(المَسْقَط) است، بال پرنده «مَسْقُط رأسِ الرجُلِ» : جاى تولد شخص، زادگاه.
[سقط] : آنچه كه باعث سقوط و فرو ريختن مى شود.
=المُسَقَّف-
[سقف] : مفع، بلند و مرتفع.
=المَسْقَمَة-
[سقم] : «أَرضُ مَسْقَمَةٌ» : سرزمين پر از بيمارى.
=المُسْقَوِيّ-
[سقي] : كشت آبيارى شده از آب رودخانه. اما كشت آبيارى شده از باران را (المَظْمَاءِيّ) گويند.
=مَسَكَ-
-مَسْكًا بهِ: به آن در آويخت و چسبيد،- بِالنّار: براى آتش افروختن زمين را كند و روى آنرا با خاكستر پوشانيد،-- مَسَاكَةً السّقاءُ: مشك براى پر كردن آب جادار بود.
=مَسَّك-
تَمْسِيكًا [مسك] بهِ: متعلق به او شد،- هُ: او را با مشك خوشبو كرد.
=المُسْك-
آنچه از طعام و نوشيدنى كه بدن را سالم و بر پا نگهدارد، خرد بسيار.
=المَسْك-
مص، «مَسْكُ الدفاتِر» : حسابدارى و حسابرسى در مؤسسات و يا شركتها، و المَسْك ج مُسُك و مُسُوك: پوست.
=المِسْك-
عطرى است معروف بنام (مُشك) ؛ «مِسْكُ الرُّوم» : نام گياه (گل مريم) است كه بسيار خوشبو است؛ «مِسْكُ البَرِّ و مِسْكُ الجنِّ» : نام دو گياه است؛ «مِسْكُ الخِتام» : بهترين تعبير در پايان كار است.
=المُسُك-
بخيل و خسيس.
=المَسَك-
آبگير، طبقات زمين، دستبند و خلخال.
=المُسْكَان-
ج مَسَاكِين [مسك] : بيعانه، پيش پرداخت.
=المَسْكَبَة-
ج مَسَاكِب [سكب] : جاى ريختن آب يا ريخته شدن آن، و در زبان متداول جائى است كه در آن بذر افشانى كنند.
=المُسْكَة-
ج مُسَك: آنچه بدان روى آورند، بخل، آنچه از غذا و آشاميدنى كه بدن را پا بر جا نگهدارد، چاه سفت و سختى كه نيازى بساختن بدنه آن نباشد، خرد و انديشه استوار.
=المَسْكَة-
آنچه كه با آن چيزى گرفته و يا وصل شود، يك قطعه پوست.
=المِسْكَة-
ج مِسَك: اندكى مشك.
=المُسُكَة-
بخل و خسِت.
=المُسَكَة-
ج مُسَك: بخيل، آنكه چون چيزى را در دست بگيرد كسى نتواند آنرا از دست او درآورد.
=المَسَكَة-
واحد (المَسَك) است.
=المُسَكَّت-
[سكت] : آخرين تير بازى در قمار.
=المَسْكَعَة-
[سكع] : آنچه كه انسان را گمراه كند و رهنمون نباشد.
=المُسَكِّعَة-
[سكع] : «أَرضٌ مُسَكِّعَةٌ» :
زمينى كه انسان را گمراه كند و مسافر در آن راه به جائى نبرد.
=المِسْكَن-
ج مَسَاكِن [سكن] : مرادف (المَسْكِن) است.
=المَسْكِن-
خانه و مسكن.
=المَسْكَنَة-
[سكن] : بينوائى و بيچارگى و ناتوانى.
=المَسْكُوت-
[سكت] : كسيكه به بيمارى سكته دچار است.
=المَسْكون-
[سكن] : مفع، خسته و ديوانه؛ «بيتٌ مَسْكُونٌ» : خانه اى كه بعقيده برخى اجنه در آن سكونت دارند.
=المَسْكُونَة-
[سكن] : جهان، كون.
=المِسْكِيَّة-
(ن) : نام درخت گلى است.
=المِسْكِير-
[سكر] : كسيكه بسيار مست مى شود.
=المِسْكِين-
ج مِسْكِينُون و مَسَاكِين [سكن] :
كسيكه چيزى ندارد، كسيكه نتواند مخارج عيال خود را تأمين كند، بيچاره و رانده شده.
=المِسْكِينَة-
[سكن] : مؤنث (المِسْكين) است.
=مَسَلَ-
-مَسْلًا الماءُ: آب روان شد.
=المَسَل-
ج أَمْسِلَة و مُسُل و مُسْلَان و مَسَائِل: راه آب، مجرى و مسيل.
=المَسْلَاة-
[سلو] : آنچه كه باعث خورسندى شود، جائيكه در آن خوشى و تفريح بسيار باشد.
=المِسْلَاخ-
[سلخ] : پوست مار هنگاميكه از آن جدا شود، پوست پيراسته نشده،- من النخل: خرماى نارس و سبز كه از نخل فرو ريزد.
=المِسْلَاط-
ج مَسَالِيط [سلط] : دندانه و يا زبانه كليد.
=المِسْلَاق-
[سلق] : «خَطِيبٌ مِسْلَاق» : سخنور بليغ و فصيح.
=المِسَلَّة-
ج مِسَلَّات و مَسَالّ [سلّ] : جوالدوز، ستون سنگى بلند و چهار گوش كه نوك آن باريك و بشكل هرم است و از آثار تاريخى فراعنه مصر مى باشد.
=المَسْلَحَة-
ج مَسَالِح [سلح] : جاى نگهدارى اسلحه، برج ديده بانى، مركز صف اول سربازان، افراد مسلّح.
=المَسْلَخ-
[سلخ] : كشتارگاه، سلاخ خانه.
=المُسَلْسَل-
[سلسل] : مفع،- من الثّياب: جامه بد بافت يا كهنه، جامه اى كه بر روى آن نقش زده باشند؛ «شَعْرٌ مُسَلْسَلٌ» : موى فرفرى، «سَيْفٌ مُسَلْسَل» : شمشيرى كه زيور آن مى درخشد.
=المِسْلَفَة-
[سلف] (ز) : ابزارى كه كشاورزان براى صاف و هموار كردن زمين از آن استفاده مى كنند، شانه زمين صاف كن.
=المِسْلَق-
[سلق] : «خطيبٌ مِسْلَقٌ» : سخنگوى بليغ، سخنور.
=المَسْلَك-
ج مَسَالِك [سلك] : راه.
=المَسْلَكَة-
[سلك] : نقشى كه از لبه جامه بريده شده باشد.
=المِسْلَكَة-
[سلك] : چرخ نخ ريسى.
=المُسْلِم-
ج مُسْلِمُون [سلم] : مسلمان.
=المُسْلِمَة-
ج مُسْلِمَات: مؤنث (المُسْلِم) است.
=المَسْلُوس-
[سلس] : كسيكه عقل از او بدر