فهرس الكتاب

الصفحة 809 من 1009

يا برانكار.

=المَحْفَد-

ج مَحَافِد [حفد] : نقش و نگار بر روى جامه، بيخ كوهان شتر، ظرفى كه در آن به ستوران و دام علف دهند.

=المَحْفِد-

ج مَحَافِد [حفد] : اصل و نژاد و دودمان، يكسوى جامه، پيمانه وزن.

=المِحْفَد-

ج مَحَافِد [حفد] : ظرفى كه در آن به دام و ستور علف دهند.

=المِحْفَر-

ج مَحَافِر [حفر] : ابزار حفارى و كندن زمين.

=المِحْفَرَة-

ج مَحَافِر [حفر] : مرادف (الْمِحْفَر) است.

=المِحْفَصَة-

[حفص] : زنبيل و يا ساك چرمى.

=المحْفِظَة-

ج مُحْفِظَات [حفظ] : چيزى كه خشم برانگيزد؛ «الْمُحْفِظَات» : اندوهها.

=المَحْفَظَة-

[حفظ] : كيف چرمى يا پارچه اى كه در آن پول و اوراق بهادار نگهدارند.

=المَحْفِل-

ج مَحَافِل [حفل] : مجلس، گردهم آئى؛ «المَحَافِلُ الرَّسْمِيَّة» و يا (الْمَحَافِلُ السِّيَاسِيَّة) : جهات و مقامات رسمى و يا سياسى.

=المَحْفُور-

[حفر] : مفع، كسى كه در دندانهايش سوراخ باشد.

=المَحْفُوظات-

[حفظ] : غذاهاى كنسرو شده، مجموعه اى از مدارك و اسناد قديمى.

=المَحْفُوظَة-

[حفظ] : «جميع الحقوق مَحْفُوظة» :

حق طبع محفوظ است، اين تعبير ويژه مؤلفين و ناشرين است كه چاپ آثار و نوشته هاى خود را منحصرا در اختيار خود داشته باشند، «المأكولَاتُ المحفوظة» :

غذاهاى كنسرو شده براى مدتى دراز.

=مَحَقَ-

-مَحْقًا الشي ءَ: آنرا پاك كرد و باطل نمود،- فلانًا: او را نابود كرد،- اللّهُ الشي ءَ: خداوند آنرا كم كرد و بركت آنرا گرفت،- الْحَرُّ الشي ءَ: گرما آنرا سوزانيد.

=مُحِقَ-

الرجُلُ: مُشرف بر مرگ شد.

=مَحَّقَ-

تَمْحِيقًا [محق] الشي ءَ: آنرا نابود كرد و باطل نمود.

=المَحْق-

مص، نخل هائيكه نزديك بهم غرس شده اند.

=المُحِقّ-

[حقّ] : حقدار، باحق.

=المِحْقان-

[حقن] : آنكه پول خود را نگه دارد، و در زبان متداول به او (المِحْقَن) گويند.

=المَحَقَة-

نابودى و هلاك.

=المُحَقَّرَات-

[حقر] : چيزهاى خرد و ريز و كوچك.

=المَحْقَرة-

[حقر] : خوارى و مذلّت.

=المُحَقَّق-

[حقّ] : بتحقيق، واضح و روشن «مِن المُحَقَّق أن» : بطور ثابت و روشن، محكم؛ «كَلامٌ مُحَقَّق» : گفتارى نافذ و منظم؛ «ثوبُ مُحَقَّق» : جامه اى كه محكم بافته شده است.

=المُحَقَّق-

[حقّ] : فا، باز پرس دادگسترى، پژوهش كننده.

=المِحْقَن-

[حقن] : سرنگ تزريق آمپول، مشك شير، جاى ذخيره آب مانند آب انبار و تانكر.

=المِحْقَنَة-

[حقن] : سرنگ تزريق آمپول.

=المَحْقُوق-

[حقّ] : اسم مفعول است، شايسته و در زبان متداول به كسيكه حق او ثابت شده است مى باشد.

=مَحَكَ-

-مَحْكًا الرجُلُ: با او جدال و ستيزه گرى بيهوده نمود.

=مَحِكَ-

-مَحَكًا الرجُلُ: مرادف (مَحَكَ) مى باشد.

=المَحِك-

من الرجال: آنكه جدال و نزاع بيمورد در سخن نمايد.

=المِحَكّ-

[حكّ] : سنگ محك؛ «المصيبةُ مِحَكُّ الصّداقة» : بهنگام سختى دوست شناخته مى شود.

=المَحْكان-

من الرجال: مرادف (الْمَحِك) است.

=المُحْكَم-

[حكم] : استوار، پابرجا، محكم.

=المُحَكَّم-

[حكم] : مفع، آزمايش شده، كارآزموده.

=المُحَكَّم-

[حكم] : فا، كار آزموده.

=المَحْكَمَة-

ج مَحَاكِم [حكم] : دادگاه؛ «محاكم الأحوال الشخصيَّة» : دادگاههاى شرع.

=المَحْكُوم-

[حكم] : «المَحْكُوم عليهِ» : كسى كه حكم بر عليه او صادر شده باشد؛ «المحكومُ عليه بالإعِدام» : محكوم به اعدام؛ «محكومٌ عليهِ بالفشل» : ناكام.

=مَحَلَ-

-مَحْلًا و مُحُولًا المكانُ: زمين خشك و بى حاصل شد،- مَحْلًا و مِحَالًا به الى الأمير:

درباره او نزد حكمران سعايت كرد،- بصاحِبه: دوست خود را در شگفتى فرو برد و گفت او چيزى را كه قبلًا نگفته است گفت.

=مَحِلَ-

-مَحْلًا و مُحُولًا المكانُ: زمين خشك و بى حاصل شد،- مُحْلًا و مِحَالًا: مرادف (مَحَلَ) است.

=مَحُلَ-

-محالةً المكانُ: زمين خشك و بى حاصل شد،- مَحْلًا و مِحَالًا: مرادف (مَحَلَ) است.

=مَحَّلَ-

تَمْحِيلًا [محل] فلانًا: او را نيرومند گردانيد؛ «مَحِّلْنى يا فُلان» : مرا تقويت كن.

=المَحْل-

ج مُحُول و أمْحَال: سختى، گرسنگى سخت، خشكى زمين و نيامدن باران، نيرنگ و فريب دادن، گردو خاك؛ «أَرْضٌ مَحْلٌ» : زمين خشك و بى بركت؛ «رَجُلٌ مَحْلٌ» : مرد بى خير و بى خاصيت.

=المَحِل-

كسيكه چندان رانده شود تا اينكه درمانده شود.

=المُحِلّ-

[حلّ] : فا، كسيكه مرتكب محرّمات شود؛ «رجُلٌ مُحِلٌّ» : كسيكه پيمان شكن است.

=المَحَلّ-

ج مَحَالّ [حلّ] : جاى درآمدن؛ «مَحَلُّ اللَّهْو» يا «مَحَلُّ الملاهى» :

اماكن لهو و لعب، كاباره؛ «الْمَحَلّ التجاريّ» : تجارتخانه، مؤسسه بازرگانى؛ «اسْمُ الْمَحَلّ» : آدرس بازرگانى؛ «كان في مَحَلِّهِ» : مناسب بود؛ «فى غَير مَحَلِّهِ» : غير

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت