فهرس الكتاب

الصفحة 250 من 1009

ريخت.

=تَشَمَّتَ-

تَشَمُّتًا [شمت] القومُ: آن قوم دست خالى و بدون غنيمت بازگشتند.

=تَشَمَّخَ-

تَشَمُّخًا [شمخ] بأنفه: تكبر كرد.

=تَشَمَّرَ-

تَشَمُّرًا [شمر] : آن مرد با شتاب رفت،- للأمرِ: آن چيز را خواست و آماده ى آن شد.

=تَشَمَّسَ-

تَشَمُّسًا [شمس] : آفتاب گرفت، در آفتاب نشست، در آفتاب ايستاد.

=تَشَمْعَلَ-

تَشَمْعُلًا [شمعل] القومُ: آن قوم پراكنده و پخش شدند.

=تَشَمَّلَ-

تَشَمُّلًا [شمل] بالشمْلة: خود را در چادر پيچيد.

=تَشَمَّمَ-

تَشَمُّمًا [شمّ] هُ: آنرا آهسته بوئيد.

=تَشَنَّجَ-

تَشَنُّجًا [شنج] الجلدُ: پوست مُتشَنّج و درهم كشيده شد.

=التَّشَنُّج-

[شنج] : مص،- (طب) : انقباض عضله و تشنج آن.

=تَشَنَّعَ-

تَشَنُّعًا [شنع] القومُ: امر آن قوم بعلت اختلاف آراء كه با هم داشتند زشت و قبيح شد،- الثَوبُ: جامه كهنه شد،- الرجُلُ: آن مرد به كارى زشت اهتمام ورزيد، در راه رفتن كوشيد،- للأمر: براى آن كار آماده شد،- السلاحَ: اسلحه در بر كرد،- الفرسَ:

بر روى اسب سوار شد،- الغارةَ: به غارت و چپاول پرداخت.

=تَشَنَّفَ-

تَشَنُّفًا [شنف] تِ الجاريةُ: آن زن گوشواره گرفت و به گوش خود آويخت.

=تَشَنَّنَ-

تَشَنُّنًا [شنّ] الجلدُ: پوست خشك و ترنجيده شد،- جلدُ الإنسانِ: پوست بدن انسان بهنگام پيرى چروكيده شد،- السِّقَاءُ:

مشك پوسيده و چروكيده شد

تَشَهَّى-

تَشَهِّيًا [شهو] الشي ءَ: آن چيز را دوست داشت و ميل به آن كرد،- عليهِ كذا: خواسته اى پس از خواسته اى به او پيشنهاد كرد و خواست.

=تَشَهَّدَ-

تَشَهُّدًا [شهد] : شهادت خواست،- المسلمُ: مسلمان بهنگام اداى نماز شهادتين گفت.

=تَشَهَّقَ-

تَشَهُّقًا [شهق] عليه: نگاه را بر او ادامه داد تا به وى چشم زخم زند.

=تَشَوَّشَ-

تَشَوُّشًا [شوش] عليهِ الأمرُ: آن كار بر او نابسامان و شوريده گشت.

=تَشَوَّفَ-

تَشَوُّفًا [شوف] : آرايش كرد،- الشي ءُ: آن چيز برآمد،- مِن السَّطْح: از بالاى بام نگريست،- الى الشي ءِ: بسوى آن چيز چشم داشت و نگريست.

=تَشَوَّقَ-

تَشَوُّقًا [شوق] الشي ءَ و إليهِ: اشتياق بسيار خود را به آن آشكار كرد.

=تَشَوَّهَ-

تَشَوُّهًا [شوه] : مطاوع (شَوَهَ) است،- لفلانٍ: چهره ى خود را از فلانى درهم كشيد، چشم خود را بسوى او گشود تا وى را تيز بنگرد،- الرّجُلُ شاةً: آن مرد گوسفندى را شكار كرد.

=التَّشْويش-

[شوش] : مص پارازيت كه در موجهاى راديوئى ايجاد كنند تا خبرها شنيده نشوند.

=تَشَيَّخَ-

تَشَيُّخًا [شيخ] : آن مرد پير شد، مهتر شد.

=تَشَيَّطَ-

تَشَيُّطًا [شيط] : آن چيز سوخت.

=تَشَيْطَنَ-

تَشَيْطُنًا [شطن] : شيطانى كرد، كار بد كرد.

=تَشَيَّعَ-

تَشَيُّعًا [شيع] : ادعاى شيعه گرى كرد،- لِفلانٍ: پيرو فلانى شد و از وى جانبدارى كرد،- هُ الشَّيْبُ: پيرى در او پديدار شد،- هُ الغَضَبُ: خشم دل او را آتشين كرد،- فلانٌ في الشي ءِ: فلانى در هوا و هوس به آن چيز خود را به نابودى كشانيد،- اللَّبَنُ في الماءِ:

شير در آب پراكنده شد.

=تَشَيَّمَ-

تَشَيُّمًا [شيم] أباهُ: در خوى و سرشت مانند پدر خود شد،- الشَّيْبُ فلانًا: پيرى بر فلانى چيره شد،- الشي ءُ في الشي ءِ: آن چيز در آن چيز داخل شد.

=التَّشْييط-

[شيط] : مص، گوشت كه براى قوم يا ميهمان بريانى كنند.

=تَصَاءَى-

تَصَائِيًا [صأي] الفرخُ: جوجه يا عقرب صدا كرد.

=تَصَابَى-

تَصَابِيًا [صبو] : به بازى و سرگرمى و هوى پرداخت،- المَرْأَة: آن زن را گول زد و به فتنه انداخت.

=تَصَاحَبَ-

تَصَاحُبًا [صحب] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم دوستى كردند،- معهُ: او را دوست و يار خود گرفت- اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَصَاخَبَ-

تَصَاخُبًا [صخب] القومُ: آن قوم سر و صدا راه انداختند و با هم پيكار كردند.

=تَصَادَرَ-

تَصَادُرًا [صدر] القومُ على ما شاؤُوا:

آنقوم هر چه كه خواستند فرستادند يا انجام دادند.

=تَصَادَفَ-

تَصَادُفًا [صدف] الرجُلانِ: آن دو مرد با يكديگر روبرو شدند.

=تَصَادَقَ-

تَصَادُقًا [صدق] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم يكدلى و دوستى كردند،- الرَّجُلانِ الحديثَ او المودَّة و فيهما: آن دو مرد در گفتگو و اظهار دوستى و مودت يكديگر را تصديق و تأييد نمودند.

=تَصَادَمَ-

تَصَادُمًا [صدم] الفارسانِ: آن دو اسب سوار بر يكديگر تاختند و زد و خورد كردند.

=تَصَارَخَ-

تَصَارُخًا [صرخ] القومُ: برخى از آن قوم برخى ديگر را فرياد زدند و يارى طلبيدند.

=تَصَارَعَ-

تَصَارُعًا [صرع] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم كشتى گرفتند.

=تَصَارَمَ-

تَصَارُمًا [صرم] القومُ: آن قوم با هم قطع رابطه كردند.

=التَّصَارِيف-

[صرف] : «تَصَاريفُ الدهرِ» : غم و اندوه و حوادث روزگار.

=تَصَاعَبَ-

تَصَاعُبًا [صعب] : سخت گرفت.

اين واژه ضد (تساهل) است.

=تَصَاعَدَ-

تَصَاعُدًا [صعد] : بالا رفت،- هُ الأمرُ: آن كار بر او دشوار شد.

=التَّصَاعُدِيّ-

[صعد] : تدريجى، تصاعدى؛ «الضَّرِيبَة التَّصَاعُدِيّة» : ماليات تصاعدى كه هر چه درآمد بيشتر شود افزون گردد.

=تصَاعَرَ-

تَصَاعُرًا [صعر] : روى خود را كج كرد و تكبّر ورزيد.

=تَصَاغَرَ-

تَصَاغُرًا [صغر] الرجُلُ: آن مرد خود را خوار و زبون و كوچك شمرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت