مجازى.
[جزي] : پاداش بر چيزى، كيفر.
=المَجَازَة-
[جوز] : راه و روش، زمينى كه در آن درختهاى گردو بسيار است؛ «مَجَازةُ النهرِ» : پل، و در زبان متداول بر پاشنه درب اطلاق مى شود؛ «ارضٌ مَجَازة» : زمين رهگذر.
=المُجَازِف-
[جزف] : متهوّر، گزافكار.
=المُجَازَفَة-
[جزف] : تهوّر، مخاطرات و گزافكارى.
=المَجَاعَة-
[جوع] : گرسنگى؛ «عامُ مَجَاعَةٍ» : سال قحطى.
=المَجَال-
ج مَجَالات [جول] : محلّ و جولانگاه، زمين پر دامنه؛ «مَجَالٌ حَيَوِيٌّ» :
محيط زندگى، باغ و ميدان؛ «مَجَالُ الْعَمَل» : زمينه كارى؛ «مَجَال عددين» اعدادى كه در فاصله ميان دو عدد قرار مى گيرند مانند (3 و 7) ؛ «فَسَّحَ لَهُ الْمَجَال» :
به او آزادى كار يا گفتار داد؛ «ما تَرَكَ مَجَالًا للشّكّ» : جائى براى شك كردن نگذاشت؛ «لا مَجَالَ للطعن فيهِ» : اعتراض پذير نيست؛ «فى هذا المَجَال» : در اين زمينه، در اين مورد.
=المُجَالِد-
ج مُجَالِدون [جلد] : كسى كه در زمينهاى لهو و لعب در روزگاران روم قديم با انسان يا جانورى درنده پيكار مى كرد.
=المُجَامَعَة-
[جمع] : مص؛ «مُجامَعَة» : انجام كار يا معامله براى يكهفته يعنى تا روز جمعه.
=المُجَامَلَة-
[جمل] : ملاطفت و خوش رويى؛ «قواعِدُ المَجامَلات» : آداب معاشرت و دوستى.
=المَجَّان-
كسى كه بسيار شوخى و مسخره گى كند، چيزى كه كه بدون مقابل يا عطائى بدون پول باشد؛ «اخَذَهُ او فعلهُ مَجَّانًا» : چيزى را بدون پرداخت پول آن گرفت و يا كارى را بدون دستمزد انجام داد؛ «هَذَا الشّي ءُ لك مَجَّانٌ» اين چيز بدون عوض براى تو مجّانى است؛ «ماءٌ مَجَّانٌ» : آبى بسيار.
=المُجَانَسَة-
[جنس] : مص، الفت، همنشينى و هميارى.
=المَجَاهِل-
[جهل] : سرزمينهاى ناشناخته در دنيا؛ «مَجَاهلُ افريقيا» : سرزمينهاى ناشناخته در قاره افريقا، مفرد اين كلمه (جَهْل) است؛ «انَّا لَنَصْفَحُ عَن مَجَاهِل قَومِنا» :
ما از نادانى قوم خود مى گذريم.
=المُجْبَى-
ج مَجَابٍ [جبو] : ماليات، عوارض.
=المَجْبَى-
[جبو] : خراج.
=المِجْبال-
[جبل] : شمشير كند، انبوه گِل كه روى هم انباشته شده است.
=المُجْبَر-
[جبر] : مجبور، مُلزم.
=المُجَبِّر-
[جبر] : شكسته بند.
=المُجَبَّرَة-
[جبر] : يكى از فرقه هاى اسلامى كه به آن (جبريّه) گويند و عقيده آنها بر اين است كه انسان اختيارى از خود ندارد و هر كارى كه مى كند و يا نمى كند از خداست. اينان بر خلاف فرقه (قدريّة) مى باشند.
=المَجْبَنَة-
[جبن] : جاى ساختن پنير، سبب ترس.
=المَجْبُور-
[جبر] : اسم مفعول است، مُلزم و موظف.
=المَجَّة-
[مجّ] : اسم مرّة از (مَجَّ) است.
=المُجْتَرّ-
[جرّ] : «حيوانٌ مُجْتَرٌّ» : جانور نشخوار كننده مانند شتر و گاو.
=المُجْتَرَف-
[جرف] : مستمند و تنگدست.
=المُجْتَزل-
[جزل] : كسيكه بطور خلاصه مى نويسد، مختصر نويس.
=المُجْتَمَع-
[جمع] : محلّ اجتماع، وعده گاه، و مجازًا بر گروهى از مردم اطلاق مى شود كه با يك آرمان و اخلاق مشتركى با هم زيست مى كنند؛ «المجتمع القومي» : مجمع ملّى؛ «المجتمع الإنسانى» :
جامعه انسانى جامعه بشريت.
المُجْتَمِع
[جمع] : اسم فاعل است؛ «رَجُلٌ مُجْتَمِع» : مرد بالغ و رشيد؛ «مَشى مُجْتَمِعًا» : تند و محكم راه رفت.
=المَجْثَى-
[جثو] : جاى ركوع و عبارت است از صندلى كوچكى كه در كليسا بران ركوع مى كنند.
=المِجْثَاث-
[جثّ] : مرادف (الْمِجَثَّة) است.
=المِجَثَّة-
[جثّ] : ابزارى آهنين كه با آن درخت و گياه را مى كنند.
=المَجْثَم-
ج مَجَاثِم [جثم] : مرادف (الجُثُوم) و بمعناى لانه مرغان است.
=مَجَّجَ-
تَمْجِيجًا [مجّ] العنبُ: انگور رسيده و شيرين شد.
=المُجُج-
[مجّ] : افراد مست، و از حيوانات بمعناى زنبور مى باشد.
=المَجَج-
[مجّ] : رسيدن و شيرين شدن انگور، سستى دو گوشه دهان.
=مَجَحَ-
-مَجْحًا الرجُلُ: خود بزرگ بين و فخر فروش شد،- الدّلْوَ في البِئْر: دلو را بچاه انداخت و تكان داد.
=مَجحَ-
-مَجَحًا: مرادف (مَجَحَ) مى باشد.
=المَجْحَر-
ج مَجَاحِر [جحر] : كمين گاه، پناهگاه.
=المُجْحِف-
[جحف] : فا؛ «هذا مُجْحِف بِحَقِّهِ» : اين امر حق او را اجحاف مى كند و به وى زيان مى رساند.
=المُجْحِفَة-
[جحف] : پيشامد ناگوار، مصيبت.
=المَجْحُوف-
[جحف] : بيمار مبتلا به وبا و اسهال.
=مَجَدَ-
-مَجْدًا: بزرگوار شد،- فلانًا: در عزت و بزرگى بر او غلبه كرد،- الرّاعي الإِبلَ: چوپان به شتران علوفه داد و آنها را سير نمود،- مَجْدًا و مُجُودًا تِ الإِبِلُ: شتران در چراگاه بزرگ قرار گرفتند و سير شدند.
=مَجُدَ-
-مَجَادَةً: بزرگ و با شرف بود.
=مَجَّدَ-
تَمْجِيدًا [مجد] فلانًا: او را بزرگداشت و ثنا گفت، او را به بزرگى منسوب نمود،،- العطاءَ: كرم و بخشش را بسيار نمود،- الرّاعي الإِبِلَ: چوپان شتران را علوفه و