«دَمِيمُ الخِلْقة» : بدريخت و بدهيكل.
ج دَمَائِم: مؤنث (الدَّميم) است.
=دَنَّ-
-دَنًّا [دنّ] الذبابُ: مگس صدا كرد،- دَنينًا الرجُلُ: آن مرد نغمه و زمزمه كرد، سخن گفت كه مفهوم نشد.
=الدَّنّ-
ج دِنَان: خمره بزرگ.
=دَنَا-
يَدْنُو دُنُوًّا و دَنَاوَةً [دنو] للشي ء و منهُ و اليهِ: به آن چيز نزديك شد،- بهِ مِن كَذا: او را به آن چيز نزديك كرد.
=دَنَّى-
تَدْنِيَةً [دنو] هُ: او را نزديك كرد،- في الأُمور: كارهاى كوچك و بزرگ را دنبال كرد.
=الدَّنَاءَة-
[دنأ] : بيچارگى و خسيسى و مذلّت.
=الدَّنَاوَة-
[دنو] : مص، نزديكى و خويشاوندى.
=دَنَأَ-
-دُنُوءَةً و دَنَاءَةً [دنأ] : ذليل و خسيس شد.
=دَنَّأَ-
تَدْنِئَةً [دنأ] هُ: او را پست و خوار كرد.
=دَنئَ-
-دَنَأَ [دنأ] الرجُلُ: آن مرد دست خود را بر سينه نهاد.
=دَنُؤَ-
-دُنُوءَةً و دَنَاءَةً [دنأ] : مترادف (دَنَأَ) است.
=الدَّنْأَى-
مؤنث (الأَدْنَأ) است.
=الدَّنْج-
چركى موم يا شمع.
=دَنْدَلَ-
دَنْدَلَةً هُ: آن چيز را آويخت تا آويخته شد. اين تعبير در زبان روز متداول است.
=دَنْدَنَ-
دَنْدَنَةً [دندن] الذبابُ: مگس صدا كرد و طنين انداخت،- الرجُلُ: آن مرد نغمه و زمزمه كرد ولى سخنى از او مفهوم نشد،- حولَ الماءِ: در پيرامون آب گشت،- الرجُلُ: آن مرد بسيار گِله كرد.
اين تعبير در زبان روز متداول است.
=دَنَّرَ-
تَدْنِيرًا [دنر] : الدينارَ: دينار ضرب كرد،- الوَجهُ: چهره نورانى شد و مانند دينار درخشيد.
=دُنِّرَ-
دينارهاى او بسيار شد.
=دَنِسَ-
-دَنَسًا و دَنَاسَةً عِرْضُهُ أو ثوبُه أو خُلْقُهُ: آبرو يا جامه يا اخلاق او آلوده به بدى يا عيب و نقص شد.
=دَنَّسَ-
تَدْنِيسًا هُ: او را بد و ناپسند كرد، آن را چرك كرد.
=الدَّنَس-
مص،- ج أَدناس: چركى؛ «الحَبَل بِلا دَنَس» : اشاره به مريم عذراء مادر حضرت مسيح است.
=الدَّنِس-
ج أَدْنَاس و مَدَانِيس: آنكه آبروى او لكه دار يا جامه ى او چرك يا اخلاق او ناپسنديده باشد.
=دَنِفَ-
-دَنَفًا المريضُ: بيمارى مريض سخت و نزديك به مرگ شد،- تِ الشمسُ:
خورشيد بسوى غروب رفت و زرد رنگ شد،- الأمرُ: آن كار نزديك شد.
=الدَّنَف-
مص، بيمارى سنگين و هميشگى.
=الدَّنِف-
ج أَدْنَاف: آنكه بيمارى وى را رها نكند.
=الدَّنِفَة-
ج دَنِفَات: مؤنث (الدَّنِف) است.
=دَنِقَ-
-دَنَقًا و دَنِيقًا: از سختى سرما مرد،- عندَ فُلانة: آن زن دل او را ربود و دلباخته ى او شد.
=دَنَّقَ-
تَدْنِيقًا: از سرما مرد.
=دَنْكَزَ-
دَنْكَزَةً الرجُلُ: سر خود را تكان داد و از فرط شرم و جز آن بسوى زمين فروافكند.
اين واژه در زبان روز متداول است.
=الدُّنُوّ-
[دنو] : نزديكى.
=دَنيَ-
يَدْنَى دَنًا و دَنَايَةً [دنو] : ناتوان و فرسوده شد.
=الدَّنِيُّ-
ج أَدْنِيَاء [دنو] : ناتوان و فرسوده.
=الدُّنْيا-
[دنو] : مؤنث (الأَدْنَى) است،- ج دُنًى: زندگى كنونى، اين واژه متناقض (الآخرة) است؛ «أقام الدُّنْيا وَ اقْعَدَها» : زمين و زمان و همه چيز را جنبانيد.
=الدُّنْيَاويّ-
نسبت به (الدنْيا) است.
=الدَّني ء-
ج أَدْنَاء و دُنَئَاء [دنأ] : خوار و ذليل و خسيس.
=الدَّنِيئَة-
[دنأ] : مؤنث (الدَّنِي ء) است، نقيصه و كمبود.
=الدَّنِّيَّة-
[دنّ] : كلاه دراز، قلنسوة كه بسان (دَنّ) مى باشد.
=الدَّنِيق-
مص،- ج دُنُق: مرد بخيل كه در كارها بخل ورزد.
=الدُّنْيَوِيّ-
[دنو] : نسبت به (الدنيا) است.
=الدُّنْيِيّ-
نسبت به (الدنيا) است.
=دَهَى-
-دَهْيًا [دهي] فلانًا: فلانى را به زيركى توصيف كرد، از او عيبجوئى و انتقاد كرد، بلائى به او رسانيد،-- دَهْيًا هُ:
با نيريك به او حيله زد.
=دَهَّى-
تَدْهِيَةً [دهي] فلانًا: مترادف (دَهَاه) است.
=الدَّهَاء-
[دهي] : زيركى و هوشيارى، نيرنگ و فريب.
=الدِّهَاق-
من الكؤُوس: جامهاى پُر.
=الدِّهَان-
رنگ آميزى، روغنكارى، پوست سرخ، جاى ليز.
=الدَّهَّان-
روغن گير، روغن فروش.
=الدِّهَانة-
فن رنگ آميزى با رنگهاى روغنى.
=الدَّهْجَة-
كار بزرگى كه شايسته ى ديدن باشد. اين تعبير در زبان روز متداول است.
=دَهَرَ-
-دَهْرًا القومَ و بالقوم أمرُ مكروهٌ: بر آن قوم پيشامد سختى وارد شد.
=الدَّهْر-
ج أَدْهُر و دُهُور: مدت محدود، روزگار دراز، بلا، چيره گى، عادت، پايان؛ «الى آخر الدهْر» : تا پايان روزگار؛ «الى دَهْرِ الداهِرين» : براى ابد و هميشه؛ «دَهْرُ الإنسان» : زمانى كه انسان در آن زندگى مى كند و آن را (العَصْر) نيز گويند؛ «بناتُ الدهْرِ» : سختيها، آزمايشها؛ «صروفُ الدهْرِ او تصاريف الدهْرِ» : گردش روزگار و حوادث آن.
=الدُّهْريّ-
آنكه بسيار سالمند و پير شده باشد.
=الدَّهْرِيّ-
مُلحِد كه مُنكِر وجود خدا و آفريدگار جهان باشد.
=الدَّهْرِيَّة-
فرقه اى از كافران دهرى.
=دَهَس-
-دَهْسًا: با شدت لگد ماليد؛ «دَهَسَتْهُ السيَّارةُ» : اتومبيل او را به سختى زير