فهرس الكتاب

الصفحة 354 من 1009

،- (ح) : جوجه هاى شتر مرغ؛ «حَفَانٌ النّعامِ» : پَرِ شترمرغ.

=الحَفَّانَة-

(ح) : واحد (الحَفَّان) است.

=الحَفَّة-

[حفّ] : چوبى كه بر آن جامه پيچند، بخشندگى كامل، آن اندازه از علوفه كه شتر در چرا خورد.

=حَفْحَفَ-

حَفْحَفَةً [حفحف] : صدا يا آوازى از خود درآورد مانند تكان خوردن يا پريدن پرنده يا شعله ى آتش.

=حَفَدَ-

-حَفْدًا و حُفُودًا و حَفَدَانًا في العمل: در آن كار شتاب كرد،- هُ: به او خدمت كرد.

=الحَفَد-

شتاب كردن.

=حَفَرَ-

-حَفْرًا: بن دندانهاى او پوسيده شده،- الصبيُّ: دندانهاى شيرى بچه افتاد،- الأرضَ: در زمين گودال كند،- البِئرَ:

چاه را كند،- الطّريقَ: با راه رفتن بر روى زمين اثر پاى نهاد،- الشي ءَ: تمام آن چيز را دانست.

=حَفِرَ-

-حَفَرًا: بن دندانهايش از زردى تباه شد،- الصبيُّ: دندانهاى شيرى بچه افتاد.

=حُفِر-

مترادف (حَفِرَ) است،- الصبيُّ:

مترادف (حَفَرَ) است.

=الحَفْر-

مص، چاه فراخ، زردى روى دندانها.

=الحَفَر-

ج أَحْفَار و جج أَحَافِير: مترادف (الحَفْر) است، خاكى كه پس از كندن زمين بيرون كشند، زردى روى دندانها.

=الحِفْرَى-

(ن) : گياهى است كه همواره بر روى شنها سبز باشد.

=الحُفْرَة-

ج حُفَر: گودال، گور.

=الحَفْرِيَّات-

كاوشها، حفريات، كندن زمين براى بدست آوردن آثار باستانى.

=حَفَزَ-

-حَفْزًا هُ: او را برانگيخت و تشويق كرد، او را از پشت راند؛ «حَفَزَ الليلُ النّهارَ» : شب روز را راند،- هُ بالرُّمحِ: با نيزه او را زد،- هُ عن كذَا: او را از آن چيز روى گردان كرد.

=حَفَشَ-

-حَفْشًا القومُ عليه: آن قوم بر سر او گرد آمدند،- السيلُ: آب سيل در يك گودال قرار گرفت،- السيلُ الواديَ: آب سيل دره را فرا گرفت،- الفرسُ: اسب پياپى دويد و نيكو راهپيمائى كرد،- المطرُ الأرضَ: باران گياه زمين را نمايان ساخت،- هُ: پوست آن چيز را كند،- فلانًا: فلانى را راند و بيرون كرد،- في الأمرِ: در آن كار كوشيد.

=حَفِشَ-

-حَفَشًا تِ السحابةُ: ابر باران تندى باريد و سپس باز ايستاد و پراكنده شد.

=حَفَّشَ-

تَحْفِيشًا الرجُلُ: آن مرد خانه نشين شد.

=الحِفْش-

ج أَحْفَاش و حِفَاش: سبد، خانه ى كوچك، كوهان شتر، چيز كهنه و فرسوده.

=الحَفْشَة-

باران تند و بسيار كه يكبار ببارد.

=حَفَصَ-

-حَفْصًا الشي ءَ: آن چيز را جمع كرد،- الشي ءَ من يَده: آن چيز را از دست خود انداخت.

=الحَفْص-

ج أَحْفَاص و حُفُوص: خانه ى كوچك، ساك يا سبد چرمى،- (ح) :

بچه ى شير.

=الحَفَص-

هسته ى زالزالك و مانند آن.

=حَفِظَ-

-حِفْظًا الشي ءَ: آن چيز را از تلف و فرسودگى نگاهداشت، از بى ارزش شدن محافظت كرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را نگهدارى كند،- المالَ: مال را نگهدارى كرد،- السرَّ: راز را پنهان كرد،- الكِتابَ:

كتاب را از بر كرد،- هُ لِنَفْسِهِ: آن را براى خود نگاهداشت، آن چيز را بخود اختصاص داد،- الوَفَاءَ له: به او وفادار شد.

=حَفَّظَ-

تَحْفِيظًا هُ الكتابَ: او را به حفظ كردن كتاب وادار كرد.

=الحِفْظ-

مص، بخاطر سپردن، اين واژه خلاف (النِّسيان) است؛ «حِفْظُ الآثارِ» :

محافظت و نگهدارى از آثار.

=الحِفْظَة-

خشم.

=حَفَّفَ-

تَحْفِيفًا [حفّ] القومُ حوله و حَفَّفوه: آن قوم در اطراف او گرد آمدند،- هُ بكذا: او را با چيزى احاطه كرد،- الرّجلُ: مال آن مرد كم شد و در سختى قرار گرفت.

=الحَفَف-

اثر، نشان؛ «جاءَ على حَفَفِهِ» :

در پى و بر اثر او آمد، تنگدستى، بى چيزى، ناحيه.

=حَفَلَ-

-حَفْلًا و حُفُولًا و حَفِيلًا الماءُ: آب بگونه ى فراوان جمع شد،- تِ السَّمَاءُ:

باران آسمان شديد شد،- الدمعُ: اشك بسيار شد،- القومُ: آن قوم گرد هم آمدند،- الرجُلُ: آن مرد اهتمام ورزيد؛ «ما حَفَلَ به» : به او اهميت نداد و اهتمام نورزيد،- الوادِي بالسيل: دره پر از آب سيل شد،- الشي ءَ: آن چيز را آراست و جلا داد.

=حَفَّلَ-

تَحْفِيلًا هُ: آن را جمع آورى كرد، آنرا آراست و زيبا كرد،- الناقَةَ: ماده شتر را چند روزى ندوشيد تا شير در پستانش جمع شود،- الشي ءَ: آن چيز را جلا داد.

=الحَفْل-

مص، گروه، تعداد؛ «عنده حَفْلٌ من الناسِ» : نزد او تعدادى از مردم جمع شده اند؛ «جمعٌ حَفْلٌ» : جمعى بسيار.

=الحَفَلَى-

دعوت عمومى.

=الحَفْلَة-

اسم مره است؛ «حَفْلة خِطابيَّة» : جشن سخنرانى؛ «حَفْلَة غنَائيّة» يا «حَفْلَة موسيقيّة» : جشن آواز و هنر و موسيقى؛ «حَفْلَة شاي» : ميهمانى به چاى و شيرينى يا تى پارتى؛ «حَفْلَة سَاهِرَة» :

جشن شب نشينى؛ «حفلة اسْتقبال» : جشن ميهمانى و پذيرائى.

=حَفَنَ-

-حَفَنًا لهُ: به او چيز كمى به اندازه ى يك مشت بخشيد،- الشي ءَ: آن چيز را با دو دست خود پاك كرد. اين اصطلاح درباره ى چيزى خشك مانند آرد بكار مى رود.

=الحُفْنَة-

ج حُفَن: دو مشت پُر، گودال.

=الحَفْنَة-

ج حُفَن: دو مشت پُر.

=حَفِيَ-

-حَفًا و حِفَايَةً و حِفَاوَةً و حَفَاوَةً و تِحْفَايَةً [حفو] بهِ: او را بسيار گرامى داشت و اظهار شادمانى كرد،- عنه: از چگونگى او بسيار سؤال كرد،- حَفَاوَةً اليه في الوصيَّة:

درباره وى بسيار وصيّت و سفارش كرد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت