فهرس الكتاب

الصفحة 248 من 1009

=تَشَاقَّ-

تَشَاقًّا [شقّ] القومُ: آن قوم با هم مخالفت و دشمنى كردند،- الرَّجُلانِ: آن دو مرد با هم در خصومت اصرار ورزيدند،- القومُ ثِيَابَهُم: آن قوم با هم گلاويز شدند و جامه هاى يكديگر را پاره كردند.

=تَشَاكَى-

تَشَاكِيًا [شكو] القومُ: آن قوم به يكديگر شكايت كردند.

=تَشَاكَسَ-

تَشَاكُسًا [شكس] القومُ: آن قوم مخالف يكديگر شدند.

=تَشَاكَلَ-

تَشَاكُلًا [شكل] الشيئانِ أو الرجُلانِ: آن دو چيز يا آن دو نفر با هم همسان و همانند شدند.

=تَشَامَّ-

تَشَامًّا [شمّ] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را بوئيدند.

=تَشَانَّ-

تَشَانًّا [شنّ] الجلدُ: پوست خشك و ترنجيده شد،- جلدُ الإنْسَان: پوست بدن انسان بهنگام پيرى چروكيده شد،- السِّقَاءُ:

مشك كهنه و پوسيده شد،- الشَّيْئَانِ: آن دو چيز با هم مخلوط و آميخته شدند.

=تَشَانَأَ-

تَشَانُؤًا [شنأ] القومُ: آن قوم نسبت به هم كينه ورزيدند.

=تَشَانَقَ-

تَشَانُقًا [شنق] الرجُلانِ: يكى از آن دو مرد مالِ خود را با مال ديگرى درآميخت.

=تَشَاوَرَ-

تَشَاوُرًا [شور] القومُ: آن قوم با هم مشورت و تبادل نظر كردند.

=تَشَاوَسَ-

تَشَاوُسًا [شوس] : با گوشه ى چشم از روى تكبر يا خشم نگاه كرد، چشم خود را كوچك كرد و پلكها را براى نگريستن بر هم نهاد،- القومُ: آن قوم بهم درآميختند.

=تَشَاوَظَ-

تَشَاوُظًا [شوظ] القومُ: آن قوم بهم دشنام دادند.

=تَشَايَعَ-

تَشَايُعًا [شيع] تِ الإبلُ: شتران پراكنده شدند،- القومُ: آن قوم به گروههاى مختلف درآمدند،- القومُ على الأمرِ: آن قوم بر آن كار با هم توافق كردند،- القومُ في دارٍ: آن قوم در خانه اى با هم شريك شدند.

=تَشَأمَ-

تَشَؤُّمًا [شأم] : بسوى شمال خود رفت، بسوى شام رفت، منسوب به شام شد.

=تَشَبَّبَ-

تَشَبُّبًا [شبّ] : بياد دوران جوانى افتاد،- تِ النّارُ: آتش روشن شد،- الشّاعِرُ بالفَتاةِ: شاعر به آن دختر تشبيب كرد و غزل گفت.

=تَشَبَّثَ-

تَشَبُّثًا [شبث] بكذا: خود را به آن چيز آويخت،- بِرأيهِ: بر رأى و عقيده ى خود اصرار ورزيد.

=تَشَبَّحَ-

تَشَبُّحًا [شبح] الحِرْباءُ على العود:

حرباء بر روى چوب نشست و كشيده شد.

=تَشَبَّرَ-

تَشَبُّرًا [شبر] : بزرگ شد.

=تَشَبَّعَ-

تَشَبُّعًا [شبع] : بسيار خورد و سير شد، خود را سير وانمود كرد در حاليكه گرسنه بود،- ب: به اشباع رسيد و پر شد؛ «تَشَبَّعَتِ الإسْفَنْجَةُ بالماءِ» : اسفنج به حد اشباع بخود آب گرفت.

=تَشَبَّكَ-

تَشَبُّكًا [شبك] : آن چيز بهم پيوسته و درهم شد، آميخته شد،- الكلامُ و الأمورُ:

آن سخن يا كارها درهم شد،- فلانٌ: از سرما متشنج و بى حس شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَشَبَّهَ-

تَشَبُّهًا [شبه] بهِ: همانند و همسان او در كارها شد.

=التَّشْبِير-

[شبر] : مص، بهنگام سخن گفتن اشاره با دست و انگشتان كردن است.

=التَّشْبِيه-

مص، به گونه ى رمز و مجاز چيزى را به چيزى تشبيه كردن.

=تَشَتَّى-

تَشَتِّيًا [شتو] بالبلد: در زمستان به آن شهر آمد،- المكانَ: در زمستان در آن مكان اقامت كرد.

=تَشَتَّتَ-

تَشَتُّتًا [شتّ] الشملُ: همبستگى از هم گسيخته و پراكنده شد.

=تَشَتَّمَ-

تَشَتُّمًا [شتم] : آن مرد با دشنام دادن به او متعرّض شد.

=تَشَجَّبَ-

تَشَجُّبًا [شجب] : اندوهگين شد.

=تَشَجَّعَ-

تَشَجُّعًا [شجع] : مطاوع (شَجَعَ) است، خود را به دليرى وانمود كرد.

=تَشَجَّنَ-

تَشَجُّنًا [شجن] : اندوهگين شد، تكان خورد،- الأَمْرَ: آن امر را بياد آورد،- الشَّجَرُ: درخت درهم پيچيده و شاخه هايش انبوه شد.

=تَشَحَّجَ-

تَشَحُّجًا [شحج] البغلُ أو الغرابُ: استر يا كلاغ صدا درآورد و بانگ زد.

=تَشَحَّذَ-

تَشَحُّذًا [شحذ] هُ: او را راند و بيرون كرد،- الرّجُلُ: آن مرد در پرسش و گدائى اصرار ورزيد.

=تَشَحَّرَ-

تَشَحُّرًا [شحر] : به سياهى دود آلوده شد.- اين واژه سريانى است-

تَشَحَّطَ-

تَشَحُّطًا [شحط] بالدم: به خون آغشته شد، در خون طپيد.

=التَّشْحِيل-

[شحل] (ز) : مترادف (التَّقْلِيم) است بمعناى زدن شاخه هاى درخت. اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است.

=تَشَخَّصَ-

تَشَخُّصًا [شخص] : مطاوع (شَخَّصَ) است،- لهُ: به صورت شخص بر او نمايان شد.

=التَّشْخِيص-

[شخص] : مص؛ «تشخيص الأَمْراض» : تشخيص بيمارى و شناخت علل و موجبات آن.

=تَشَدَّخَ-

تَشَدُّخًا [شدخ] الرأْسُ: آن سر شكسته شد.

=تَشَدَّدَ-

تَشَدُّدًا [شدّ] : نيرومند شد، در كارهاى خود سخت شد.

=تَشَدَّقَ-

تَشَدُّقًا [شدق] : براى فصيح خواندن گوشه ى دهان را پيچانيد، با پيچانيدن گوشه ى دهان مردم را مسخره كرد،- بالكلام و فيهِ: بدون احتياط سخن بدرازا گفت.

=تَشَذَّبَ-

تَشَذُّبًا [شذب] : مطاوع (شَذَّبَ) است،- القومُ: آن قوم پراكنده شدند.

=تَشَذَّرَ-

تَشَذُّرًا [شذر] : براى بپا كردن شر يا جنگ آماده شد، خشمگين شد، با نشاط شد و بسوى آن كار شتافت،- هُ: او را وعده ى بد داد و ترسانيد،- القومُ: آن قوم پراكنده شدند و بهر سوى رفتند،- القومُ في الحرب: آن قوم در جنگ بر يكديگر درشتى كردند و تعدّى كردند.

=تَشَرَّى-

تَشَرِّيًا [شري] : پراكنده شد، او از خوارج شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت