گرد و خاك، لشكر انبوه.
[غور] : دو حدقه استخوانى چشم، بالا و پائين دهان از درون.
=الغارّ-
[غرّ] : فا، غافل و فراموشكار، چاه كن.
=الغارِب-
ج غَوَارِب: بالاى هر چيزى، ميان دو شانه و گردن؛ «الْقى لَهُ الحَبْلَ عَلَى الغَارِب» : او را در كارهايش آزاد گذارد تا هر چه بخواهد بكند.
=الغارَة-
[غور] : مص،- ن: واحد درخت (الغار) است،- ج غارات: اسم است از (الإِغارة) ؛ «شَنَّ الغَارَةَ عَلَيهم» : از هر سو بر آنها حمله بُرد؛ «الغَارةُ الجَوِّيَّة» : حمله هوائى كه بوسيله هواپيما و پرتاب بُمب صورت مى گيرد.
=الغارِز-
ماده شترى كه شير او كم شده باشد؛ «جَرَادَةٌ غَارِزٌ» : ملخى كه دُمِ خود را بر روى زمين نهد تا تُخم گذارد.
=الغارِزَة-
؛ «جَرَادَةٌ غارِزَةٌ» مرادف (جَرَادٌ غارِزٌ) است.
=غارَقَ-
مُغارَقَةً [غرق] هُ: به او نزديك شد.
=الغارِق-
ج غَرْقَى: آنكه در آب فرو رفته و غرق شده باشد.
ج غازَات (ك) : گاز، ماده اى است هوائى و قابل فشار. اين واژه را دانشمند بلژيكى (فون هِلْمُونت) وضع نمود.
=غازَلَ-
مُغازَلَةً [غزل] المرأَةَ: با آن زن سخن عاشقانه گفت.
فا.
=الغازلَة-
ج غُزَّال و غَوَازِل: مؤنّث (الغَازِل) است.
=الغازِي-
[غزو] : فا، ج غُزَاة و غُزَّى و غُزِيّ و غُزَّاء، گونه اى سكه قديمى كه معادل 20 قرش بوده است.
=الغازِيَة-
ج غَوَازِ و غازيَات [غزو] : مؤنّث (الغازي) است.
=الغاسِق-
فا، ماه، شب بسيار تاريك، مار سياه.
=الغاسُول-
صابون، ماده شست و شو،- (ن) :
نام گياهى است كه از خاكستر آن براى شستن استفاده مى شود.
=الغاشّ-
ج غَشَشَة و غُشَّاش [غشّ] : مردم را گول زد.
=الغَاشِم-
ستمكار، كسيكه به زور چيزى را از ديگرى بگيرد.
=الغاشِمة-
مؤنّث (الغَاشِم) است؛ «قُوَّةٌ غَاشِمَةٌ» : نيروى ستمگر و غير انسانى.
=الغَاشِي-
[غشي] : فا.
=الغَاشِيَة-
ج غَوَاشٍ [غشي] : مؤنث (الغَاشِى) ، پوشش و سرپوش،- (ع ا) : پوشش دور قلب، بلا و سختى، روز رستاخيز،- (طبْ) :
گونه اى بيمارى داخلى؛ «غَاشِيَةٌ فُلانٍ» :
خدمتكاران فلانى، دوستان و ديدار كنندگان او كه نوبت آمد و شد كنند.
=غاصَ-
-غَوْصًا و غِيَاصًا و غِيَاصَةً و مَغَاصًا [غوص] في الماء: داخل آب شد،- عَلَى الْمَعَانِي: به بالاترين معانى كلمات راه يافت،- عَلَى الشَّي ء: بر آن چيز حمله كرد.
=الغاصّ-
[غصّ] : آنكه مقدارى از غذا يا آب در گلويش گير كند و نتواند نفس بكشد.
=غاصَبَ-
مُغَاصَبَةً [غصب] هُ: با زورگوئى هر يك حق ديگرى را غصب كرد.
=الغاصِب-
ج غاصِبُون و غُصَّاب: ستمگر و زورگو، آنكه چيزى را با زور بگيرد.
=غاضَ-
غَيْضًا و مَغَاضًا [غيض] الماءُ: آب كم شد، آب به زمين فرو ريخت،- الثَّمنُ:
نرخ پائين آمد،- الماءَ او الثَّمَن: آب يا بها و نرخ را كم كرد،- دَمْعَهُ: اشك خود را پنهان كرد.
=غاضَبَ-
مُغَاضَبَةً [غضب] هُ: او را خشمگين كرد، بر يكديگر خشم گرفتند.
=الغاضِر-
فا، مانع، عايق، آنكه سپيده دم براى رفع نياز خود بپا خيزد، پوستى كه خوب دبّاغى شده باشد.
الغَاضِرَة:
مؤنّث (الغَاضِر) است.
=الغاضِف-
فا، آسوده خيال، خوشگذران، سگ كه بالاى گوش آن تا به جلوش شكسته شده باشد.
=الغاضِي-
[غضو] : آنكه در رفاه و آسايش زندگى مى كند.
=الغاضِي-
[غضي] : تاريك، اسم فاعل است از (اغْضَى اللَّيلُ) بر خلاف قياس.
=الغاضِيَة-
[غضو و غضي] : مؤنّث (الغَاضِى) ، است.
=الغاطِس-
فا، «لَيْلٌ غَاطِسٌ» : شبى تاريك.
=الغاطِسَة-
ج غَوَاطِس: مؤنّث (الغَاطِس) است.
=الغاطِي-
[غطي] : فا؛ «ماء غَاطٍ» : آب بسيار.
=الغاطِيَة-
مؤنّث (الغَاطِي) است، درخت انگور كه شاخه هاى آن فرو آويخته باشد.
=غاظَ-
-غَيْظًا [غيظ] هُ: او را خشمگين كرد.
=غافَلَ-
مُغافَلَةً [غفل] هُ: او را به غفلت و فراموشى انداخت.
[غيق] (ح) الغراب، كلاغ كه در زبان متداول آنرا (قاق) گويند،- (ح) : پرنده اى كه در آب زندگى مى كند و آنرا (الغَوّاص) و يا (غُرابُ الْمَاءِ) نيز نامند.
=الغاقَة-
[غيق] (ح) : مرادف (الغَاق) براى پرنده آبى است.
=غالَ-
-غَوْلًا [غول] هُ: او را نابود كرد و يا كُشت،- تْهُ الْخَمْرُ: شراب عقل و سلامتى بدن او را گرفت.
=غالَ-
-غَيْلًا [غيل] تِ المرأَةُ ولدَها: مادر كودك خود را در حاليكه آبستن بود شير داد،- غِيَالًا و غِيَالَةً و غُؤُولا ه: او را دزديد.
ج غالات [غول] : قفل- (اين كلمه فارسى است) .
=غالَى-
غِلَاءً و مُغَالاةً [غلو] في الأمر: در كار مبالغه و زياده روى كرد،- بالشَّيْ ءِ: بهاى آنرا بالا برد، آن چيز را به قيمت گران خريد،- الرَّجُلَ: بر آن مرد برترى يافت،- الشَّجَرُ: درخت پُر شاخ و برگ شد.
=غالَبَ-
غِلَابًا و مُغَالَبَةً [غلب] هُ: با او ستيز نمود و بر او چيره شد.
=الغالِب-
ج غالِبُون و غُلَبَة: فا؛ «هَذا ما يَحْدُثُ