شكست پذير، آسيب پذير.
=القَصْمَاء-
من المعز: بُز كه شاخش شكسته از چيزى باشد.
=القُصْمَة-
پاره شكسته از چيزى.
=القَصْمَة-
اسم مرّة از (قَصَمَ) است؛ نردبان، يك تكه از چيز شكسته شده.
=القِصْمَة-
يك پاره از چيز شكسته شده.
=القُصْوَى-
[قصو] : مؤنث «الأَقْصَى» است، نهايت دور؛ «الْغايَةُ القُصوى مِنْ ذَلِكَ» و «عِنْدَ الضَّرُورة القُصْوَى» : يعنى در نهايت ضرورت، در مواقع ضرورى، كنار دره.
=القُصُور-
تقصير و گناه، بيكارى.
=القُصُوف-
صداى بهم خوردن دندانهاى شتر، سرگرمى و خوردن و نوشيدن و لهو و لعب.
=قَصِيَ-
-قَصًا [قصي] المكانُ: آن مكان دور شد،- الرَّجُلُ عَنِ الْقَوْم: آن مرد از قوم فاصله گرفت و دور شد.
=القَصِيّ-
ج أقْصَاء [قصو] : آنچه كه دور باشد.
=القُصْيَا-
[قصو] : مؤنّث (الأَقْصى) است، نهايت دور، كنار دره.
=القَصِيبَة-
ج قَصَائِب: لوله، گيسوى بافته شده.
=القَصِيَّة-
ج قَصَايَا [قصو] : مؤنّث (القَصِىّ) است.
=القَصِيد-
چوبدستى، مغز پُر و فربه، ماده شتر فربه و جوان،- مِنَ الشعْر: شعرى كه از سه بيت بيشتر باشد و يا از شانزده بيت بيشتر باشد،- شعرهاى تصحيح شده و منتخب از قصيده اى، قصيده اى كه از هفت يا ده بيت بيشتر باشد، (بَيْتُ القَصِيد) :
بهترين بيت شعر از قصيده.
=القَصِير-
ج قِصَار و قُصَرَاء: كوتاه؛ «قَصِيرُ الأَجَل» : كوتاه مدت؛ «قَصِيرُ الْعِلْم» : كم دانش؛ «سَيْلٌ قَصِير» سيل كوتاه و كم، (الأَحادِيثَ الْقِصَار) : كلمات و سخنان كوتاه و مفيد از بزرگان دين و دانش.
=القَصيرَة-
ج قِصَار و قَصِيرَات و قَصَائِر: مؤنّث (القَصِير) است.
=القَصِيص-
[قصّ] : جاى روئيدن موى سينه، گياه ترَنجبين.
=القَصِيصَة-
ج قَصَائِص [قصّ] : گروهى كه در يكجا جمع شده باشند، شترى كه جاى ركاب را قطع مى كند، داستان، ستور كوچك و ناتوان كه بر روى آن فقط توشه حمل كنند،- واحد (القَصِيص) است.
=القَصِيف-
چيزى كه دو نيم شده باشد، شاخه ها و برگهاى درخت خشك شده و فرو ريخته شده.
=القَصِيل-
ج قُصْلَان: جو نارس و سبز كه براى خوراك دام و ستوران چيده مى شود، جماعت و گروه؛ «شَيْ ءٌ قَصِيلٌ» : چيز بريده شده.
=القَصِيم-
آنچه كه با سرعت شكسته شود.
=القَصِيمَة-
ج قَصِيم و قُصُم و قَصَائِم: مؤنث (القَصِيم) است.
=قَضَّ-
-قَضًّا [قضّ] الحائطَ: ديوار را به گونه اى سخت خراب كرد،- قَضَضًا المَكَانُ او الطَّعامُ: در آنجا و يا در غذا سنگ ريزه بود،- عَلَيْهِ المضجعُ: جفا كرد و خشونت بخرج داد،- قَضيضًا السَّيرُ او الوترُ: زه كمان چنان صدا كرد كه گوئى بريده شده است.
=القَضّ-
[قضّ] : مص، سنگ ريزه ها، چيزى كه در آن شن و ريگ باشد؛ (جَاءَ القَومُ قَضُّهُمْ وَ قَضَّهُمْ) آن قوم همگى آمدند.
اولى در حالت رفع و بدل است به معناى كُلُّهُمْ و دومى در حالت نصب به عنوان مصدر و يا حال است.
=القِضّ-
[قضّ] : «جاءَ القومُ قِضُّهم و قِضَّهم» :
آن قوم همگى آمدند، قِضُّهم در حال رفع بدل است به معناى كُلُّهم، قِضَّهُم در حال نصب و مصدر است يا حال بتأويل (جاؤوا مُجتمعين) .
=قَضَى-
-قَضَاءً [قضي] حاجتَهُ: نياز او را برآورد،- وَطَرَهُ: به مراد خود رسيد،- عَبْرَتَهُ:
هر چه اشك داشت بيرون ريخت، الشَّى ءَ:
آن را محكم و استوار ساخت، الدَّيْنَ: بدهى را پرداخت،- الصَّلاةَ: نماز را به جاى آورد،- الأَمرَ الَيْهِ: امر او را به او ابلاغ كرد،- العَهْدَ: عهد را وفا كرد،- عَلَيْهِ عهدًا: به او سفارش كرد،- الرَّجُلُ و قَضَى نَحْبَهُ وَ قَضَى اجَلَهُ: آن مرد بدرود زندگى گفت،- مِنْهُ العجبَ: از او سخت در شگفت شد؛ (ضَرَبَهُ فَقَضَى عليه) : او را زد و كُشت مثل اينكه از كُشتن او فارغ شده است،- قَضَاءً و قَضْيًا وَ قَضِيَّةً بَيْنَ الخَصْمَينِ: ميان دو طرف دعوى داورى و حكم صادر كرد،- الأَمرَ لَهُ او عَلَيهِ:
بنفع او يا بر عليه او حكم صادر نمود و او را ملزم بدان كرد،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را دانست، آنرا نشان داد.
=قَضَّى-
تَقْضِيَةً و قِضَّاءً [قضي] وَطَرَهُ: خواسته خود را برآورده ساخت،- الأَمر: آن كار را انجام داد،- فُلانًا: آن مرد را قاضى كرد.
=القَضَى-
ج أَقْضِيَة [قضي] : حُكم، تأديه.
=القَضَاء-
[قضي] : رأى دادگاه، هيأَت داورى،- ج اقْضِيَة: حكم، انجام دادن،- و در اصطلاح بعضى از كشورها يكى از تقسيمات ادارى شهرستانهاست كه تابع استاندارى مى باشد به معناى فرماندارى.
=القَضَّاب-
من السيوف: شمشير بُرنده.
=القُضَابَة-
آنچه از درخت و مانند آن بريده شده باشد.
=القَضَّابَة-
من السيوف: مُرادف (القَضّاب) است.
=القَضَامِيّ-
نخود بو داده، (نخودچى) .
=قَضَبَ-
-قَضْبًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد،- الرَّجُلَ: آن مرد را با چوب زد.
=قَضَّبَ-
تَقْضِيبًا [قضب] الشي ءَ: آن را قطعه قطعه نمود،- الْكَرْمَ: شاخه هاى مو را در فصل بهار زد،- شُعَاعُ الشَّمْس: آفتاب عمودى روشنائى داد.
=القَضْب: درختى كه رشد كند و شاخه بلند و فرو آويخته در آورد،- درختى كه از چوب آن نيزه سازند،- شاخه هاى بريده درخت.
=القَضْبَة-
واحد (القَضْب) است.