْنَان-

به معناي (الحَارّ) است.

=السَّخْنَان-

به معناي (الحارّ) است.

=السَّخَنَان-

به معناي (الحارّ) است.

=السُّخْنة-

مترادف (السَّخْن) است.

=السَّخْنَة-

مترادف (السَّخْن) است.

=السِّخَنَة-

مترادف (السَّخْن) است.

=السَّخَنَة-

مترادف (السَّخْن) است.

=سَخُوَ-

-سَخًا و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوًّا و سُخُوَّةً [سخو] : آن مرد بخشنده شد.

=السُّخُونَة-

گرمى، تب.

=سَخِيَ-

-سَخًا و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوًّا و سُخُوَّةً [سخو] : بخشنده و سخاوتمند شد.

=السَّخِيّ-

ج أَسْخِيَاء و سُخَوَاء [سخو] : بخشنده.

=السَّخِيَّة-

ج سَخَايا و سَخِيَّات: مؤنث (السَّخِيّ) است.

=السَّخِيف-

نادان، گول؛ «رَجُلٌ سَخِيفٌ» :

مرد نادان و سبك؛ «سَخِيفُ العقل» : كم عقل، سست خرد؛ «رَأيٌ سَخِيفٌ» : رأى نادرست؛ «ثوبٌ سَخِيفٌ» : جامه ى نازك و سست بافت؛ «سَحابٌ سَخيفٌ» : ابرى نازك.

=السَّخِيمَة-

ج سَخَائِم: كينه توزى، مترادف (الضَّغِينَة) است.

=السَّخِين-

آنچه كه نه گرم باشد و نه سرد، ولرم؛ «بَكَى بِدَمْعٍ سَخِين» : گريه ى سختى كرد.

=السِّخِّين-

ج سَخَاخِين: بيل، چاقو يا كارد قصاب، دسته ى گاو آهن؛ «ماءٌ سِخِّين» :

آب گرم؛ «ضَرْبٌ سِخِّين» : ضربه ى دردناك.

=السَّخِينَة-

غذاى گرم، غذائى است كه از آرد سازند.

=سَدَّ-

-سَدًّا [سدّ] الإناءَ: ظرف را بست. اين واژه ضد (فَتَحَهُ) است،- الثُّلْمةَ: روى شكاف را بست،- الْبَابَ: درب را بست،-- سَدَدًا و سَدَادًا: راست و درست شد،- الشي ءُ: آن چيز راست و استوار شد.

=السَّدّ-

ج أَسْدَاد و سُدُود [سدّ] : حاجز يا عايق ميان دو چيز، كوه،- ج سُدُود: ابر تيره و سياه كه جلوى افق را بگيرد،- ج سِدَدَة:

دره اى كه در آن شن و سنگريزه ها باشد و آب تا مدتى در آن مى ماند، دره ى مطلق، سايه.

=السَّدّ-

ج أَسْدَاد و سُدُود [سدّ] : سدّ، حاجز يا عايق ميان دو چيز، كوه؛ «السَّدّ الدحرُوج» (ا ع) : در اصطلاح نظامى بمعناى سدّى است كه بتوان جاى آن را عوض كرد،- ج اسِدّة: عيب و نقص مانند كورى.

=السِّدّ-

سخن درست و سنجيده،- ج سُدُود:

سدّى كه بر رودخانه بندند تا آب در پشت آن جمع شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=سَدَى-

-سَدْيًا [سدي] الثوبَ: تارهاى جامه را راست كرد.

=سَدَّى-

تَسْدِيَةً الثوبَ: تارهاى جامه را راست و درست كرد،- الأَرضَ: زمين را نمناك كرد،- اليهِ: به او احسان و نيكوئى كرد،- اليهِ معروفًا: به او خدمتى نيكو كرد.

كرد.

=السُّدَى-

[سدي] : «سُدًى» : بيهوده، بى فايده، باطل؛ «ذَهَبَ تَعَبُهُ سُدًى» : زحمات و كوششهاى او به هدر رفت و نتيجه نگرفت.

=السَّدَى-

[سدي] من الثوب: تارهاى كشيده ى جامه. اين واژه بر خلاف (اللَّحمة) است كه در زبان متداول به آن (مَدَّة) گويند،- ج اسْدِيَة: تَرِي، شبنم، انگبين؛ «سَدًى» :

بى فايده، بيهوده.

=السَّدَاة-

ج أَسْدِيَة [سدي] من الثوبِ: تار جامه.

اين واژه خلاف (اللَّحمة) است بمعناى پود.

=و در زبان متداول به آن (مَدَّة) گويند،- (ز) : قسمت نركى شكوفه كه تركيبى از مئبر و خيط است كه با آن در پيوند زدن گياهان بكار مى رود.

=السَّدَاجة-

مترادف (السَّذَاجَة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=السُّدَاد-

[سدّ] (طب) : بيمارى گرفتگى مجاري بينى كه باعث سختى تنفس مى شود.

=السَّدَاد-

[سدّ] : هوشيارى و درستى و راستى،- عِند العَامة: و در زبان متداول بمعناى پرداخت بدهى يا وام مى باشد.

=السِّدَاد-

[سدّ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند، شيرى كه در پستان ماده شتر خشك و مجراى آن بسته شده باشد.

=السَّدَّاد-

[سدّ] : «رجُلٌ سَدَّادٌ» : مرد آراسته و درست و راست.

=السِّدَادَة-

[سدّ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند يا پوشانند مانند سر بطرى.

=السِّدَار-

پرده مانند كه در ميان چادر نصب كنند.

=السَّدَّار-

فروشنده ى برگ سدر.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت