ريخت.
تَشَمُّتًا [شمت] القومُ: آن قوم دست خالى و بدون غنيمت بازگشتند.
=تَشَمَّخَ-
تَشَمُّخًا [شمخ] بأنفه: تكبر كرد.
=تَشَمَّرَ-
تَشَمُّرًا [شمر] : آن مرد با شتاب رفت،- للأمرِ: آن چيز را خواست و آماده ى آن شد.
=تَشَمَّسَ-
تَشَمُّسًا [شمس] : آفتاب گرفت، در آفتاب نشست، در آفتاب ايستاد.
=تَشَمْعَلَ-
تَشَمْعُلًا [شمعل] القومُ: آن قوم پراكنده و پخش شدند.
=تَشَمَّلَ-
تَشَمُّلًا [شمل] بالشمْلة: خود را در چادر پيچيد.
=تَشَمَّمَ-
تَشَمُّمًا [شمّ] هُ: آنرا آهسته بوئيد.
=تَشَنَّجَ-
تَشَنُّجًا [شنج] الجلدُ: پوست مُتشَنّج و درهم كشيده شد.
=التَّشَنُّج-
[شنج] : مص،- (طب) : انقباض عضله و تشنج آن.
=تَشَنَّعَ-
تَشَنُّعًا [شنع] القومُ: امر آن قوم بعلت اختلاف آراء كه با هم داشتند زشت و قبيح شد،- الثَوبُ: جامه كهنه شد،- الرجُلُ: آن مرد به كارى زشت اهتمام ورزيد، در راه رفتن كوشيد،- للأمر: براى آن كار آماده شد،- السلاحَ: اسلحه در بر كرد،- الفرسَ:
بر روى اسب سوار شد،- الغارةَ: به غارت و چپاول پرداخت.
=تَشَنَّفَ-
تَشَنُّفًا [شنف] تِ الجاريةُ: آن زن گوشواره گرفت و به گوش خود آويخت.
=تَشَنَّنَ-
تَشَنُّنًا [شنّ] الجلدُ: پوست خشك و ترنجيده شد،- جلدُ الإنسانِ: پوست بدن انسان بهنگام پيرى چروكيده شد،- السِّقَاءُ:
مشك پوسيده و چروكيده شد
تَشَهَّى-
تَشَهِّيًا [شهو] الشي ءَ: آن چيز را دوست داشت و ميل به آن كرد،- عليهِ كذا: خواسته اى پس از خواسته اى به او پيشنهاد كرد و خواست.
=تَشَهَّدَ-
تَشَهُّدًا [شهد] : شهادت خواست،- المسلمُ: مسلمان بهنگام اداى نماز شهادتين گفت.
=تَشَهَّقَ-
تَشَهُّقًا [شهق] عليه: نگاه را بر او ادامه داد تا به وى چشم زخم زند.
=تَشَوَّشَ-
تَشَوُّشًا [شوش] عليهِ الأمرُ: آن كار بر او نابسامان و شوريده گشت.
=تَشَوَّفَ-
تَشَوُّفًا [شوف] : آرايش كرد،- الشي ءُ: آن چيز برآمد،- مِن السَّطْح: از بالاى بام نگريست،- الى الشي ءِ: بسوى آن چيز چشم داشت و نگريست.
=تَشَوَّقَ-
تَشَوُّقًا [شوق] الشي ءَ و إليهِ: اشتياق بسيار خود را به آن آشكار كرد.
=تَشَوَّهَ-
تَشَوُّهًا [شوه] : مطاوع (شَوَهَ) است،- لفلانٍ: چهره ى خود را از فلانى درهم كشيد، چشم خود را بسوى او گشود تا وى را تيز بنگرد،- الرّجُلُ شاةً: آن مرد گوسفندى را شكار كرد.
=التَّشْويش-
[شوش] : مص پارازيت كه در موجهاى راديوئى ايجاد كنند تا خبرها شنيده نشوند.
=تَشَيَّخَ-
تَشَيُّخًا [شيخ] : آن مرد پير شد، مهتر شد.
=تَشَيَّطَ-
تَشَيُّطًا [شيط] : آن چيز سوخت.
=تَشَيْطَنَ-
تَشَيْطُنًا [شطن] : شيطانى كرد، كار بد كرد.
=تَشَيَّعَ-
تَشَيُّعًا [شيع] : ادعاى شيعه گرى كرد،- لِفلانٍ: پيرو فلانى شد و از وى جانبدارى كرد،- هُ الشَّيْبُ: پيرى در او پديدار شد،- هُ الغَضَبُ: خشم دل او را آتشين كرد،- فلانٌ في الشي ءِ: فلانى در هوا و هوس به آن چيز خود را به نابودى كشانيد،- اللَّبَنُ في الماءِ:
شير در آب پراكنده شد.
=تَشَيَّمَ-
تَشَيُّمًا [شيم] أباهُ: در خوى و سرشت مانند پدر خود شد،- الشَّيْبُ فلانًا: پيرى بر فلانى چيره شد،- الشي ءُ في الشي ءِ: آن چيز در آن چيز داخل شد.
=التَّشْييط-
[شيط] : مص، گوشت كه براى قوم يا ميهمان بريانى كنند.
=تَصَاءَى-
تَصَائِيًا [صأي] الفرخُ: جوجه يا عقرب صدا كرد.
=تَصَابَى-
تَصَابِيًا [صبو] : به بازى و سرگرمى و هوى پرداخت،- المَرْأَة: آن زن را گول زد و به فتنه انداخت.
=تَصَاحَبَ-
تَصَاحُبًا [صحب] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم دوستى كردند،- معهُ: او را دوست و يار خود گرفت- اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=تَصَاخَبَ-
تَصَاخُبًا [صخب] القومُ: آن قوم سر و صدا راه انداختند و با هم پيكار كردند.
=تَصَادَرَ-
تَصَادُرًا [صدر] القومُ على ما شاؤُوا:
آنقوم هر چه كه خواستند فرستادند يا انجام دادند.
=تَصَادَفَ-
تَصَادُفًا [صدف] الرجُلانِ: آن دو مرد با يكديگر روبرو شدند.
=تَصَادَقَ-
تَصَادُقًا [صدق] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم يكدلى و دوستى كردند،- الرَّجُلانِ الحديثَ او المودَّة و فيهما: آن دو مرد در گفتگو و اظهار دوستى و مودت يكديگر را تصديق و تأييد نمودند.
=تَصَادَمَ-
تَصَادُمًا [صدم] الفارسانِ: آن دو اسب سوار بر يكديگر تاختند و زد و خورد كردند.
=تَصَارَخَ-
تَصَارُخًا [صرخ] القومُ: برخى از آن قوم برخى ديگر را فرياد زدند و يارى طلبيدند.
=تَصَارَعَ-
تَصَارُعًا [صرع] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم كشتى گرفتند.
=تَصَارَمَ-
تَصَارُمًا [صرم] القومُ: آن قوم با هم قطع رابطه كردند.
=التَّصَارِيف-
[صرف] : «تَصَاريفُ الدهرِ» : غم و اندوه و حوادث روزگار.
=تَصَاعَبَ-
تَصَاعُبًا [صعب] : سخت گرفت.
اين واژه ضد (تساهل) است.
=تَصَاعَدَ-
تَصَاعُدًا [صعد] : بالا رفت،- هُ الأمرُ: آن كار بر او دشوار شد.
=التَّصَاعُدِيّ-
[صعد] : تدريجى، تصاعدى؛ «الضَّرِيبَة التَّصَاعُدِيّة» : ماليات تصاعدى كه هر چه درآمد بيشتر شود افزون گردد.
=تصَاعَرَ-
تَصَاعُرًا [صعر] : روى خود را كج كرد و تكبّر ورزيد.
=تَصَاغَرَ-
تَصَاغُرًا [صغر] الرجُلُ: آن مرد خود را خوار و زبون و كوچك شمرد.