مناسب، نامناسب؛ «صادَفَ مَحَلَّهُ» : مناسب و ملايم بود؛ «لَا مَحَلَّ له» : محلّى ندارد، مورد قبول نيست؛ «مَحَلُّ نِزَاعٍ» : مورد خلاف.
[حلّ] : «مَحِلُّ الدَّيْن» : مدت وام.
=المَحْلَة-
«أرْضٌ مَحْلَةُ» : زمين خشك و بى حاصل.
=المِحْلاج-
ج مَحَالِيج [حلج] : ابزار پنبه زنى، پاروى نانوا، چوبى كه با آن نان را پهن كنند.
=المَحْلَب-
[حلب] (ن) : نام گياه (آلبالوى وحشى) است كه دانه هاى آن خوشمزه است،- ج مَحَالب: جاى دوشيدن شير.
=المِحْلَب-
ج مَحَالِب [حلب] : ظرف كه در آن شير مى دوشند.
=المَحَلَّة-
[حلّ] : كوى، منزلگاه مردم.
=المَحْلَج-
[حلج] : جاى پنبه زنى.
=المِحْلج-
ج مَحَالِج [حلج] : ابزار پنبه زنى.
=المِحْلَجَة-
[حلج] : آنچه كه بر روى آن پنبه زنند.
=المُحَلْحَل-
[حلحل] : بزرگ خاندان خود.
=المُحْلِف-
[حلف] : چيزى كه بر روى آن سوگند ياد كنند.
=المُحَلَّف-
[حلف] : كسيكه در برابر دادگاه سوگند ياد كند؛ «خبير مُحَلَّف» : كارشناس قسم خورده، عضو هيأت منصفه.
=المُحْلِفَة-
[حلف] من الأراضي: زمين پر از گياه (جگن) يا (دوخ) .
=المِحْلَق-
[حلق] : دستگاه خودتراش مو (تيغ) ، خودتراش برقى.
=المُحَلَّل-
[حلّ] : «مكانٌ مُحَلَّلٌ» : جائيكه در آن مردم بسيار وارد شوند؛ «ماءُ مُحَلَّل» : آبى كه شتران در آن وارد شده و آنرا تيره كرده باشند.
=المَحْلُوب-
[حلب] : مرادف (الْمِحْلَب) است.
=المَحْلُوج-
[حلج] : «قُطْنٌ مَحْلوجٌ» : پنبه پاك شده و زده شده (حلاجى شده) .
=المَحْلُول-
[حلّ] : باز شده، مايعى كه در آن چيزى حلّ شده باشد.
=المَحَلِّيّ-
[حلّ] : موضعِيّ؛ «اخبار مَحَلِّية» :
اخبار داخلى كشور.
=المِحَمّ-
[حمّ] : آبگرمكن.
=المُحَمَّد-
[حمد] : كسيكه داراى صفات و اخلاق نيكو و پسنديده است.
=المَحْمَدَة-
ج مَحَامِد [حمد] : نكونامى، آنچه كسى را با آن مدح و ستايش كنند.
=المُحَمَّص-
[حمص] : آنچه كه سرخ و بو داده شده است.
=المِحْمَصَة-
[حمص] : ابزار بو دادن تخمه و حبوبات و مانند آن.
=المُحْمَض-
[حمض] : باغ پر از درختان مركبات.
=المَحْمَض-
[حمض] : مرادف (الْمُحْمَض) است.
=المُحْمِق-
[حمق] : زنيكه بچگان احمق زايد.
=المُحْمِقَات-
[حمق] : شبهائى كه در آن ماه از اول شب تا به صبح بتابد.
=المُحْمِقَة-
[حمق] : مرادف (الْمُحْمِق) است و بمعناى زنى كه فرزندان احمق بزايد.
=المَحْمَل-
ج مَحَامِل [حمل] : نعش؛ «اخذ شيئًا على مَحْمَلِ الجِدّ» : از ديدگاه اعتبار بدان نگاه كرد.
=المَحْمِل-
ج مَحَامِل [حمل] : كجاوه، هودج.
=المِحْمَل-
ج مَحَامِل [حمل] : حلقه دسته شمشير كه وسيله آن فرو مىويزد.
=المَحْمُول-
[حمل] : مفع؛ «المَحْمُول وَ الْمَوضُوع» : در علم منطق بمعناى مُسند و مسند اليه نزد نحويان است مثلًا در جمله (زَيْدٌ كريمٌ) زيد موضوع است و كريم محمول.
=المَحْمُوم-
[حمّ] : تب دار، مُقَدّر و حتمى.
=المَحْمِيّ-
[حمي] : موضوعي كه زير نظر و حمايت است، كسيكه به نظام حمايت گردن نهاده است؛ «المنطقة المَحْمِيَّة» :
سرزمينى كه مستعمره است و تحت قيمومت كشور ديگرى است.
=المَحْمِيَّة-
ج مَحْمِيَّات [حمي] : كشورى كه زير سلطه و حكومت كشور ديگرى است بويژه در مسائل امنيت داخلي و سياست خارجى.
=مَحَنَ-
-مَحْنًا فلانًا: او را آزمايش كرد و سنجيد،- فُلانًا شيئًا: به او چيزى اعطاء كرد،- هُ عشرين سوطًا: او را بيست ضربه تازيانه زد،- الناقة: ماده شتر را با راهپيمائى زياد خسته كرد،- الفضّةَ: نقره را پاك و خالص نمود،- الأديم: پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد،- الثّوبَ: جامه را آنقدر پوشيد تا كهنه شد،- البِئرَ: خاك و گل را از چاه بيرون آورد.
=مَحَّنَ-
تَمْحِينًا [محن] الأدِيمَ: پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد.
=المَحْن-
مص، هر چيز نرمى، تمام روز را در راه رفتن و غيره گذراندن.
=المَحْنَاة-
ج مَحَانٍ [حنو] من الوادي: پيچ و خم درّه.
=المِحْنَة-
اسم است از مَحَنَ الفِضَّة،- ج مِحَن: آنچه از بلا و مصيبت كه بر انسان وارد آيد و او را در آزمايش قرار دهد.
=المَحْنِث-
[حنث] : مفرد (الْمَحَانِث) است و بمعنى محل ارتكاب گناه مى باشد.
=المِحْنَك-
[حنك] : رسن كه با آن دهانه اسب را مى كشند.
=المُحَنَّك-
[حنك] : شخص آزموده كه تجارب زندگى او را خبره و دانا نموده است.
=المَحْنُوَة-
ج مَحَانٍ [حنو] من الوادي: پيچ و خم درّه و يا دشت.
=المَحْنِيَة-
ج مَحانٍ [حنو] من الوادي: پيچ و خم درّه و يا دشت.
=المَحْو-
[محو] : مصدر است، لكه سياه كه در قرص ماه ديده مى شود.
=المِحْوَال-
[حول] : كسيكه بسيار سخنان نشدنى (محال) گويد.
=المَحْوَة-
[محو] : اسم مره از (مَحَا) است، ننگ، بارانى كه خشكى زمين را برطرف كند.