فهرس الكتاب

الصفحة 347 من 1009

حساسيت در بدن انسان؛ «الأَمْراضُ الحَسَّاسيَّة» : بيمارى هاى حساسيت كه بر اثر عوامل داخل شدن ماده اى در جسم انسان پديد مىيد.

=الحُسَاف-

باقيمانده ى غذائى كه خورده شده باشد.

=الحُسَافة-

آنچه از خُرماى فاسد يا پوسته شده كه بر روى زمين ريخته شده باشد؛ «حُسَافَةُ الناس» : افراد پَست و فرومايه.

=الحُسَاكَة-

دشمنى و كينه.

=الحُسَالَة-

پوسته جو و مانند آن.

=الحُسَام-

شمشير بُرَّنده؛ «حُسَامُ السيفِ» :

لبه ى تيز شمشير.

=الحُسَان-

ج حُسَانُون: مترادف (الحَسَن) است به معناى زيبا.

=الحُسَّان-

مبالغه ى (الحَسَن) است به معناى بسيار زيبا.

=الحُسَّانَة-

مؤنث (الحُسَّان) است.

=حَسَبَ-

-حَسْبًا و حِسَابًا و حِسْبَانًا و حُسْبَانًا و حِسْبَةً و حِسَابَةً هُ: آن چيز را شمرد،- حِسَابَهُ: آن چيز را به حساب خود وارد كرد، آن چيز را مورد توجه قرار داد،- لَهُ حِسابًا: براى او اهميت زياد قائل شد،- أَلْفَ حِسابٍ لِكذا: درباره ى آن چيز بسيار احتياط كرد.

=حَسِبَ-

-حِسْبَانًا و مَحْسَبَةً و مَحْسِبَةً هُ: آن چيز را گمان يا خيال كرد.

=حَسْبَ-

-حَسَبًا و حَسَابَةً: با حَسَب و يا بخشنده شد.

=حَسَّبَ-

تَحْسِيبًا الميتَ: مُرده را با كفن دفن كرد.

=الحَسْب-

مص، كفايت؛ بَسَندگى، «حَسْبكَ درهمٌ» : براى تو درهمى كافى است. اين واژه مرفوع است بنا بر ابتدا و كاف مضاف اليه ميباشد و گاهى (باء) بر آن افزوده ميشود مانند (بِحَسْبِكَ دِرهَمٌ) :

درهمى براى تو كافى است؛ «حَسْبُك أَن» : كافى است براى تو كه؛ «حَسْبَما» :

به مقتضاى آن چيز، مطابق آن چيز.

=الحَسَب-

مص، حساب شده، عدد و اندازه؛ «هذا بحَسَب ذاك» : اين عدد مطابق آن عدد است؛ «اعْمَلْ على حسبِ ما أَمَرْتُك» :

طبق دستورى كه به تو داده ام عمل كُن؛ «حَسَبَمَا ذُكر» : به ميزانى كه يادداشت شد، ج أَحْسَاب: بزرگى خانواده گى، آنچه از افتخارات پدران باشد.

=الحُسْبَان-

حساب؛ «كانَ في الحُسْبَان» :

مورد توجه بود، توقع آن را داشتند؛ «كانَ في الحُسْبان أَن» : انتظار مى رفت كه ... ،

تيرهاى ريز.

=الحُسْبَانة-

واحد (الحُسْبَان) است به معناى تيرهاى ريز، صاعقه، ابر، تگرگ.

=الحِسْبَة-

مص، دفنِ مُرده در سنگريزه ها يا با كفن،- ج حِسَب: پاداش و ثواب؛ «لي عِنْدَهُ حِسْبَةٌ» نزد وى مقدارى پول دارم. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=حَسْحَسَ-

حَسْحَسَةً عليه: آن چيز را با دست لمس كرد تا جاى آنرا پيدا كند. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=حَسَدَ-

-حَسَدًا و حَسَادَةً فلانًا نعمتَهُ و على نعمتِه:

بر او حسد كرد و زوال نعمت او را تمنّا كرد.

=حَسَّدَ-

تَحْسِيدًا فلانًا نعمتَهُ و على نعمتِه:

مترادف (حَسَدَهُ) است.

=حَسَرَ-

-حَسْرًا الشي ءَ: آن چيز را آشكار كرد؛ «حَسَرَ كُمَّه عن ذِراعه» : آستين خود را بالا زد و دست او آشكار شد؛ «حَسَرَتِ الجَاريَةُ خِمارَها عَنْ وَجْهِهَا» : آن زن نقاب از چهره برافكند،- الغُصْنَ: پوست شاخه ى درخت را كند،- البَيتَ: خانه را جاروب كرد،- الشي ءُ: آن چيز آشكار شد،- حُسُورًا الرجُلُ أَوِ الدابَّةُ: آن مَرد يا آن ستور خسته و درمانده شد،- البَصَرُ: چشم ضعيف و ناتوان شد.

=حَسِرَ-

-حَسَرًا: خسته و درمانده شد،- حَسَرًا و حَسْرَةً: افسوس خورد.

=حَسَّرَ-

تَحْسِيرًا هُ: او را افسوس خورانيد، او را خوار و كوچك كرد، او را آزرد،- الطير:

پرهاى پرنده ريخت.

=الحُسَّر-

مردان پياده در جنگ كه سرهاى خود را برهنه كنند يا اينكه بدون زِرِه باشند.

=الحَسْرَان-

آنكه بر كارى افسوس بسيار خورد و پشيمان باشد.

=الحَسْرَة-

مص،- ج حَسَرَات: اندوه و افسوس؛ «يا لَلْحَسْرَة» : دريغا از گذشته، چه بدبختى كه پديد آمد؛ «يا حَسْرتى» ؛ «وا حَسْرَتاه» : دريغا بر من چقدر زيان ديدم.

=حَسَّسَ-

تَحْسِيسًا [حسّ] هُ: او را وادار به احساس كرد، «النّائِمَ: خفته را بيدار كرد.

=حَسِكَ-

-حَسَكًا عليه: بر او خشم گرفت،- تِ الدابَّةُ: ستور دانه ها را خورد.

=حَسَّكَ-

تَحْسِيكًا الشي ءَ: كمى از آن چيز را براى رفع نياز نزد خود نگهداشت. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الحَسَك-

(ن) : گياه خاردار، استخوان ريز ماهى.

=الحَسِك-

خشمگين.

=الحَسَكَة-

دشمنى و كينه، واحد (الحَسَك) است.

=حَسَمَ-

-حَسْمًا هُ: آن چيز را قطع كرد، بريد،- العِرْقَ: رگ را زد سپس آن را داغ كرد تا خون از آن روان نشود،- الداءَ: بيمارى را با دارو از بين بُرد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را از او منع كرد.

=الحَسْم-

كم كردن چيزى از حسابى.

=حَسَنَ-

-حُسْنًا: زيبا شد.

=حَسُنَ-

-حُسْنًا: زيبا شد؛ «انْ حَسُنَ لَدَيْكَ» : اگر مايل باشى و بخواهى؛ «يَحْسُنْ بِكَ أن» : بر تو شايسته است كه؛ «حَسُنَ استعدادُه لكذا» : براى آن كار بخوبى آماده شد.

=حَسَّنَ-

تَحْسِينًا هُ: آن چيز را آراست و زيبا كرد.

=الحُسْن-

مص،- (ع ا) : استخوان دنبال آرنج،- ج مَحَاسِن (على غير القياس) : زيبائى؛ «لحُسْنِ الحَظّ» : از توفيق خدا، از خوش بختى؛ «حُسْنُ السلُوكِ» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت