فهرس الكتاب

الصفحة 796 من 1009

ندارد و از مجموع اين حدود چنين نتيجه گيرى مى شود كه اگر مجموع آن متناهى باشد سلسله متقارب است و در غير اينصورت متباعد خواهد بود.

=المُتَشائِم-

[شأم] : بد خيال، كسيكه همواره طبيعت او دنيا را بد و سياه جلوه مى دهد.

=المُتَشَابِه-

[شبه] : فا؛ «مُثلّثان او مُضَلَّعَان مُتَشَابِهان» . (ه) : دو شكل مثلّث يا چند ضلعى كه داراى زاويه هاى متساوى و ضلعهاى متناسب مى باشند.

=المُتَشَايِع-

[شيع] : شريك.

=المُتَشَبِّث-

[شبث] : فا، مرد سرسخت.

=المُتَشَدِّد-

[شدّ] : فا، سختگير، بخيل.

=المُتشرِّد-

[شرد] : آواره.

=المُتَشَرِّع-

[شرع] : مردى كه به شرع و قانون گرايش داشته باشد.

=المُتَشَمِّس-

[شمس] : فا، نيرومند و محكم.

=المُتَصَرِّفِ-

[صرف] : فا، استاندار.

=المُتَصَرِّفِيَّة-

[صرف] : استاندارى، سمت استاندار.

=المُتَصَنِّع-

[صنع] : كسيكه با تكلّف كارى را انجام دهد.

=المُتَصَيِّد-

[صيد] : دام گستر.

=المُتَصَيَّف-

[صيف] : ييلاق.

=المُتَضَامِنُون-

[ضمن] من الغْرَماء: افرادى كه ضمانت يكديگر را در برابر صاحب حق بنمايند.

=المُتَضَلِّع-

[ضلع] من العلوم: كسيكه در دانش يد طولانى و خبرگى داشته باشد.

=المُتَطَابِقَة-

[طبق] (ع ج) : از اصطلاحات علم جبر است و عبارت از دو مجموعه مساوى با هم است مانند (ب+ ج) 2 - ب 2+ 3 ب ج+ ج 3، (س+ 1) (س+ 2) - س 2+ 3 س+ 2.

=المُتَطَبِّب-

(طبّ) : كسيكه مبادرت به درمان و معالجه كند ولى پزشك نباشد.

=المُتَطَرِّف-

[طرف] : كسيكه در طرف و سوئى باشد، دارنده و پيرو عقيده يا مذهبى بحد اكثر آن، ميانه رو.

=المُطَلِّب-

[طلب] : كسيكه راضى كردن او سخت باشد.

=المُتَطَلِّبَات-

[طلب] : مقتضيات، نيازمنديها.

=المُتَطَوِّع-

[طوع] : داوطلب كارهاى خير و نيك علاوه بر واجبات مذهبى، كسيكه داوطلب سربازى و خدمت در ارتش باشد.

=مَتَعَ-

مُتُوعًا الشي ءُ: آن چيز بدرازا كشيد،- النّهارُ:

روز بلند شد،- السّراب: سرآب در آغاز روز بر آمد،- الْحَبْلُ: ريسمان محكم شد،- النّبيذُ: سرخى مى بسيار شد،- الرَّجُلُ:

دست باز و زيرك شد،- مَتْعًا و مُتْعَةً بالشّي ء: آنرا برد،- مَتْعًا و مُتْعًا بِفُلانٍ: او را تكذيب كرد.

=مَتُعَ-

-مَتَاعَةً الرجُلُ: تيز هوش و با ظرافت شد.

=مَتَّعَ-

تَمْتِيعًا [متع] الشي ءَ: آنرا بالا برد و طولانى كرد،- هُ اللّهُ بِكَذا: خداوند او را پايدار و متنعم براى زمان بسيار بدارد،- الْمَرأَة المُطَلَّقَةَ: آنچه كه از لباس و تشك و رختخواب و ساير اثاث به زنيكه طلاق گرفته است مى دهند و آنرا (مُتْعَةُ الطّلاق) نامند.

=المُتَعَارَف-

[عرف] عليهِ: معمولى، آنچه كه عرف و عادت بر آن استناد مى كند.

=المُتَعَاقِب-

[عقب] : يكى بعد از ديگرى؛ «الْحُكُوماتُ الْمُتَعَاقِبَة» : دولتهاى پى در پى.

=المُتَعَاقِدانِ-

دو طرف عقد و يا پيمان.

=المُتَعامِدانِ-

«مُسْتقيمانِ مُتَعامِدان» (ه) : دو خط مستقيم و عمودى بر يكديگر كه زاويه قائمه از آن بدست مىيد.

=المُتَعَاوِنة-

[عون] : زن پير و سالخورده.

=المَتْعَب-

ج مَتَاعِب [تعب] : مرادف (الْمَتْعَبة) است.

=المَتْعَبَة-

ج مَتَاعب [تعب] : خستگى، جاى خسته شدن، آنچه كه خستگى باعث آن مى شود، «المَتاعِب» : رنجها و سختيها.

=المُتَعَبَّد-

[عبد] : محلّ نيايش و پرستش.

=المُتْعَة-

ج مُتَع: مرادف (المِتْعَة) است؛ «مُتْعَةُ المرأةِ» : آنچه از وسائل زندگى و پوشاك كه بعد از طلاق به زن مى رسد.

=المِتْعَة-

ج مِتَع: اسم است از تمتيع، توشه كم، شكار و غذا كه از آن بهره مند شوند.

=المُتَعَدِّد-

[عدّ] : بسيار، گوناگون؛ «مُتَعَدِّدُ النّواحى» : داراى جهات مختلف و بسيار.

=المُتَعَذِّر-

[عذر] : ممتنع، غير ممكن.

=المَتْعَسَة-

[تعس] : چيزى كه باعث بد بختى باشد؛ «هَذَا الْأَمْرُ منحسةٌ مَتْعَسَة» :

اين امر بدبختى و نحسى آور است.

=المُتَعَفِّن-

[عفن] : «لحمٌ مُتَعَفِّن» : گوشت گنديده كه بوى آن تغيير كرده است.

=المُتَعَلِّق-

[علق] : فا؛ «مُتَعَلِّقٌ بِكذا» : ويژه اوست؛ «مِنْ مُتَعلِّقاتِهِ» : از ويژه گيها و اختصاصات اوست.

=المُتَعَمِّد-

[عمد] : فا، كسيكه از روى عمد و اتخاذ تصميم كارى بكند.

=المُتَعَنِّت-

[عنت] : كسى كه براى خود خوارى و بدى بخواهد؛ «ارْضَاء المتعنِّتِ صَعْبٌ» : خوشنود كردن خوار طلب سخت است.

=المُتَعَهِّد-

[عهد] : فا، كسيكه عهده دار انجام كارى بشود.

=المَتْعُوس-

ج مَتَاعِيس [تعس] : بد بخت، بد شانس.

=المُتَعَيِّش-

[عيش] : فا، كسيكه با مستمرّى و درآمدى زندگى كند ولى براى او كافى نباشد.

=المُتَعَيِّف-

[عيف] : پيشگو، كسيكه از روى حركت پرندگان فالگيرى كند.

=المُتَغَرِّض-

ج مُتَغَرِّضُون [غرض] : كسيكه داراى غرض سياسى يا مانند آن باشد و آنرا مورد هدف و تأييد قرار دهد؛ «هو مُتَغرِّضٌ عليهِ أَوْ ضِدُّهُ» : او هدف و غرضى نسبت باو يا بر ضد او دارد.

=المُتَفَائِل-

[فأل] : اسم فاعل است، كسيكه فال نيكو بزند.

=المِتْفَال-

[تفل] : مؤنّث [التَّفِل] است بمعناى بو گرفته و فاسد شده، زن بد بو.

=المَتْفَحَة-

[تفح] : باغ سيب. سيبستان.

=المُتَفَرْنِس-

ج مُتَفَرْنِسون: مردى كه فرانسوى شده يا دنباله رو و خو گرفته از

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت