حساسيت در بدن انسان؛ «الأَمْراضُ الحَسَّاسيَّة» : بيمارى هاى حساسيت كه بر اثر عوامل داخل شدن ماده اى در جسم انسان پديد مىيد.
باقيمانده ى غذائى كه خورده شده باشد.
=الحُسَافة-
آنچه از خُرماى فاسد يا پوسته شده كه بر روى زمين ريخته شده باشد؛ «حُسَافَةُ الناس» : افراد پَست و فرومايه.
=الحُسَاكَة-
دشمنى و كينه.
=الحُسَالَة-
پوسته جو و مانند آن.
=الحُسَام-
شمشير بُرَّنده؛ «حُسَامُ السيفِ» :
لبه ى تيز شمشير.
=الحُسَان-
ج حُسَانُون: مترادف (الحَسَن) است به معناى زيبا.
=الحُسَّان-
مبالغه ى (الحَسَن) است به معناى بسيار زيبا.
=الحُسَّانَة-
مؤنث (الحُسَّان) است.
=حَسَبَ-
-حَسْبًا و حِسَابًا و حِسْبَانًا و حُسْبَانًا و حِسْبَةً و حِسَابَةً هُ: آن چيز را شمرد،- حِسَابَهُ: آن چيز را به حساب خود وارد كرد، آن چيز را مورد توجه قرار داد،- لَهُ حِسابًا: براى او اهميت زياد قائل شد،- أَلْفَ حِسابٍ لِكذا: درباره ى آن چيز بسيار احتياط كرد.
=حَسِبَ-
-حِسْبَانًا و مَحْسَبَةً و مَحْسِبَةً هُ: آن چيز را گمان يا خيال كرد.
=حَسْبَ-
-حَسَبًا و حَسَابَةً: با حَسَب و يا بخشنده شد.
=حَسَّبَ-
تَحْسِيبًا الميتَ: مُرده را با كفن دفن كرد.
=الحَسْب-
مص، كفايت؛ بَسَندگى، «حَسْبكَ درهمٌ» : براى تو درهمى كافى است. اين واژه مرفوع است بنا بر ابتدا و كاف مضاف اليه ميباشد و گاهى (باء) بر آن افزوده ميشود مانند (بِحَسْبِكَ دِرهَمٌ) :
درهمى براى تو كافى است؛ «حَسْبُك أَن» : كافى است براى تو كه؛ «حَسْبَما» :
به مقتضاى آن چيز، مطابق آن چيز.
=الحَسَب-
مص، حساب شده، عدد و اندازه؛ «هذا بحَسَب ذاك» : اين عدد مطابق آن عدد است؛ «اعْمَلْ على حسبِ ما أَمَرْتُك» :
طبق دستورى كه به تو داده ام عمل كُن؛ «حَسَبَمَا ذُكر» : به ميزانى كه يادداشت شد، ج أَحْسَاب: بزرگى خانواده گى، آنچه از افتخارات پدران باشد.
=الحُسْبَان-
حساب؛ «كانَ في الحُسْبَان» :
مورد توجه بود، توقع آن را داشتند؛ «كانَ في الحُسْبان أَن» : انتظار مى رفت كه ... ،
تيرهاى ريز.
=الحُسْبَانة-
واحد (الحُسْبَان) است به معناى تيرهاى ريز، صاعقه، ابر، تگرگ.
=الحِسْبَة-
مص، دفنِ مُرده در سنگريزه ها يا با كفن،- ج حِسَب: پاداش و ثواب؛ «لي عِنْدَهُ حِسْبَةٌ» نزد وى مقدارى پول دارم. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=حَسْحَسَ-
حَسْحَسَةً عليه: آن چيز را با دست لمس كرد تا جاى آنرا پيدا كند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=حَسَدَ-
-حَسَدًا و حَسَادَةً فلانًا نعمتَهُ و على نعمتِه:
بر او حسد كرد و زوال نعمت او را تمنّا كرد.
=حَسَّدَ-
تَحْسِيدًا فلانًا نعمتَهُ و على نعمتِه:
مترادف (حَسَدَهُ) است.
=حَسَرَ-
-حَسْرًا الشي ءَ: آن چيز را آشكار كرد؛ «حَسَرَ كُمَّه عن ذِراعه» : آستين خود را بالا زد و دست او آشكار شد؛ «حَسَرَتِ الجَاريَةُ خِمارَها عَنْ وَجْهِهَا» : آن زن نقاب از چهره برافكند،- الغُصْنَ: پوست شاخه ى درخت را كند،- البَيتَ: خانه را جاروب كرد،- الشي ءُ: آن چيز آشكار شد،- حُسُورًا الرجُلُ أَوِ الدابَّةُ: آن مَرد يا آن ستور خسته و درمانده شد،- البَصَرُ: چشم ضعيف و ناتوان شد.
=حَسِرَ-
-حَسَرًا: خسته و درمانده شد،- حَسَرًا و حَسْرَةً: افسوس خورد.
=حَسَّرَ-
تَحْسِيرًا هُ: او را افسوس خورانيد، او را خوار و كوچك كرد، او را آزرد،- الطير:
پرهاى پرنده ريخت.
=الحُسَّر-
مردان پياده در جنگ كه سرهاى خود را برهنه كنند يا اينكه بدون زِرِه باشند.
=الحَسْرَان-
آنكه بر كارى افسوس بسيار خورد و پشيمان باشد.
=الحَسْرَة-
مص،- ج حَسَرَات: اندوه و افسوس؛ «يا لَلْحَسْرَة» : دريغا از گذشته، چه بدبختى كه پديد آمد؛ «يا حَسْرتى» ؛ «وا حَسْرَتاه» : دريغا بر من چقدر زيان ديدم.
=حَسَّسَ-
تَحْسِيسًا [حسّ] هُ: او را وادار به احساس كرد، «النّائِمَ: خفته را بيدار كرد.
=حَسِكَ-
-حَسَكًا عليه: بر او خشم گرفت،- تِ الدابَّةُ: ستور دانه ها را خورد.
=حَسَّكَ-
تَحْسِيكًا الشي ءَ: كمى از آن چيز را براى رفع نياز نزد خود نگهداشت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَسَك-
(ن) : گياه خاردار، استخوان ريز ماهى.
=الحَسِك-
خشمگين.
=الحَسَكَة-
دشمنى و كينه، واحد (الحَسَك) است.
=حَسَمَ-
-حَسْمًا هُ: آن چيز را قطع كرد، بريد،- العِرْقَ: رگ را زد سپس آن را داغ كرد تا خون از آن روان نشود،- الداءَ: بيمارى را با دارو از بين بُرد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را از او منع كرد.
=الحَسْم-
كم كردن چيزى از حسابى.
=حَسَنَ-
-حُسْنًا: زيبا شد.
=حَسُنَ-
-حُسْنًا: زيبا شد؛ «انْ حَسُنَ لَدَيْكَ» : اگر مايل باشى و بخواهى؛ «يَحْسُنْ بِكَ أن» : بر تو شايسته است كه؛ «حَسُنَ استعدادُه لكذا» : براى آن كار بخوبى آماده شد.
=حَسَّنَ-
تَحْسِينًا هُ: آن چيز را آراست و زيبا كرد.
=الحُسْن-
مص،- (ع ا) : استخوان دنبال آرنج،- ج مَحَاسِن (على غير القياس) : زيبائى؛ «لحُسْنِ الحَظّ» : از توفيق خدا، از خوش بختى؛ «حُسْنُ السلُوكِ» :