ج خُوَذ [خوذ] : كلاه خود كه جنگجويان بر سر نهند.
=خَوِرَ-
-خَوَرًا [خور] : سست و ناتوان شد، شكسته شد،- تْ قُوَّةُ المَرِيضِ: نيروى بيمار از دست رفت.
=خَوَّرَ-
تَخْويرًا: ناتوان شد، سست شد،- الرجُلَ: آن مرد را به سستى نسبت داد،- تِ الأرضُ: زمين از بسيارى باران رُفته شد و خاك آن زدوده شد،- مِن الجُوِع:
از فرط گرسنگى نيروى او كم شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الخَوْر-
زمين گود و فرو رفته.
=الخَوَر-
[خور] : ضعف و ناتوانى.
=الخُورُس-
مقام خدمتگزاران مذهبى. اين واژه يونانى است.
=الخُورِي-
ج خَوَارنة: كاهن. اين واژه يونانى است؛ «الخُورِي الأُسْقُفِي» : جانشين اسقف مسيحى، رتبه اى در كليساى شرقى.
=خَوْزَقَ-
خَوْزَقَةً [خزق] هُ: او را بر روى خازوق نهاد. به واژه ى (الخازُوق) مراجعه شود.
=الخَوْزَلَى-
[خزل] : راه رفتن سخت و سنگين.
=خَوَّسَ-
تَخْوِيسًا [خوس] الشي ءَ: آن چيز را كم كرد.
=الخَوْشَان-
[خوش] (ن) : گياهى است ترش مزه.
=الخَوْشَانة-
(ن) : واحد (الخَوْشان) است.
=خَوِصَ-
-خَوَصًا [خوص] : چشم او در سرش فرو رفت،- تِ الشَّاةُ: يك چشم گوسفند سياه و چشم ديگر آن سفيد و ساير پوستش سفيد شد.
=الخُوص-
[خوص] : برگ درخت نخل خرما.
=الخَوْص-
مترادف (الخُوص) است.
=الخَوْصَاء-
[خوص] : مؤنث (الأَخْوَص) است.
=الخُوصَة-
واحد (الخُوص) است.
=خَوَّضَ-
تَخْوِيضًا [خوض] الماءَ: به داخل آب شد.
=الخَوْض-
[خوض] : مص،- في موضوع: مطالعه يا انديشيدن در امرى يا كارى، بحث در موضوعي.
=الخَوْضَة-
[خوض] : اسم مرّة از (خاضَ) است، مرواريد.
=الخُوط-
ج خِيطان [خوط] : شاخه ى نرم درخت، هر شاخه ى درخت.
=خَوَّفَ-
تَخْوِيفًا [خوف] هُ: او را ترسانيد،- الطريقَ: راه را ترسناك كرد.
=الخَوْفُ-
[خوف] : ترس، بيم و هراس؛ «خوفًا مِن» : از ترس اينكه؛ «خوفًا على» :
نگرانى از، بيم از اينكه.
=خَوَّل-
تَخْوِيلًا [خول] هُ الشي ءَ: آن چيز را به او داد، او را دارنده ى آن چيز كرد.
=الخَوَل-
[خول] : جمع (خَوْليّ) است، بردگان و كنيزان و جز آنها از حاشيه نشينان. اين واژه معمولا براى همه با يك لفظ بكار مى رود ولى گاهى براى مفرد لفظ (خَائِل) را بكار مى برند.
=الخَوْلَع-
[خلع] : ترس كه در دل و باطن انسان ايجاد شود و در نتيجه از آن وسواس پديد آيد، احمق،- (ح) : گرگ،- (ط) :
گونه اى غذا كه از آرد سازند.
=خُولطَ-
[خلط] في عقله: عقل او پريشان و مختل شد.
=الخَوْليّ-
ج خَوَل [خول] : نگهدارنده ى خوب از مال، و در زبان متداول بر نماينده يا وكيل باغها اطلاق مى شود.
=خَوَّنَ-
تَخْوِينًا [خون] هُ: او را به خيانت نسبت داد، متعهد او شد،- هُ و خَوَّنَ منهُ: او را كوچك و تحقير كرد.
=خَوِيَ-
-خَيًّا و خُوِيًّا و خَوَايَةً [خوي] المكانُ: آن مكان خالى شد.
=الخَوِي-
[خوي] : شكم خالى، گرسنه.
=الخَوِيّ-
زمين هموار.
=الخَيَّاب-
[خيب] «قَدْحٌ خَيَّابٌ» : آتش زنه كه روشن نشود.
=الخِيَار-
[خير] : اسم است از (الاخْتِيَار) ؛ «خِيَارُ الشي ءِ» : بهترين هر چيزى،- (ن) : خيار كه از تيره ى قرعيات است؛ «خِيَار شَنْبَر» (ن) : خيار چنبر كه در پزشكى از آن براى رفع يبوست مزاج استفاده مى شود.
=الخِيَارَة-
(ن) : يك دانه خيار.
=الخَيَّاش-
[خيش] : فروشنده پارچه ى كتانى.
=الخِيَاصَة-
[خوص] : كارى با برگ درخت خرما معمول باشد.
=الخِيَاط-
[خيط] : مترادف (الإبرة) است بمعناى سوزن خياطي.
=الخَيَّاط-
[خيط] : دوزنده، خيّاط.
=الخِيَاطة-
[خيط] : دوزندگى، خياطي؛ چرخ خياطي.
=الخَيَّاطَة-
مؤنث (الخَيّاط) است.
=الخَيَال-
ج أَخْيِلَة [خيل] : خيال و گمان، رؤيا كه در خواب بينند.
=الخَيَّال-
ج خَيَّالَة [خيل] : اسب سوار، دارنده ى اسبان.
=الخَيَالات-
[خيل] : شبحها يا چيزهائى كه در بيدارى بنظر انسان آيد كه خود از عوارض ديوانگى يا بيمارى است.
=الخَيَالَة-
ج خَيَالات [خيل] : خواب و رؤيا، شخص، سيماى شخص، آنچه از عكسها و چهره ها كه در خواب بينند، چيزى را كه حيوانات و پرندگان خيال كنند انسان است.
=الخَيَالِيّ-
[خيل] : منسوب به (الخَيَال) است، آنكه بسيار خيال و گمان كند.
=الخَيَالِيَّة-
[خيل] : نيروئى كه چيز را نگارش و مورد خيال قرار دهد.
=الخِيَام-
[خيم] : هودجها.
=الخَيَّام-
[خيم] : آنكه در خيمه ها سكونت كند، چادرنشين، سازنده ى چادر.
=الخِيَانَة-
[خون] : بى وفائى و پيمان شكنى؛ «خِيَانَةُ الأمانةِ» : خيانت در امانت،- «خِيَانَة الوُعُود» : خلاف وعده و عهد،- «خِيَانَةُ العُظْمى» : خيانت و جاسوسي براى دولتى بيگانه بويژه در مسائل جنگى يا بهنگام جنگ، آنچه را كه رئيس دولت در انجام وظائف خود كوتاهى كند يا مرتكب