با گفته (كِيشْ كيشْ) راند. اين كلمه در زبان روز متداول است.
[كشّ] : آنچه كه با آن نخل را بارور كنند.
=الكِشَاح-
داغ يا نشانى بر روى شكم يا پهلو.
=الكُشَاحَة-
دشمنى پنهانى، قطع علاقه.
=الكِشَاط-
آشكار شدن، برهنگى، پوست جدا شده از لاشه گوسفند.
=الكَشَّاط-
قصّاب، جزّار.
=الكَشَّاف-
صيغه مبالغه است بر وزن (فَعَّال) - ج كشَّافَة: عضو سازمان پيشاهنگى.
=كَشَأَ-
-كَشْأً [كشأ] الشي ءَ: پوست آن چيز را كند،- الرَّجُلُ مِنَ الطَّعَام: آن مرد غذاى بسيار خورد و سير شد.
=كَشِئَ-
-كَشْأً و كَشَاءً [كشأ] تْ يدُهُ: دست او ترك برداشت يا پوست دستش منقبض شد.
=الكَشِي ء-
[كشأ] : آنكه غذاى بسيار خورده و سير و پُر شده باشد.
=الكَشَّة-
[كشّ] : زُلف و كاكُل آويخته بر روى پيشانى.
=الكُشَّتْبَان-
ج كَشَاتِبِين: انگشتانه خياط؛ «زَهْرُ الكُشَّتْبانِ» : گُل انگشتانه.
=كَشَحَ-
-كَشْحًا البيتَ: خانه را روفت،- العودَ: پوست چوب را كند،- القَوْمَ: آن قوم را پراكنده كرد،- هُ: خال روى شكم او را داغ كرد،- البَعِيرَ: نقطه روى شكم شتر را با آتش داغ كرد،- لَهُ بِالعَدَاوَة: با او دشمنى كرد،- عَنِ المَاء: از آبشخوار برگشت،- الطّائِرُ: پرنده از سر آب با شتاب برگشت،- الظَّلامُ او الضّوءُ: تاريكى يا روشنائى برگشت،- تِ الدَّابّةُ: ستور دم خود را ميان دو پاى خود بُرد.
=كَشِحَ-
-كَشَحًا: از درد پهلو ناليد.
=كُشِحَ-
الرجُلُ: پهلوى او را داغ كردند،- القَوْمُ عَنِ الْماء: از كنار آب متفرق شدند و رفتند.
=كَشَّحَ-
تَكْشِيحًا [كشح] هُ: پهلوى او را داغ كرد،- البَعِيرَ: پهلوى شتر را داغ كرد،- العودَ: پوست چوب را كند،- هُ: او را راند؛ «كَشَّحَ الذّبابَ» : مگس را پراند و دور كرد. اين كلمه تحريف (كَشَّ) است و در زبان روز متداول است.
=الكَشْح-
مص،- ج كُشُوح مِنْ الْجِسم: پهلوى انسان.
=الكَشَح-
(طب) : درد پهلو كه با داغ كردن آن را درمان كنند و گفته مى شود كه همان بيمارى ذات الجَنب (سينه پهلو) است.
=كَشَرَ-
-كَشْرًا عن أَسنانِه: دهان خود را هنگام خنديدن باز كرد و دندانهايش را نشان داد،- السَّبعُ عَنْ نابه: شير آماده حمله شد،- فُلانٌ لَهُ: شير او را ترسانيد، فلانى پلنگ وار شد.
=كَشَّرَ-
تَكْشِيرًا [كشر] عن أَسنانِه: مُرادف (كَشَرَ) است و تشديد براى مبالغه مى باشد.
=الكَشَر-
خوشه انگور كه دانه هاى آن خورده شده باشد.
=الكِشْرَة-
اسم است از (كَشَرَ الرَّجُلُ عَن اسْنَانِهِ) .
=كَشَطَ-
-كَشْطًا الشي ءَ: سر پوش را از روى چيزى برداشت،- الجلَّ عَنِ الْفَرَسِ وَ الغِطَاءَ عَنْ الشَّى ءِ: پوشش اسب يا پوشش هر چيزى را برداشت و باز كرد،- الْبَعيرَ: پوست شتر را كند،- الحَرْفَ: حرف را از جاى خود عوض كرد.
=كَشَفَ-
-كَشْفًا و كاشِفَةً الشي ءَ و عن الشي ء:
پوشش را باز كرد و آن چيز را نمايان ساخت؛ «كَشَفَ اللّهُ غَمَّهُ» : خداوند اندوه او را بر طرف كرد.
=كَشِفَ-
-كَشَفًا: فرار كرد و گريخت،- الرَّجُلُ او الفَرسُ: موى جلوى سر مرد يا اسب ريخت.
=كَشَّفَ-
تَكْشِيفًا [كشف] الشي ءَ: آن چيز را برهنه و آشكار كرد،- فُلانًا عَنِ الْأَمْرِ: او را به آشكار نمودن چيزى وادار كرد.
=الكَشْف-
مص،- الطِّبِّي: معاينه پزشكى و آزمايش طبّى،- عِنْدَ اصْحابِ الجَمارَكْ: سند گمرك كه در آن نوع و مقدار و عوارض كالا نوشته شده باشد،- عِنْدَ العَروضِيِّين: و در نزد عُلَماء و دانشمندان علم عروض حذف حرف هفتم متحرك از كلمه مانند تاء مفعولات كه مى شود مفعولا و خوانده مى شود (مَفْعُولَن) ،- الإلهِيّ عِنْدَ الصوفيين:
كشف حقايق الهى و معنوى نزد صوفيان.
=الكَشَف-
ريخته شدن موسى سر از طرف پيشانى، برگشتن تارهاى موى سر از طرف پيشانى به شكل دايره رو به بالا.
=الكَشَفَة-
جاى ريختن موى سر از سمت پيشانى.
=الكَشْفِية-
نام سازمان ورزشى و فرهنگى است، سازمان پيشاهنگى.
=الكَشْك-
آب جو. اين كلمه فارسى است.
=الكِشْك-
(ط) : كشك غذايى است كه از بلغور خيسانيده با شير تهيه و آن را خشك كرده و مى پزند،- (ب) : تراس ساختمان و يا خانه. اين كلمه فارسى است.
=كَشْكَشَ-
كَشْكَشَةً [كشكش] : گريخت،- تِ الحيَّةُ: مار از پوست خود صدا در آورد.
=الكَشْكَش-
ج كَشَاكِش [كشكش] : اين تعبير نزد خياطه ها به معنى چين خوردگى و تا خوردگى جامه و نوارها كه بر آن دوخته شود مى باشد.
=الكَشْكُول-
كشكول فقير و درويش كه براى جمع آورى پول يا روزى بدست مى گيرد. اين كلمه آرامى است.
=الكَشْكُولَة-
مُرادف (الكَشْكُول) است- اين كلمه آرامى است.
=كَشِمَ-
-كَشَمًا: در خلقت و يا نَسَب ناقص شد.
=الكَشِم-
«أنفٌ كَشِمٌ» : بينى كه از بيخ بريده شده باشد.
=الكِشْمِش-
(ن) : كشمش (سفيد يا سرخ) يا انگور فرنگى قرمز.
=الكِشْمِشَة-
يك دانه كشمش.
=الكُشُوث-
(ن) : مُرادف (الكَشُوث) است.
=الكَشُوث-
(ن) : نام گياهى است بدون ريشه و برگ و فقط داراى گلهاى گرد و