فهرس الكتاب

الصفحة 997 من 1009

در آن حشره سمّى افتاده باشد.

=الوَحَرَة-

ج وَحَرَ (ح) : حشره ايست سمّى كه بهر كجا پا نهد آن چيز را مسموم مى كند، زن كوتاه يا شتر كوتوله؛ «امرأةٌ وَحَرَة» : زن سياه و يا سرخ چهره و كوتاه.

=وَحَشَ-

-وَحْشًا بثوبهِ أو بسلاحِه: جامه يا سلاح خود را افكند و گريخت.

=وَحَّشَ-

تَوْحِيشًا [وحش] بثوبهِ أو بسلاحهِ:

مرادف (وَحَشَ) است.

=الوَحْش-

مص،،- ج وُحُوش و وُحْشَان: حيوان وحشى؛ «حمارُ وَحْش» و «حِمارٌ وَحْشِيُّ» گورخر، «بَقَرُ الوَحْشِ» : گاو وحشى بر خلاف «البقر الأهلية» : گاو اهلى؛ «مكانٌ وَحْشٌ» :

جاى بى آب و گياه؛ «مشى في الأرض وَحْشًا» : زمين را به تنهايى پيمود؛ «بَاتَ وَحْشًا» : شب را گرسنه خوابيد.

=الوَحْشَانُ-

ج وَحَاشَى: اندوهگين، غمگين.

=الوَحْشَة-

تنهائى، بريدن از مردم، زمين بى آب و گياه، ترس يا دل گرفتگى از تنهائى، اندوه، دورى دل از دوستيها.

=الوَحْشِيّ-

واحد (الوَحْش) است، هر آنچه كه از مردم دور شود و بگريزد، طرف راست از هر چيزى،- من التّين و نحوه: انجير بيابانى و مانند آن،- من القوس: پشت كمان.

=الوَحْشِيَّة-

مؤنث (الوَحْشىّ) است، وحشيگرى، تند خوئى، بادى كه از شدت وزش به زير جامه داخل شود.

=وَحِلَ-

يَوْحَل وَحَلًا و مَوْحَلًا: در گل و لاى افتاد.

=الوَحْل-

گل و لاى و مرادف (الوَحَل) است و كاربرد آن كم است.

=الوَحَل-

ج أَوْحَال و وُحُول: گل نرم و رقيق.

=الوَحِل-

آنكه گل آلود شده باشد.

=وَحَمَ-

«وَحَمْتُ وَحْمَهُ» : خواسته او را خواستم.

=وَحِمَ-

يَحِمُ و يَوْحَمُ وَحَمًا الشي ءَ: آن چيز را آرزو كرد،- تِ الْمَرأَةُ: آن زن آبستن شد و پاره اى از خوراكيها را ويار كرد، تغيير كرد و اشتهاى او به پاره اى از خوراكيها كم شد.

=وَحَّمَ-

تَوْحِيْمًا [وحم] الحُبلَى: به زن آبستن آنچه از خوراكيها كه ميخواست داد،- لها:

براى زن آبستن قربانى كرد و آنچه كه ميخواست بوى تقديم نمود.

=الوَحَم-

مص، اسم است از آنچه كه زن آبستن و يار مى كند، آواز بال پرنده هنگام پرواز.

=الوَحْمَى-

ج وِحَام و وَحَامَى: زنيكه دگرگون شده و يا اشتهاى به غذاى او كم شده باشد.

=الوَحْوَاح-

ج وَحَاوِيح [وحوح] : نيرومند، بزرگ و رئيس، سگ بانك كننده.

=وَحْوَحَ-

وَحْوَحَةً [وحوح] : با صداى گرفته آواز داد، از سختى سرما در ميان دست خود دميد و (احْ احْ) يا (حوحو) گفت.

=الوَحْوَح-

ج وَحَاوِح [وحوح] : نيرومند، مرد سبك وزن، مرد چست و چالاك، سگ آواز دهنده.

