فهرس الكتاب

الصفحة 485 من 1009

حرف دوازدهم از حروف مبانى است كه از جمله ى حروف اسَلِي است و در حساب جُمَّل عبارت از عدد شصت (60) مى باشد، حرفى است كه هرگاه بر سر فعل مضارع در آيد معناى استقبال يا آينده را ميدهد.

=ساءَ-

-سَوَاءً و سَوْءًا و سَوَاءَةً و سَوَايَةً و سَوَائِيَةً و مَسَاءً و مَسَاءَةً و مَسَايَةً و مَسَائِيَةً و مَسَائِيَّةً [سوأ] الأمرُ فلانًا: آن امر فلانى را به ستوه آورد و غمگين كرد،- بِهِ ظَنًّا: نسبت به او بد گمان شد،- الشي ءُ: آن چيز بد يا قبيح شد؛ «سَاءَتْ سِيرتُهُ» : بدروش و بد اخلاق شد،- المَوقفُ: زمينه ى كار ناهموار شد.

=السَّائِب-

[سيب] : آنچه كه حِفاظ يا نگهبان يا پاسدارى ندارد؛ «المالُ السَّائِب يُعَلَّمُ النَّاسَ الحَرَام» : ثروت پراكنده و بدون نگهبان مردم را به كار حرام واميدارد. در اينجا منظور از حرام دزدي است.

=السَّائِبَة-

ج سُيَّب و سَوَائِب [سيب] : آنچه كه مُهمل و بدون استفاده باشد، برده اى كه آزاد شود،- (ح) : ماده شترى كه در زمان جاهلى آنرا نذر و رها ميكردند، ماده شترى كه ده شكم ماده زائيده باشد كه ديگر بر آن سوار نشده و شير آنرا نمى نوشيدند مگر براى بچه هايش يا ميهمان و نيز آنرا از آب و گياه و جز آنها باز نمى داشتند تا اينكه بميرد؛ «الأَضْلاعُ السَّائِبَة» : دنده هائى كه قسمت جلوى آنها به جناغ سينه پيوسته باشد. به واژه ى (الضِّلْع) مراجعه شود.

=النَّسائِح-

[سيح] : آنكه روزه دار و همواره مُلازم مساجد باشد،- مِنَ الْمِيَاهِ: آبهاى روان بر روى زمين،- ج سُيَّاح و سَائِحون كه در زبان متداول به آن (سُوَّاح) گويند:

جهانگردى كه در كشورها به تفريح و پژوهش سفر كند.

=السَّائد-

ج سَادَة و جج سَادَات [سود] : فا، آنكه در شرف و بزرگوارى و مانند آن بر ديگران چيره شود.

=السَّائِر-

[سير] : آنكه پياده رود، رهنورد، آنكه در شب مسافرت كند، روان؛ «المَثَلُ السَّائِرُ» : مَثَلِ رايج و متداول ميان مردم؛ «سَائِرُ الشَّي ءِ» : باقيمانده يا بازمانده ى آن چيز.

=السَّائِس-

ج سَاسَة و سُوَّاس [سوس] : آنكه كارى را به خوبى اقدام كند و عهده دار باشد.

=السَّائِط-

[سوط] : «لَبَنٌ سائطٌ» : شير رقيق و مايع. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=السَّائِغ-

[سوغ] من الأمور: كار مجاز، عمل جايز،- مِنَ الشَّرَابِ: مي گوارا كه به آسانى در گلو فرو رود.

=السَّائِق-

ج ساقَة و سُوَّاق و سائِقُون [سوق] : فا؛ «سَائِقُ الْمَاشِيَةِ» : آنكه ستوران را از عقب براند؛ «سَائِقُ السَّيَّارةِ» : راننده ى اتومبيل يا خودرو.

=السَّائِقة-

مؤنث (السَّائق) است، و در زبان متداول بر دامها و ستوران اطلاق مى شود.

=ساءَلَ-

مُسَاءَلَةً [سأل] هُ و عنه: از او پرسيد، سؤال كرد.

=السَّائِل-

ج سَائِلون و سُؤَّال و سُؤُّل و سَأَلة [سأل] :

فا، گدا، دريوزه.

=السَّائِل-

ج سَوَائِل [سيل] : سايل، مايع، روان. اين واژه ضد (الجَامِد) است.

=السَّائِلة-

[سأل] : مؤنّث (السَّائِل) است.

=السَّائِلَة-

ج سَوَائِل [سيل] من غرر الخيل: سفيدى كشيده شده در نرمه ى بينى اسب.

=السَّائِم-

[سوم] : فا، چراننده ى ستوران و چارپايان، آنكه به هر جاى بخواهد رود.

=السَّائِمة-

ج سَوَائِم [سوم] : ستوران و شتران چرنده.

=سابَ-

-سَيْبًا [سيب] المَاءُ: آب روان شد و باين سوى و آن سوى رفت،- تِ الدَّابَّةُ:

ستور به هر جاى كه خواست رفت،- الرَّجُلُ: آن مرد با شتاب رفت،- في كَلامِهِ: بى رويه سخن گفت.

=سابَّ-

مُسَابَّةً و سِبَابًا [سبّ] هُ: به او دشنام داد.

=السَّابَاط-

ج سَوَابِيط و سابَاطَات: سقف ميان دو ديوار كه در زير آن راهرو باشد.

=السَّابِح-

ج سابِحُون و سُبَّاح و سُبَحَاء: فا،- مِن الْخَيْل: اسب تيزرو.

=السَّابِحَات-

كشتيها و ستارگان.

=السَّابِحَة-

ج سَابِحَات و سَوَابِح: مؤنث (السَّابِح) است.

=السَّابِريّ-

منسوب به سابور كه معرّب شاپور است و نام آبادى در استان فارس است، نام گونه اى خرماى خوشمزه، زِرِهِ ريز بافت

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت