قوم.
سياهى.
سياهى.
=السَّحَايَا-
[سحو] : جمع (السَّحَاءَة) است؛ «التِهَابُ السَّحَايا» (طب) : گونه اى بيمارى انگلى است كه در پرده و درون دماغ پديد آيد.
=السَّحَايَة-
پوسته ى هر چيزى كه كنده شود، يك قطعه ابر، بيل سازى،- (ع ا) :
غلاف دماغ است.
=سَحَبَ-
-سَحْبًا هُ: آن را بر روى زمين كشيد؛ «جَاءَ يَسْحَبُ ذَيْلَهُ» : دامن كشان و متبختر آمد،- الخَيْطَ: نخ را كشيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- السيْفَ:
شمشير را كشيد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است،- شِيكًا: چكى در وجه خود يا ديگرى بمبلغى صادر كرد.
=السَّحْب-
مص، قرعه كشى وسيله ى شانس؛ «سَحْبُ اليَانَصِيب» : قرعه كشى شانسى.
=السُّحْبَة-
پوشش روى چشم، بازمانده ى آب در آبگير.
=سَحَتَ-
-سَحْتًا: مال حرام بدست آورد،- هُ: او را نابود كرد و از بين برد، سر او را بريد،- الشَّحْمَ عَنِ اللَّحْم: دنبه و چربى گوشت را پاك كرد و زدود،- وَجْهَ الأرضِ:
روى زمين را پاك كرد.
=سَحَّتَ-
تَسْحِيتًا: مال حرام كسب كرد و بدست آورد.
=السُّحْت-
ج أَسْحَات: حرام، هر كسب و كار و حرفه ى حرام كه نتيجه ى آن عار و ننگ باشد مانند گرفتن رشوه.
=السَّحْت-
مص، جامه ى كهنه، عذاب.
=السُّحُت-
ج أَسْحَات: به معناى (السحْت) است.
=السَّحْتَاء-
«أَرْضٌ سَجْتَاء» : زمينى كه قابل چريدن نباشد.
=السُّحْتُوت-
جامه ى كهنه و فرسوده، آرد كم چربى و پُر آب، چيزى كم.
=السَّحْتِيّ-
جامه ى فرسوده و كهنه.
=السِّحْتِيت-
آرد كم چربى و پر آب، چيزى كم.
=سَحَرَ-
-سَحْرًا هُ: او را افسون كرد و به وى عشق ورزيد، او را فريفت، بر او سحر و افسون كرد، بر شش او زد،- هُ عَن كَذَا: او را از كارى بازداشت و دور كرد،- الفِضَّةَ:
با طلا روى نقره را مُطَلّا كرد،- عن الأَمْرِ:
از آن كار دورى گزيد،- سِحْرًا و سَحْرًا المَطَرُ الطِّينَ: باران گِل را تباه و غير قابل استفاده كرد.
=سَحِرَ-
-سَحَرًا: شش او بر اثر كشيدن دلو از چاه و مانند آن دردمند شد، پِگاه از خواب بيدار شد.
=سَحَّرَ-
تَسْحِيرًا هُ: بر او سحر و افسون كرد، به او سَحَرِى خورانيد، او را غذا داد و سيرآب كرد.
=السُّحْر-
ج سُحُور و سُحُر و أَسْحَار (ع ا) : مترادف (الرئَة) است بمعناى ريه، شش.
=السَّحْر-
ج سُحُور: و سُحُر و أسْحَار (ع ا) : ريه، شش.
=السِّحْر-
مص،- ج اسْحَار و سُحُور:
شعبده بازى، باطل را به گونه ى حق درآوردن، نيرنگ و فريب؛ «انّ مِنَ البَيَانِ لَسِحْرًا» : همانا كه در سخنى اثر جادوئى و افسون باشد، آنچه كه در نزديكى به شيطان كمك كند و انسان را از حقيقت دور كند، تباهى، فساد؛ «السِّحْرُ الكَلَامِي» :
تازگى و لطافت سخن كه در دلها اثر گذارد و آنها را از حالى به حالى همانند افسون متحول كند.
=السَّحَر-
ج أَسْحَار: سَحَر، پايان شب قبل از بامداد، كنار هر چيزى؛ «السحَرُ الأَعْلى» :
زمان پيش از طلوع فجر؛ «السَّحَرُ الآخر» :
هنگام طلوع فجر،- ج سُحُور و سُحُر و اسْحَار (ع ا) : ريه، شش.
=السَّحِر-
آنكه ريه و نفس او بر اثر كشيدن دلو و مانند آن بند آمده باشد.
=السُّحْرَة-
به معناى (السحَر الأَعلى) است.
=السَّحَرِيّ-
مترادف (السَّحَر) است.
=السَّحَرِيَّة-
مترادف (السَّحَر) است.
=السَّحْسَاح-
[سحسح] من المطر: مترادف (السَّحْسَح) است.
=السحْسَح-
[سحسح] : حياط خانه، مِنَ الْمَطَر: باران سخت و تند كه روى زمين را بركند.
=سَحَفَ-
-سَحْفًا الشعَرَ عن الجلد: موى را از پوست بركند،- الرَّأسَ: سر را تراشيد،- تِ الريحُ السحابَ: باد ابر را با خود برد.
=السَّحْفَة-
ج سِحَاف: پيه روى كمر يا پشت.
=سَحَقَ-
-سَحَقًا هُ: آن را سخت و با شدت كوبيد، نابود كرد،- القُمَّلَةَ: شپش را كشت،- الثَّوبَ: جامه را كهنه كرد،- تِ الرِّيحُ الأَرْضَ: باد بر اثر وزش تند پوست زمين را كند،- الرَّأْسَ: سر را تراشيد،- الشي ءَ الشدِيدَ: آن چيز سخت را نرم كرد،- تِ العَينُ دَمْعَها: چشم اشك ريخت.
=سَحِقَ-
-سُحْقًا: دور شد.
=سَحُقَ-
-سُحْقًا: دور شد،- سُحُوقَةً تِ النَّخْلَةُ:
نخل خرما بلند شد،- الثَوبَ: جامه كهنه شد.
=السُّحْق-
دورى؛ «سُحْقًا لَهُ» : خداوند او را از رحمتش دور كند. در اينجا واژه ى (سُحْقًا) منصوب است بنا بر مصدريت يعنى سَحَقَهُ سُحقًا.
=السُّحُق-
مترادف (السحْق) است.
=سَحَلَ-
-سَحْلًا الشي ءَ: پوست آن چيز را كند، آن چيز را تراشيد، كوبيد،- هُ مائةَ سَوطٍ: صد ضربه ى تازيانه به او زد.
=السَّحْلَب-
[سحلب] (ن) : گياه سحلب كه از تيره ى علفيها و سحلبيات است و گونه هاى متعددى دارد، ماده ايست نشاسته اى كه پخته و خورده مى شود، غذاى شيرينى است كه از اين ماده تهيه مى شود.
=السَّحْلَبِيَّات-
(ن) : گياهانى است در گونه هاى مختلف از تيره ى سَحْلَبِيها كه بويژه در مناطق قطبي مى رويد. و از بعضى انواع آن ماده اى بسان چاى بدست