ندارد و از مجموع اين حدود چنين نتيجه گيرى مى شود كه اگر مجموع آن متناهى باشد سلسله متقارب است و در غير اينصورت متباعد خواهد بود.
[شأم] : بد خيال، كسيكه همواره طبيعت او دنيا را بد و سياه جلوه مى دهد.
=المُتَشَابِه-
[شبه] : فا؛ «مُثلّثان او مُضَلَّعَان مُتَشَابِهان» . (ه) : دو شكل مثلّث يا چند ضلعى كه داراى زاويه هاى متساوى و ضلعهاى متناسب مى باشند.
=المُتَشَايِع-
[شيع] : شريك.
=المُتَشَبِّث-
[شبث] : فا، مرد سرسخت.
=المُتَشَدِّد-
[شدّ] : فا، سختگير، بخيل.
=المُتشرِّد-
[شرد] : آواره.
=المُتَشَرِّع-
[شرع] : مردى كه به شرع و قانون گرايش داشته باشد.
=المُتَشَمِّس-
[شمس] : فا، نيرومند و محكم.
=المُتَصَرِّفِ-
[صرف] : فا، استاندار.
=المُتَصَرِّفِيَّة-
[صرف] : استاندارى، سمت استاندار.
=المُتَصَنِّع-
[صنع] : كسيكه با تكلّف كارى را انجام دهد.
=المُتَصَيِّد-
[صيد] : دام گستر.
=المُتَصَيَّف-
[صيف] : ييلاق.
=المُتَضَامِنُون-
[ضمن] من الغْرَماء: افرادى كه ضمانت يكديگر را در برابر صاحب حق بنمايند.
=المُتَضَلِّع-
[ضلع] من العلوم: كسيكه در دانش يد طولانى و خبرگى داشته باشد.
=المُتَطَابِقَة-
[طبق] (ع ج) : از اصطلاحات علم جبر است و عبارت از دو مجموعه مساوى با هم است مانند (ب+ ج) 2 - ب 2+ 3 ب ج+ ج 3، (س+ 1) (س+ 2) - س 2+ 3 س+ 2.
=المُتَطَبِّب-
(طبّ) : كسيكه مبادرت به درمان و معالجه كند ولى پزشك نباشد.
=المُتَطَرِّف-
[طرف] : كسيكه در طرف و سوئى باشد، دارنده و پيرو عقيده يا مذهبى بحد اكثر آن، ميانه رو.
=المُطَلِّب-
[طلب] : كسيكه راضى كردن او سخت باشد.
=المُتَطَلِّبَات-
[طلب] : مقتضيات، نيازمنديها.
=المُتَطَوِّع-
[طوع] : داوطلب كارهاى خير و نيك علاوه بر واجبات مذهبى، كسيكه داوطلب سربازى و خدمت در ارتش باشد.
=مَتَعَ-
مُتُوعًا الشي ءُ: آن چيز بدرازا كشيد،- النّهارُ:
روز بلند شد،- السّراب: سرآب در آغاز روز بر آمد،- الْحَبْلُ: ريسمان محكم شد،- النّبيذُ: سرخى مى بسيار شد،- الرَّجُلُ:
دست باز و زيرك شد،- مَتْعًا و مُتْعَةً بالشّي ء: آنرا برد،- مَتْعًا و مُتْعًا بِفُلانٍ: او را تكذيب كرد.
=مَتُعَ-
-مَتَاعَةً الرجُلُ: تيز هوش و با ظرافت شد.
=مَتَّعَ-
تَمْتِيعًا [متع] الشي ءَ: آنرا بالا برد و طولانى كرد،- هُ اللّهُ بِكَذا: خداوند او را پايدار و متنعم براى زمان بسيار بدارد،- الْمَرأَة المُطَلَّقَةَ: آنچه كه از لباس و تشك و رختخواب و ساير اثاث به زنيكه طلاق گرفته است مى دهند و آنرا (مُتْعَةُ الطّلاق) نامند.
=المُتَعَارَف-
[عرف] عليهِ: معمولى، آنچه كه عرف و عادت بر آن استناد مى كند.
=المُتَعَاقِب-
[عقب] : يكى بعد از ديگرى؛ «الْحُكُوماتُ الْمُتَعَاقِبَة» : دولتهاى پى در پى.
=المُتَعَاقِدانِ-
دو طرف عقد و يا پيمان.
=المُتَعامِدانِ-
«مُسْتقيمانِ مُتَعامِدان» (ه) : دو خط مستقيم و عمودى بر يكديگر كه زاويه قائمه از آن بدست مىيد.
=المُتَعَاوِنة-
[عون] : زن پير و سالخورده.
=المَتْعَب-
ج مَتَاعِب [تعب] : مرادف (الْمَتْعَبة) است.
=المَتْعَبَة-
ج مَتَاعب [تعب] : خستگى، جاى خسته شدن، آنچه كه خستگى باعث آن مى شود، «المَتاعِب» : رنجها و سختيها.
=المُتَعَبَّد-
[عبد] : محلّ نيايش و پرستش.
=المُتْعَة-
ج مُتَع: مرادف (المِتْعَة) است؛ «مُتْعَةُ المرأةِ» : آنچه از وسائل زندگى و پوشاك كه بعد از طلاق به زن مى رسد.
=المِتْعَة-
ج مِتَع: اسم است از تمتيع، توشه كم، شكار و غذا كه از آن بهره مند شوند.
=المُتَعَدِّد-
[عدّ] : بسيار، گوناگون؛ «مُتَعَدِّدُ النّواحى» : داراى جهات مختلف و بسيار.
=المُتَعَذِّر-
[عذر] : ممتنع، غير ممكن.
=المَتْعَسَة-
[تعس] : چيزى كه باعث بد بختى باشد؛ «هَذَا الْأَمْرُ منحسةٌ مَتْعَسَة» :
اين امر بدبختى و نحسى آور است.
=المُتَعَفِّن-
[عفن] : «لحمٌ مُتَعَفِّن» : گوشت گنديده كه بوى آن تغيير كرده است.
=المُتَعَلِّق-
[علق] : فا؛ «مُتَعَلِّقٌ بِكذا» : ويژه اوست؛ «مِنْ مُتَعلِّقاتِهِ» : از ويژه گيها و اختصاصات اوست.
=المُتَعَمِّد-
[عمد] : فا، كسيكه از روى عمد و اتخاذ تصميم كارى بكند.
=المُتَعَنِّت-
[عنت] : كسى كه براى خود خوارى و بدى بخواهد؛ «ارْضَاء المتعنِّتِ صَعْبٌ» : خوشنود كردن خوار طلب سخت است.
=المُتَعَهِّد-
[عهد] : فا، كسيكه عهده دار انجام كارى بشود.
=المَتْعُوس-
ج مَتَاعِيس [تعس] : بد بخت، بد شانس.
=المُتَعَيِّش-
[عيش] : فا، كسيكه با مستمرّى و درآمدى زندگى كند ولى براى او كافى نباشد.
=المُتَعَيِّف-
[عيف] : پيشگو، كسيكه از روى حركت پرندگان فالگيرى كند.
=المُتَغَرِّض-
ج مُتَغَرِّضُون [غرض] : كسيكه داراى غرض سياسى يا مانند آن باشد و آنرا مورد هدف و تأييد قرار دهد؛ «هو مُتَغرِّضٌ عليهِ أَوْ ضِدُّهُ» : او هدف و غرضى نسبت باو يا بر ضد او دارد.
=المُتَفَائِل-
[فأل] : اسم فاعل است، كسيكه فال نيكو بزند.
=المِتْفَال-
[تفل] : مؤنّث [التَّفِل] است بمعناى بو گرفته و فاسد شده، زن بد بو.
=المَتْفَحَة-
[تفح] : باغ سيب. سيبستان.
=المُتَفَرْنِس-
ج مُتَفَرْنِسون: مردى كه فرانسوى شده يا دنباله رو و خو گرفته از