فهرس الكتاب

الصفحة 395 من 1009

=الخُوذَة-

ج خُوَذ [خوذ] : كلاه خود كه جنگجويان بر سر نهند.

=خَوِرَ-

-خَوَرًا [خور] : سست و ناتوان شد، شكسته شد،- تْ قُوَّةُ المَرِيضِ: نيروى بيمار از دست رفت.

=خَوَّرَ-

تَخْويرًا: ناتوان شد، سست شد،- الرجُلَ: آن مرد را به سستى نسبت داد،- تِ الأرضُ: زمين از بسيارى باران رُفته شد و خاك آن زدوده شد،- مِن الجُوِع:

از فرط گرسنگى نيروى او كم شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الخَوْر-

زمين گود و فرو رفته.

=الخَوَر-

[خور] : ضعف و ناتوانى.

=الخُورُس-

مقام خدمتگزاران مذهبى. اين واژه يونانى است.

=الخُورِي-

ج خَوَارنة: كاهن. اين واژه يونانى است؛ «الخُورِي الأُسْقُفِي» : جانشين اسقف مسيحى، رتبه اى در كليساى شرقى.

=خَوْزَقَ-

خَوْزَقَةً [خزق] هُ: او را بر روى خازوق نهاد. به واژه ى (الخازُوق) مراجعه شود.

=الخَوْزَلَى-

[خزل] : راه رفتن سخت و سنگين.

=خَوَّسَ-

تَخْوِيسًا [خوس] الشي ءَ: آن چيز را كم كرد.

=الخَوْشَان-

[خوش] (ن) : گياهى است ترش مزه.

=الخَوْشَانة-

(ن) : واحد (الخَوْشان) است.

=خَوِصَ-

-خَوَصًا [خوص] : چشم او در سرش فرو رفت،- تِ الشَّاةُ: يك چشم گوسفند سياه و چشم ديگر آن سفيد و ساير پوستش سفيد شد.

=الخُوص-

[خوص] : برگ درخت نخل خرما.

=الخَوْص-

مترادف (الخُوص) است.

=الخَوْصَاء-

[خوص] : مؤنث (الأَخْوَص) است.

=الخُوصَة-

واحد (الخُوص) است.

=خَوَّضَ-

تَخْوِيضًا [خوض] الماءَ: به داخل آب شد.

=الخَوْض-

[خوض] : مص،- في موضوع: مطالعه يا انديشيدن در امرى يا كارى، بحث در موضوعي.

=الخَوْضَة-

[خوض] : اسم مرّة از (خاضَ) است، مرواريد.

=الخُوط-

ج خِيطان [خوط] : شاخه ى نرم درخت، هر شاخه ى درخت.

=خَوَّفَ-

تَخْوِيفًا [خوف] هُ: او را ترسانيد،- الطريقَ: راه را ترسناك كرد.

=الخَوْفُ-

[خوف] : ترس، بيم و هراس؛ «خوفًا مِن» : از ترس اينكه؛ «خوفًا على» :

نگرانى از، بيم از اينكه.

=خَوَّل-

تَخْوِيلًا [خول] هُ الشي ءَ: آن چيز را به او داد، او را دارنده ى آن چيز كرد.

=الخَوَل-

[خول] : جمع (خَوْليّ) است، بردگان و كنيزان و جز آنها از حاشيه نشينان. اين واژه معمولا براى همه با يك لفظ بكار مى رود ولى گاهى براى مفرد لفظ (خَائِل) را بكار مى برند.

=الخَوْلَع-

[خلع] : ترس كه در دل و باطن انسان ايجاد شود و در نتيجه از آن وسواس پديد آيد، احمق،- (ح) : گرگ،- (ط) :

گونه اى غذا كه از آرد سازند.

=خُولطَ-

[خلط] في عقله: عقل او پريشان و مختل شد.

=الخَوْليّ-

ج خَوَل [خول] : نگهدارنده ى خوب از مال، و در زبان متداول بر نماينده يا وكيل باغها اطلاق مى شود.

=خَوَّنَ-

تَخْوِينًا [خون] هُ: او را به خيانت نسبت داد، متعهد او شد،- هُ و خَوَّنَ منهُ: او را كوچك و تحقير كرد.

=خَوِيَ-

-خَيًّا و خُوِيًّا و خَوَايَةً [خوي] المكانُ: آن مكان خالى شد.

=الخَوِي-

[خوي] : شكم خالى، گرسنه.

=الخَوِيّ-

زمين هموار.

=الخَيَّاب-

[خيب] «قَدْحٌ خَيَّابٌ» : آتش زنه كه روشن نشود.

=الخِيَار-

[خير] : اسم است از (الاخْتِيَار) ؛ «خِيَارُ الشي ءِ» : بهترين هر چيزى،- (ن) : خيار كه از تيره ى قرعيات است؛ «خِيَار شَنْبَر» (ن) : خيار چنبر كه در پزشكى از آن براى رفع يبوست مزاج استفاده مى شود.

=الخِيَارَة-

(ن) : يك دانه خيار.

=الخَيَّاش-

[خيش] : فروشنده پارچه ى كتانى.

=الخِيَاصَة-

[خوص] : كارى با برگ درخت خرما معمول باشد.

=الخِيَاط-

[خيط] : مترادف (الإبرة) است بمعناى سوزن خياطي.

=الخَيَّاط-

[خيط] : دوزنده، خيّاط.

=الخِيَاطة-

[خيط] : دوزندگى، خياطي؛ چرخ خياطي.

=الخَيَّاطَة-

مؤنث (الخَيّاط) است.

=الخَيَال-

ج أَخْيِلَة [خيل] : خيال و گمان، رؤيا كه در خواب بينند.

=الخَيَّال-

ج خَيَّالَة [خيل] : اسب سوار، دارنده ى اسبان.

=الخَيَالات-

[خيل] : شبحها يا چيزهائى كه در بيدارى بنظر انسان آيد كه خود از عوارض ديوانگى يا بيمارى است.

=الخَيَالَة-

ج خَيَالات [خيل] : خواب و رؤيا، شخص، سيماى شخص، آنچه از عكسها و چهره ها كه در خواب بينند، چيزى را كه حيوانات و پرندگان خيال كنند انسان است.

=الخَيَالِيّ-

[خيل] : منسوب به (الخَيَال) است، آنكه بسيار خيال و گمان كند.

=الخَيَالِيَّة-

[خيل] : نيروئى كه چيز را نگارش و مورد خيال قرار دهد.

=الخِيَام-

[خيم] : هودجها.

=الخَيَّام-

[خيم] : آنكه در خيمه ها سكونت كند، چادرنشين، سازنده ى چادر.

=الخِيَانَة-

[خون] : بى وفائى و پيمان شكنى؛ «خِيَانَةُ الأمانةِ» : خيانت در امانت،- «خِيَانَة الوُعُود» : خلاف وعده و عهد،- «خِيَانَةُ العُظْمى» : خيانت و جاسوسي براى دولتى بيگانه بويژه در مسائل جنگى يا بهنگام جنگ، آنچه را كه رئيس دولت در انجام وظائف خود كوتاهى كند يا مرتكب

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت