خشمگين.
=الحَارِزَة-
(ف) : ابزار قطع كننده ى تيار برقى.
=الحَارِس-
ج حُرَّاس و حَرَسَة و حَرَس و أَحْرَاس:
نگهبان، پاسدار؛ «الحارِسُ القَضَائِيّ» :
پليس قضائى و تأميناتى؛ «حارسُ الليل» :
نگهبان و كشيك شب كه از خانه ها و اماكن مختلف تجارى پاسدارى مى كند؛ «حارِسُ المرْمَى» : دروازه بان در بازيهاى فوتبال يا بسكتبال؛ «حارِسُ السَّمَاء وَ حَارِسَ السِّمَاك» (فك) نام دو ستاره ى آسمانى است.
=حارَفَ-
مُحَارَفَةً و حِرَافًا [حرف] هُ: با او معامله كرد؛- «فَقَدْ عَلِمُوا في الْغَزْوِ كَيفَ نُحارف» :
دانستند كه در جنگ چگونه رفتار مى كنيم،- الجُرحَ: اندازه ى زخم را با ميله ى جراحى مقايسه كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را پاداش نيك يا كيفر بد داد.
=الحَارِك-
(ع ا) : قسمت بالاى شانه؛ «رَجَعَ عَلى الحارك» : فورًا برگشت. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=حازَ-
-حَوْزًا و حِيَازَةً [حوز] الشَّي ءَ: آن چيز را گرد آورد و كنار نهاد، بر آن چيز دست يافت،- حَوْزًا الرجُلُ: آن مَرد با نرمى راه رفت.
=حازَ-
-حَيْزًا [حيز] الإبلَ: شتران را با نرمى راند.
=حازَبَ-
حِزَابًا و مُحَازَبَةً [حزب] هُ: به حزب او درآمد، وى را كمك و يارى كرد.
=الحَازِب-
ج حَوَازِب: امر سخت؛- «نَزَلَت بِهِ حَوَازِب الخُطوب» : پيشامدهاى سخت بر او فرود آمد.
=الحَازَّة-
[حزّ] : واحد (حَوَازُّ القَلْب) است.
=الحَازِر-
«نبيذٌ أو لَبَنٌ حازِرُ» : شراب يا شيرى كه تُرش شده باشد.
=الحَازِم-
ج حَزَمَة و حُزَّم و أَحْزَام: مَردى كه در كارهاى خود هوشيار و دور انديش باشد.
=الحَازُوقَة-
[حزق] (طب) : نفس عميق كشيدن به هنگام بيمارى سخت اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَازي-
[حزو] : فا، آنكه با نگاه بر اعضاى بدن پيشگوئى كند. مانند فالبين يا كفبين.
=حاسَ-
-حَوْسًا [حوس] الذئبُ الغنَم: گرگ به ميان گله گوسفند درآمد و آنها را پراكنده كرد،- الجزَّارُ الإهابَ: سلّاخ پوست را از تنِ حيوان ذبح شده كند و درآورد،- تِ المرأَةُ ذَيْلَهَا: آن زن دامن كشان راه رفت.
=حاسَى-
مُحَاسَاةً [حسو] الرجُلَ المرقَ: به آن مَرد سوپ يا شور با اندك اندك خورانيد.
=حاسَبَ-
مُحَاسَبَةً و حِسَابًا [حسب] هُ: با او حساب كرد،- على نفسِهِ: با نفس خود محاسبه كرد و با احتياط رفتار نمود.
=الحَاسِب-
ج حَسَبَة: فا دانشمند حسابدان، ستاره شناس.
=الحَاسَّة-
ج حَوَاس [حسّ] : نيروى درك كننده كه از جمله حواس پنجگانه باشد.
=الحَاسِد-
ج حُسَّاد و حَسَدَة و حُسَّد: حسود، آنكه همواره زوال نعمت ديگرى را آرزو كند.
=الحَاسِر-
فا، آنكه بر سر عمّامه نداشته يا بى زِره باشد؛ «حاسِرُ الرأسِ» : سر برهنه؛ «حاسِرُ البَصَرِ» : آنكه به جز چيزهاى نزديك را به خوبى نبيند،- ج خَسَّر و حَوَاسِر:
زن كه نقاب از چهره برداشته و صورت خود را برهنه كرده باشد.
=الحَاسِم-
قاطع.
=حاسَنَ-
مُحَاسَنَةً [حسن] هُ: در زيبائى بر او فزونى يافت، با او ملاطِفت و رفتار نيك كرد.
=الحَاسِن-
زيبا روى، خوشگل.
=حاشَ-
-حَوْشًا [حوش] الصيدَ: از كنار شكار آمد تا آنرا به دام افكند،- عليهِ الصَّيدَ: او را در شكار گرفتن يارى كرد،- الإِبلَ:
شتران را جمع آورى كرد و راند.
=حاشَا-
[حشي] : ادات استثناء است مانند «ضَرَبتُ القومَ حَاشا زيدًا» : آن قوم را زدم به جز زيد. اعراب اين جمله بدين گونه است:
حاشا فعل ماضى و فاعل آن وجوبًا مستتر است بر خلاف اصل و تقدير آن هُوَ است. زيدا مفعول به. كه در اينصورت اين استثناء براى مبرّا بودن مستثنى از مشاركت مستثنى منه ميباشد از اين رو نميتوان گفت (صلَّى الناسُ حاشا زيدًا) زيرا خارج از معناى تنزيه است. و گاهى اسم است براى تنزّه مانند (حاشا اللّه) يا (حاشا للّهِ) كه به معناى خدا نكند و (معاذَ اللّه) ميباشد، «حاشا لك أَن» :
تو دورتر از آنى كه.
=حاشَى-
مُحَاشَاةً [حشو] هُ: چيز كمى به او داد.
=حاشَى-
مُحَاشَاةً [حشي] : زيدًا من القوم: زيد را از آن قوم مستثنى كرد.
=الحَاشِد-
فا، آنكه آماده و هوشيار باشد، خوشه پُر بار درخت خُرما.
=الحَاشِك-
«نخلةُ حاشِكٌ» : درخت خرماى پُربار.
=الحَاشِكَة-
«ريحٌ حاشِكةٌ» : اين واژه مفرد (الرَّياح الحَواشِك) است. و آن را در رديف (الحَواشِك) بدست آوريد.
=حاشَمَ-
مُحَاشَمَةً [حشم] هُ: او را برانگيخت و خشمگين كرد.
=الحَاشِيَة-
ج حَوَاش [حشي] : حاشيه كتاب و جامه و جُز آنها، شرحى كه بر كتاب در حاشيه آن نويسند، خانواده مَرد و ياران او، ناحيه.
=حاصَ-
-حَوْصًا و حِيَاصَةً [حوص] الثوبَ:
جامه را با كوك زدن درشت دوخت،- بَيْنَهُما: ميان دو چيز را تنگ كرد،- حَولهُ: به گِرد آن چيز گرديد.
=حاصَ-
-حَيْصًا و حَيْصَةً و حُيُوصًا و مَحِيصًا و حَيَصَانًا [حيص] عن كذا: از آن چيز عُدول كرد و روى گردان شد؛ «مَن حاصَ عَنِ الشّر سلّم» : هر كس از شر دورى كند سلامت ميماند.
=حاصَّ-
مُحَاصَّةً [حصّ] الغُرَماءُ: آن چيز را ميان هم تقسيم كردند.
=الحَاصِب-
فا، برف و تگرگ، ابرى كه تگرگ بارد، باد تندى كه به هنگام وزيدن با خود سنگريزه بردارد.