=الوَحْي-

[وحي] : مص، آنچه كه بديگرى القاء يا تفهيم شود، وحي خدا كه به پيامبرانش القاء مى شود، نامه و يا نوشته، آواز.

=الوَحِيّ-

[وحي] : شتابان؛ «موتٌ وَحِيٌ» مرگ زود رس.

=الوَحِيد-

تنها، يكتا؛ «وَحِيدُ القَرْنِ» (ح) :

كرگدن.

=الوَحِيش-

جانور وحشى؛ «الجَانِبُ الوَحِيشُ» :

وحشى.

=وَخَى-

-وَخْيًا [وخي] الأَمرَ: قصد آن كار را كرد،- تِ النّاقة: ماده شتر به جهتى روان شد.

=وَخَّى-

تَوْخِيَةً [وخي] الأَمْرَ: فقط آن را خواست،- هُ لِلأَمر: او را پى كارى فرستاد.

=الوَخَّاد-

«البَعيرُ الوَخَّاد» : مرادف (الوَاخِد) بمعناى شتر تندرو است.

=الوَخَّاط-

شتر مرغ يا شتر تندرو، «طَعْنٌ او رمحٌ وَخَّاطٌ» : ضربه عميق يا نيزه فرو رونده.

=الوَخَام-

«أَرْضٌ وَخَامٌ» : زمينى كه گياه در آن سودمند نباشد.

=وَخَدَ-

-وَخْدًا و وَخِيدًا و وَخَدَانًا البعيرُ: شتر شتابان شد و مانند شتر مرغ تند راه رفت.

=الوَخْد-

ج وُخُود: اسم است از (وَخَدَ) : شتابان.

=وَخَزَ-

-وَخْزًا هُ: او را با سوزن يا نيزه و مانند آن زخم سطحى زد،- هُ الشّيبُ: سپيدى با سياهى موى او آميخته شد.

=الوَخْز-

مص، مقدارى كم از هر چيزى؛ «وَخْزُ الضميرِ» : اندوه و گريه باطنى.

=وَخُشَ-

يَوْخُشُ وُخُوشَةً و وَخاشَةً و وُخُوشًا الشي ءُ: آن چيز پست و نامرغوب شد،- رَأسُ الْكَبْشِ: سر قوچ خشك و لاغر شد.

=الوَخْش-

پست و نامرغوب از هر چيزى، افراد پست و فرومايه. اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث كاربرد يكسان دارد.

=و گاهى بر وزن وِخَاش و اوْخاش جمع بسته مى شود،- و در زبان متداول بمعناى خشن و زبر است.

=وَخَطَ-

-وَخْطًا فلانًا بالرمح: او را با نيزه زد،- هُ بِالسّيف: از دور به او شمشير زد،- هُ الشّيبُ: موى سياه سر او گندمى شد،- في البيع: در فروش يكبار سود برد و بار دگر زيان كرد.

=وُخِطَ-

سپيدى در موى سياه او پديد آمد.

=وَخَمَ-

-وَخْمًا هُ: از او بد غذاتر و ناگوارتر شد.

=وَخِمَ-

يَوْخَمُ وَخَمًا من كذا و عنهُ: از آن چيز بد غذا شد و امتلاء معده برايش پديد آمد.

=وَخُمَ-

يَوْخُمُ وَخَامَةً و وُخُومَةً و وُخُومًا المكانُ أو الطعامُ: جاى و مكان و غذا نامناسب و ناسازگار شد.

=وَخَّمَ-

تَوْخِيمًا [وخم] الشي ءَ: آن چيز را سخت و دشوار ساخت.

=الوَخْم-

ج أَوْخام من الرجال: مرد سنگين.

=الوَخَم-

(طب) : نوعى بيمارى مانند بواسير،- (طب) : آلودگى هوا بعلت بيماريهاى وبائى و واگيردار،- و در زبان متداول كنايه از مدفوع انسان است.

=الوَخِم-

ج أَوْخام من الرجال: مرادفِ (الوَخْم)

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت