فهرس الكتاب

الصفحة 838 من 1009

(المَسْقَط) است، بال پرنده «مَسْقُط رأسِ الرجُلِ» : جاى تولد شخص، زادگاه.

=المَسْقَطَة-

[سقط] : آنچه كه باعث سقوط و فرو ريختن مى شود.

=المُسَقَّف-

[سقف] : مفع، بلند و مرتفع.

=المَسْقَمَة-

[سقم] : «أَرضُ مَسْقَمَةٌ» : سرزمين پر از بيمارى.

=المُسْقَوِيّ-

[سقي] : كشت آبيارى شده از آب رودخانه. اما كشت آبيارى شده از باران را (المَظْمَاءِيّ) گويند.

=مَسَكَ-

-مَسْكًا بهِ: به آن در آويخت و چسبيد،- بِالنّار: براى آتش افروختن زمين را كند و روى آنرا با خاكستر پوشانيد،-- مَسَاكَةً السّقاءُ: مشك براى پر كردن آب جادار بود.

=مَسَّك-

تَمْسِيكًا [مسك] بهِ: متعلق به او شد،- هُ: او را با مشك خوشبو كرد.

=المُسْك-

آنچه از طعام و نوشيدنى كه بدن را سالم و بر پا نگهدارد، خرد بسيار.

=المَسْك-

مص، «مَسْكُ الدفاتِر» : حسابدارى و حسابرسى در مؤسسات و يا شركتها، و المَسْك ج مُسُك و مُسُوك: پوست.

=المِسْك-

عطرى است معروف بنام (مُشك) ؛ «مِسْكُ الرُّوم» : نام گياه (گل مريم) است كه بسيار خوشبو است؛ «مِسْكُ البَرِّ و مِسْكُ الجنِّ» : نام دو گياه است؛ «مِسْكُ الخِتام» : بهترين تعبير در پايان كار است.

=المُسُك-

بخيل و خسيس.

=المَسَك-

آبگير، طبقات زمين، دستبند و خلخال.

=المُسْكَان-

ج مَسَاكِين [مسك] : بيعانه، پيش پرداخت.

=المَسْكَبَة-

ج مَسَاكِب [سكب] : جاى ريختن آب يا ريخته شدن آن، و در زبان متداول جائى است كه در آن بذر افشانى كنند.

=المُسْكَة-

ج مُسَك: آنچه بدان روى آورند، بخل، آنچه از غذا و آشاميدنى كه بدن را پا بر جا نگهدارد، چاه سفت و سختى كه نيازى بساختن بدنه آن نباشد، خرد و انديشه استوار.

=المَسْكَة-

آنچه كه با آن چيزى گرفته و يا وصل شود، يك قطعه پوست.

=المِسْكَة-

ج مِسَك: اندكى مشك.

=المُسُكَة-

بخل و خسِت.

=المُسَكَة-

ج مُسَك: بخيل، آنكه چون چيزى را در دست بگيرد كسى نتواند آنرا از دست او درآورد.

=المَسَكَة-

واحد (المَسَك) است.

=المُسَكَّت-

[سكت] : آخرين تير بازى در قمار.

=المَسْكَعَة-

[سكع] : آنچه كه انسان را گمراه كند و رهنمون نباشد.

=المُسَكِّعَة-

[سكع] : «أَرضٌ مُسَكِّعَةٌ» :

زمينى كه انسان را گمراه كند و مسافر در آن راه به جائى نبرد.

=المِسْكَن-

ج مَسَاكِن [سكن] : مرادف (المَسْكِن) است.

=المَسْكِن-

خانه و مسكن.

=المَسْكَنَة-

[سكن] : بينوائى و بيچارگى و ناتوانى.

=المَسْكُوت-

[سكت] : كسيكه به بيمارى سكته دچار است.

=المَسْكون-

[سكن] : مفع، خسته و ديوانه؛ «بيتٌ مَسْكُونٌ» : خانه اى كه بعقيده برخى اجنه در آن سكونت دارند.

=المَسْكُونَة-

[سكن] : جهان، كون.

=المِسْكِيَّة-

(ن) : نام درخت گلى است.

=المِسْكِير-

[سكر] : كسيكه بسيار مست مى شود.

=المِسْكِين-

ج مِسْكِينُون و مَسَاكِين [سكن] :

كسيكه چيزى ندارد، كسيكه نتواند مخارج عيال خود را تأمين كند، بيچاره و رانده شده.

=المِسْكِينَة-

[سكن] : مؤنث (المِسْكين) است.

=مَسَلَ-

-مَسْلًا الماءُ: آب روان شد.

=المَسَل-

ج أَمْسِلَة و مُسُل و مُسْلَان و مَسَائِل: راه آب، مجرى و مسيل.

=المَسْلَاة-

[سلو] : آنچه كه باعث خورسندى شود، جائيكه در آن خوشى و تفريح بسيار باشد.

=المِسْلَاخ-

[سلخ] : پوست مار هنگاميكه از آن جدا شود، پوست پيراسته نشده،- من النخل: خرماى نارس و سبز كه از نخل فرو ريزد.

=المِسْلَاط-

ج مَسَالِيط [سلط] : دندانه و يا زبانه كليد.

=المِسْلَاق-

[سلق] : «خَطِيبٌ مِسْلَاق» : سخنور بليغ و فصيح.

=المِسَلَّة-

ج مِسَلَّات و مَسَالّ [سلّ] : جوالدوز، ستون سنگى بلند و چهار گوش كه نوك آن باريك و بشكل هرم است و از آثار تاريخى فراعنه مصر مى باشد.

=المَسْلَحَة-

ج مَسَالِح [سلح] : جاى نگهدارى اسلحه، برج ديده بانى، مركز صف اول سربازان، افراد مسلّح.

=المَسْلَخ-

[سلخ] : كشتارگاه، سلاخ خانه.

=المُسَلْسَل-

[سلسل] : مفع،- من الثّياب: جامه بد بافت يا كهنه، جامه اى كه بر روى آن نقش زده باشند؛ «شَعْرٌ مُسَلْسَلٌ» : موى فرفرى، «سَيْفٌ مُسَلْسَل» : شمشيرى كه زيور آن مى درخشد.

=المِسْلَفَة-

[سلف] (ز) : ابزارى كه كشاورزان براى صاف و هموار كردن زمين از آن استفاده مى كنند، شانه زمين صاف كن.

=المِسْلَق-

[سلق] : «خطيبٌ مِسْلَقٌ» : سخنگوى بليغ، سخنور.

=المَسْلَك-

ج مَسَالِك [سلك] : راه.

=المَسْلَكَة-

[سلك] : نقشى كه از لبه جامه بريده شده باشد.

=المِسْلَكَة-

[سلك] : چرخ نخ ريسى.

=المُسْلِم-

ج مُسْلِمُون [سلم] : مسلمان.

=المُسْلِمَة-

ج مُسْلِمَات: مؤنث (المُسْلِم) است.

=المَسْلُوس-

[سلس] : كسيكه عقل از او بدر

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت