،- (ح) : جوجه هاى شتر مرغ؛ «حَفَانٌ النّعامِ» : پَرِ شترمرغ.
(ح) : واحد (الحَفَّان) است.
=الحَفَّة-
[حفّ] : چوبى كه بر آن جامه پيچند، بخشندگى كامل، آن اندازه از علوفه كه شتر در چرا خورد.
=حَفْحَفَ-
حَفْحَفَةً [حفحف] : صدا يا آوازى از خود درآورد مانند تكان خوردن يا پريدن پرنده يا شعله ى آتش.
=حَفَدَ-
-حَفْدًا و حُفُودًا و حَفَدَانًا في العمل: در آن كار شتاب كرد،- هُ: به او خدمت كرد.
=الحَفَد-
شتاب كردن.
=حَفَرَ-
-حَفْرًا: بن دندانهاى او پوسيده شده،- الصبيُّ: دندانهاى شيرى بچه افتاد،- الأرضَ: در زمين گودال كند،- البِئرَ:
چاه را كند،- الطّريقَ: با راه رفتن بر روى زمين اثر پاى نهاد،- الشي ءَ: تمام آن چيز را دانست.
=حَفِرَ-
-حَفَرًا: بن دندانهايش از زردى تباه شد،- الصبيُّ: دندانهاى شيرى بچه افتاد.
=حُفِر-
مترادف (حَفِرَ) است،- الصبيُّ:
مترادف (حَفَرَ) است.
=الحَفْر-
مص، چاه فراخ، زردى روى دندانها.
=الحَفَر-
ج أَحْفَار و جج أَحَافِير: مترادف (الحَفْر) است، خاكى كه پس از كندن زمين بيرون كشند، زردى روى دندانها.
=الحِفْرَى-
(ن) : گياهى است كه همواره بر روى شنها سبز باشد.
=الحُفْرَة-
ج حُفَر: گودال، گور.
=الحَفْرِيَّات-
كاوشها، حفريات، كندن زمين براى بدست آوردن آثار باستانى.
=حَفَزَ-
-حَفْزًا هُ: او را برانگيخت و تشويق كرد، او را از پشت راند؛ «حَفَزَ الليلُ النّهارَ» : شب روز را راند،- هُ بالرُّمحِ: با نيزه او را زد،- هُ عن كذَا: او را از آن چيز روى گردان كرد.
=حَفَشَ-
-حَفْشًا القومُ عليه: آن قوم بر سر او گرد آمدند،- السيلُ: آب سيل در يك گودال قرار گرفت،- السيلُ الواديَ: آب سيل دره را فرا گرفت،- الفرسُ: اسب پياپى دويد و نيكو راهپيمائى كرد،- المطرُ الأرضَ: باران گياه زمين را نمايان ساخت،- هُ: پوست آن چيز را كند،- فلانًا: فلانى را راند و بيرون كرد،- في الأمرِ: در آن كار كوشيد.
=حَفِشَ-
-حَفَشًا تِ السحابةُ: ابر باران تندى باريد و سپس باز ايستاد و پراكنده شد.
=حَفَّشَ-
تَحْفِيشًا الرجُلُ: آن مرد خانه نشين شد.
=الحِفْش-
ج أَحْفَاش و حِفَاش: سبد، خانه ى كوچك، كوهان شتر، چيز كهنه و فرسوده.
=الحَفْشَة-
باران تند و بسيار كه يكبار ببارد.
=حَفَصَ-
-حَفْصًا الشي ءَ: آن چيز را جمع كرد،- الشي ءَ من يَده: آن چيز را از دست خود انداخت.
=الحَفْص-
ج أَحْفَاص و حُفُوص: خانه ى كوچك، ساك يا سبد چرمى،- (ح) :
بچه ى شير.
=الحَفَص-
هسته ى زالزالك و مانند آن.
=حَفِظَ-
-حِفْظًا الشي ءَ: آن چيز را از تلف و فرسودگى نگاهداشت، از بى ارزش شدن محافظت كرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را نگهدارى كند،- المالَ: مال را نگهدارى كرد،- السرَّ: راز را پنهان كرد،- الكِتابَ:
كتاب را از بر كرد،- هُ لِنَفْسِهِ: آن را براى خود نگاهداشت، آن چيز را بخود اختصاص داد،- الوَفَاءَ له: به او وفادار شد.
=حَفَّظَ-
تَحْفِيظًا هُ الكتابَ: او را به حفظ كردن كتاب وادار كرد.
=الحِفْظ-
مص، بخاطر سپردن، اين واژه خلاف (النِّسيان) است؛ «حِفْظُ الآثارِ» :
محافظت و نگهدارى از آثار.
=الحِفْظَة-
خشم.
=حَفَّفَ-
تَحْفِيفًا [حفّ] القومُ حوله و حَفَّفوه: آن قوم در اطراف او گرد آمدند،- هُ بكذا: او را با چيزى احاطه كرد،- الرّجلُ: مال آن مرد كم شد و در سختى قرار گرفت.
=الحَفَف-
اثر، نشان؛ «جاءَ على حَفَفِهِ» :
در پى و بر اثر او آمد، تنگدستى، بى چيزى، ناحيه.
=حَفَلَ-
-حَفْلًا و حُفُولًا و حَفِيلًا الماءُ: آب بگونه ى فراوان جمع شد،- تِ السَّمَاءُ:
باران آسمان شديد شد،- الدمعُ: اشك بسيار شد،- القومُ: آن قوم گرد هم آمدند،- الرجُلُ: آن مرد اهتمام ورزيد؛ «ما حَفَلَ به» : به او اهميت نداد و اهتمام نورزيد،- الوادِي بالسيل: دره پر از آب سيل شد،- الشي ءَ: آن چيز را آراست و جلا داد.
=حَفَّلَ-
تَحْفِيلًا هُ: آن را جمع آورى كرد، آنرا آراست و زيبا كرد،- الناقَةَ: ماده شتر را چند روزى ندوشيد تا شير در پستانش جمع شود،- الشي ءَ: آن چيز را جلا داد.
=الحَفْل-
مص، گروه، تعداد؛ «عنده حَفْلٌ من الناسِ» : نزد او تعدادى از مردم جمع شده اند؛ «جمعٌ حَفْلٌ» : جمعى بسيار.
=الحَفَلَى-
دعوت عمومى.
=الحَفْلَة-
اسم مره است؛ «حَفْلة خِطابيَّة» : جشن سخنرانى؛ «حَفْلَة غنَائيّة» يا «حَفْلَة موسيقيّة» : جشن آواز و هنر و موسيقى؛ «حَفْلَة شاي» : ميهمانى به چاى و شيرينى يا تى پارتى؛ «حَفْلَة سَاهِرَة» :
جشن شب نشينى؛ «حفلة اسْتقبال» : جشن ميهمانى و پذيرائى.
=حَفَنَ-
-حَفَنًا لهُ: به او چيز كمى به اندازه ى يك مشت بخشيد،- الشي ءَ: آن چيز را با دو دست خود پاك كرد. اين اصطلاح درباره ى چيزى خشك مانند آرد بكار مى رود.
=الحُفْنَة-
ج حُفَن: دو مشت پُر، گودال.
=الحَفْنَة-
ج حُفَن: دو مشت پُر.
=حَفِيَ-
-حَفًا و حِفَايَةً و حِفَاوَةً و حَفَاوَةً و تِحْفَايَةً [حفو] بهِ: او را بسيار گرامى داشت و اظهار شادمانى كرد،- عنه: از چگونگى او بسيار سؤال كرد،- حَفَاوَةً اليه في الوصيَّة:
درباره وى بسيار وصيّت و سفارش كرد