يا برانكار.
ج مَحَافِد [حفد] : نقش و نگار بر روى جامه، بيخ كوهان شتر، ظرفى كه در آن به ستوران و دام علف دهند.
ج مَحَافِد [حفد] : اصل و نژاد و دودمان، يكسوى جامه، پيمانه وزن.
ج مَحَافِد [حفد] : ظرفى كه در آن به دام و ستور علف دهند.
=المِحْفَر-
ج مَحَافِر [حفر] : ابزار حفارى و كندن زمين.
=المِحْفَرَة-
ج مَحَافِر [حفر] : مرادف (الْمِحْفَر) است.
=المِحْفَصَة-
[حفص] : زنبيل و يا ساك چرمى.
=المحْفِظَة-
ج مُحْفِظَات [حفظ] : چيزى كه خشم برانگيزد؛ «الْمُحْفِظَات» : اندوهها.
=المَحْفَظَة-
[حفظ] : كيف چرمى يا پارچه اى كه در آن پول و اوراق بهادار نگهدارند.
=المَحْفِل-
ج مَحَافِل [حفل] : مجلس، گردهم آئى؛ «المَحَافِلُ الرَّسْمِيَّة» و يا (الْمَحَافِلُ السِّيَاسِيَّة) : جهات و مقامات رسمى و يا سياسى.
=المَحْفُور-
[حفر] : مفع، كسى كه در دندانهايش سوراخ باشد.
=المَحْفُوظات-
[حفظ] : غذاهاى كنسرو شده، مجموعه اى از مدارك و اسناد قديمى.
=المَحْفُوظَة-
[حفظ] : «جميع الحقوق مَحْفُوظة» :
حق طبع محفوظ است، اين تعبير ويژه مؤلفين و ناشرين است كه چاپ آثار و نوشته هاى خود را منحصرا در اختيار خود داشته باشند، «المأكولَاتُ المحفوظة» :
غذاهاى كنسرو شده براى مدتى دراز.
=مَحَقَ-
-مَحْقًا الشي ءَ: آنرا پاك كرد و باطل نمود،- فلانًا: او را نابود كرد،- اللّهُ الشي ءَ: خداوند آنرا كم كرد و بركت آنرا گرفت،- الْحَرُّ الشي ءَ: گرما آنرا سوزانيد.
=مُحِقَ-
الرجُلُ: مُشرف بر مرگ شد.
=مَحَّقَ-
تَمْحِيقًا [محق] الشي ءَ: آنرا نابود كرد و باطل نمود.
=المَحْق-
مص، نخل هائيكه نزديك بهم غرس شده اند.
=المُحِقّ-
[حقّ] : حقدار، باحق.
=المِحْقان-
[حقن] : آنكه پول خود را نگه دارد، و در زبان متداول به او (المِحْقَن) گويند.
=المَحَقَة-
نابودى و هلاك.
=المُحَقَّرَات-
[حقر] : چيزهاى خرد و ريز و كوچك.
=المَحْقَرة-
[حقر] : خوارى و مذلّت.
=المُحَقَّق-
[حقّ] : بتحقيق، واضح و روشن «مِن المُحَقَّق أن» : بطور ثابت و روشن، محكم؛ «كَلامٌ مُحَقَّق» : گفتارى نافذ و منظم؛ «ثوبُ مُحَقَّق» : جامه اى كه محكم بافته شده است.
=المُحَقَّق-
[حقّ] : فا، باز پرس دادگسترى، پژوهش كننده.
=المِحْقَن-
[حقن] : سرنگ تزريق آمپول، مشك شير، جاى ذخيره آب مانند آب انبار و تانكر.
=المِحْقَنَة-
[حقن] : سرنگ تزريق آمپول.
=المَحْقُوق-
[حقّ] : اسم مفعول است، شايسته و در زبان متداول به كسيكه حق او ثابت شده است مى باشد.
=مَحَكَ-
-مَحْكًا الرجُلُ: با او جدال و ستيزه گرى بيهوده نمود.
=مَحِكَ-
-مَحَكًا الرجُلُ: مرادف (مَحَكَ) مى باشد.
=المَحِك-
من الرجال: آنكه جدال و نزاع بيمورد در سخن نمايد.
=المِحَكّ-
[حكّ] : سنگ محك؛ «المصيبةُ مِحَكُّ الصّداقة» : بهنگام سختى دوست شناخته مى شود.
=المَحْكان-
من الرجال: مرادف (الْمَحِك) است.
=المُحْكَم-
[حكم] : استوار، پابرجا، محكم.
=المُحَكَّم-
[حكم] : مفع، آزمايش شده، كارآزموده.
=المُحَكَّم-
[حكم] : فا، كار آزموده.
=المَحْكَمَة-
ج مَحَاكِم [حكم] : دادگاه؛ «محاكم الأحوال الشخصيَّة» : دادگاههاى شرع.
=المَحْكُوم-
[حكم] : «المَحْكُوم عليهِ» : كسى كه حكم بر عليه او صادر شده باشد؛ «المحكومُ عليه بالإعِدام» : محكوم به اعدام؛ «محكومٌ عليهِ بالفشل» : ناكام.
=مَحَلَ-
-مَحْلًا و مُحُولًا المكانُ: زمين خشك و بى حاصل شد،- مَحْلًا و مِحَالًا به الى الأمير:
درباره او نزد حكمران سعايت كرد،- بصاحِبه: دوست خود را در شگفتى فرو برد و گفت او چيزى را كه قبلًا نگفته است گفت.
=مَحِلَ-
-مَحْلًا و مُحُولًا المكانُ: زمين خشك و بى حاصل شد،- مُحْلًا و مِحَالًا: مرادف (مَحَلَ) است.
=مَحُلَ-
-محالةً المكانُ: زمين خشك و بى حاصل شد،- مَحْلًا و مِحَالًا: مرادف (مَحَلَ) است.
=مَحَّلَ-
تَمْحِيلًا [محل] فلانًا: او را نيرومند گردانيد؛ «مَحِّلْنى يا فُلان» : مرا تقويت كن.
=المَحْل-
ج مُحُول و أمْحَال: سختى، گرسنگى سخت، خشكى زمين و نيامدن باران، نيرنگ و فريب دادن، گردو خاك؛ «أَرْضٌ مَحْلٌ» : زمين خشك و بى بركت؛ «رَجُلٌ مَحْلٌ» : مرد بى خير و بى خاصيت.
=المَحِل-
كسيكه چندان رانده شود تا اينكه درمانده شود.
=المُحِلّ-
[حلّ] : فا، كسيكه مرتكب محرّمات شود؛ «رجُلٌ مُحِلٌّ» : كسيكه پيمان شكن است.
=المَحَلّ-
ج مَحَالّ [حلّ] : جاى درآمدن؛ «مَحَلُّ اللَّهْو» يا «مَحَلُّ الملاهى» :
اماكن لهو و لعب، كاباره؛ «الْمَحَلّ التجاريّ» : تجارتخانه، مؤسسه بازرگانى؛ «اسْمُ الْمَحَلّ» : آدرس بازرگانى؛ «كان في مَحَلِّهِ» : مناسب بود؛ «فى غَير مَحَلِّهِ» : غير