بچه ى گوسفند، برّه.
تَسْخِيمًا [سخم] اللحمُ: گوشت گنديد و بد بوى شد،- اللّهُ وَجْهَهُ: خداوند روى او را سياه كند،- هُ بصَدرِهِ: او را خشمگين ساخت،- الْمَاءَ: آب را به جوش آورد،- تِ المَرْأَةُ وَجْهَهَا عِندَ العَامّة: آن زن از فرط اندوه چهره ى خود را با زغال سياه كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=السَّخَم-
سياهى.
=السَّخْمَاء-
مؤنث (الأَسْخَم) است.
=السُّخْمَة-
سياهى، كينه، خشم.
=سَخَنَ-
-سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَنًا و سُخْنًا و سُخْنَةً:
گرم يا داغ شد،- الرَّجُلُ: آن مرد تب كرد و خوب شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- سَخْنًا هُ بِالضَّرْبِ: او را كتك سخت و دردمند زد.
=سَخِنَ-
-سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَنًا و سُخْنًا و سَخْنَةً: آن چيز گرم يا داغ شد،- سَخَنًا و سُخُونًا و سُخْنَةً تْ عينُهُ: چشم او گرم شد. اين واژه ضدّ (قَرَّت) است.
=سَخُنَ-
-سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَنًا و سُخْنًا و سُخْنَةً:
داغ و گرم شد.
=سَخَّنَ-
تَسْخِينًا الشي ءَ: آن چيز را داغ كرد.
=السُّخْن-
داغ، گرم.
=السَّخْن-
گرما، گرمى، تب.
=السُّخْنَان-
به معناي (الحَارّ) است.
=السَّخْنَان-
به معناي (الحارّ) است.
=السَّخَنَان-
به معناي (الحارّ) است.
=السُّخْنة-
مترادف (السَّخْن) است.
=السَّخْنَة-
مترادف (السَّخْن) است.
=السِّخَنَة-
مترادف (السَّخْن) است.
=السَّخَنَة-
مترادف (السَّخْن) است.
=سَخُوَ-
-سَخًا و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوًّا و سُخُوَّةً [سخو] : آن مرد بخشنده شد.
=السُّخُونَة-
گرمى، تب.
=سَخِيَ-
-سَخًا و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوًّا و سُخُوَّةً [سخو] : بخشنده و سخاوتمند شد.
=السَّخِيّ-
ج أَسْخِيَاء و سُخَوَاء [سخو] : بخشنده.
=السَّخِيَّة-
ج سَخَايا و سَخِيَّات: مؤنث (السَّخِيّ) است.
=السَّخِيف-
نادان، گول؛ «رَجُلٌ سَخِيفٌ» :
مرد نادان و سبك؛ «سَخِيفُ العقل» : كم عقل، سست خرد؛ «رَأيٌ سَخِيفٌ» : رأى نادرست؛ «ثوبٌ سَخِيفٌ» : جامه ى نازك و سست بافت؛ «سَحابٌ سَخيفٌ» : ابرى نازك.
=السَّخِيمَة-
ج سَخَائِم: كينه توزى، مترادف (الضَّغِينَة) است.
=السَّخِين-
آنچه كه نه گرم باشد و نه سرد، ولرم؛ «بَكَى بِدَمْعٍ سَخِين» : گريه ى سختى كرد.
=السِّخِّين-
ج سَخَاخِين: بيل، چاقو يا كارد قصاب، دسته ى گاو آهن؛ «ماءٌ سِخِّين» :
آب گرم؛ «ضَرْبٌ سِخِّين» : ضربه ى دردناك.
=السَّخِينَة-
غذاى گرم، غذائى است كه از آرد سازند.
=سَدَّ-
-سَدًّا [سدّ] الإناءَ: ظرف را بست. اين واژه ضد (فَتَحَهُ) است،- الثُّلْمةَ: روى شكاف را بست،- الْبَابَ: درب را بست،-- سَدَدًا و سَدَادًا: راست و درست شد،- الشي ءُ: آن چيز راست و استوار شد.
=السَّدّ-
ج أَسْدَاد و سُدُود [سدّ] : حاجز يا عايق ميان دو چيز، كوه،- ج سُدُود: ابر تيره و سياه كه جلوى افق را بگيرد،- ج سِدَدَة:
دره اى كه در آن شن و سنگريزه ها باشد و آب تا مدتى در آن مى ماند، دره ى مطلق، سايه.
=السَّدّ-
ج أَسْدَاد و سُدُود [سدّ] : سدّ، حاجز يا عايق ميان دو چيز، كوه؛ «السَّدّ الدحرُوج» (ا ع) : در اصطلاح نظامى بمعناى سدّى است كه بتوان جاى آن را عوض كرد،- ج اسِدّة: عيب و نقص مانند كورى.
=السِّدّ-
سخن درست و سنجيده،- ج سُدُود:
سدّى كه بر رودخانه بندند تا آب در پشت آن جمع شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=سَدَى-
-سَدْيًا [سدي] الثوبَ: تارهاى جامه را راست كرد.
=سَدَّى-
تَسْدِيَةً الثوبَ: تارهاى جامه را راست و درست كرد،- الأَرضَ: زمين را نمناك كرد،- اليهِ: به او احسان و نيكوئى كرد،- اليهِ معروفًا: به او خدمتى نيكو كرد.
كرد.
=السُّدَى-
[سدي] : «سُدًى» : بيهوده، بى فايده، باطل؛ «ذَهَبَ تَعَبُهُ سُدًى» : زحمات و كوششهاى او به هدر رفت و نتيجه نگرفت.
=السَّدَى-
[سدي] من الثوب: تارهاى كشيده ى جامه. اين واژه بر خلاف (اللَّحمة) است كه در زبان متداول به آن (مَدَّة) گويند،- ج اسْدِيَة: تَرِي، شبنم، انگبين؛ «سَدًى» :
بى فايده، بيهوده.
=السَّدَاة-
ج أَسْدِيَة [سدي] من الثوبِ: تار جامه.
اين واژه خلاف (اللَّحمة) است بمعناى پود.
=و در زبان متداول به آن (مَدَّة) گويند،- (ز) : قسمت نركى شكوفه كه تركيبى از مئبر و خيط است كه با آن در پيوند زدن گياهان بكار مى رود.
=السَّدَاجة-
مترادف (السَّذَاجَة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=السُّدَاد-
[سدّ] (طب) : بيمارى گرفتگى مجاري بينى كه باعث سختى تنفس مى شود.
=السَّدَاد-
[سدّ] : هوشيارى و درستى و راستى،- عِند العَامة: و در زبان متداول بمعناى پرداخت بدهى يا وام مى باشد.
=السِّدَاد-
[سدّ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند، شيرى كه در پستان ماده شتر خشك و مجراى آن بسته شده باشد.
=السَّدَّاد-
[سدّ] : «رجُلٌ سَدَّادٌ» : مرد آراسته و درست و راست.
=السِّدَادَة-
[سدّ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند يا پوشانند مانند سر بطرى.
=السِّدَار-
پرده مانند كه در ميان چادر نصب كنند.
=السَّدَّار-
فروشنده ى برگ سدر.