فهرس الكتاب

الصفحة 810 من 1009

مناسب، نامناسب؛ «صادَفَ مَحَلَّهُ» : مناسب و ملايم بود؛ «لَا مَحَلَّ له» : محلّى ندارد، مورد قبول نيست؛ «مَحَلُّ نِزَاعٍ» : مورد خلاف.

=المَحِلّ-

[حلّ] : «مَحِلُّ الدَّيْن» : مدت وام.

=المَحْلَة-

«أرْضٌ مَحْلَةُ» : زمين خشك و بى حاصل.

=المِحْلاج-

ج مَحَالِيج [حلج] : ابزار پنبه زنى، پاروى نانوا، چوبى كه با آن نان را پهن كنند.

=المَحْلَب-

[حلب] (ن) : نام گياه (آلبالوى وحشى) است كه دانه هاى آن خوشمزه است،- ج مَحَالب: جاى دوشيدن شير.

=المِحْلَب-

ج مَحَالِب [حلب] : ظرف كه در آن شير مى دوشند.

=المَحَلَّة-

[حلّ] : كوى، منزلگاه مردم.

=المَحْلَج-

[حلج] : جاى پنبه زنى.

=المِحْلج-

ج مَحَالِج [حلج] : ابزار پنبه زنى.

=المِحْلَجَة-

[حلج] : آنچه كه بر روى آن پنبه زنند.

=المُحَلْحَل-

[حلحل] : بزرگ خاندان خود.

=المُحْلِف-

[حلف] : چيزى كه بر روى آن سوگند ياد كنند.

=المُحَلَّف-

[حلف] : كسيكه در برابر دادگاه سوگند ياد كند؛ «خبير مُحَلَّف» : كارشناس قسم خورده، عضو هيأت منصفه.

=المُحْلِفَة-

[حلف] من الأراضي: زمين پر از گياه (جگن) يا (دوخ) .

=المِحْلَق-

[حلق] : دستگاه خودتراش مو (تيغ) ، خودتراش برقى.

=المُحَلَّل-

[حلّ] : «مكانٌ مُحَلَّلٌ» : جائيكه در آن مردم بسيار وارد شوند؛ «ماءُ مُحَلَّل» : آبى كه شتران در آن وارد شده و آنرا تيره كرده باشند.

=المَحْلُوب-

[حلب] : مرادف (الْمِحْلَب) است.

=المَحْلُوج-

[حلج] : «قُطْنٌ مَحْلوجٌ» : پنبه پاك شده و زده شده (حلاجى شده) .

=المَحْلُول-

[حلّ] : باز شده، مايعى كه در آن چيزى حلّ شده باشد.

=المَحَلِّيّ-

[حلّ] : موضعِيّ؛ «اخبار مَحَلِّية» :

اخبار داخلى كشور.

=المِحَمّ-

[حمّ] : آبگرمكن.

=المُحَمَّد-

[حمد] : كسيكه داراى صفات و اخلاق نيكو و پسنديده است.

=المَحْمَدَة-

ج مَحَامِد [حمد] : نكونامى، آنچه كسى را با آن مدح و ستايش كنند.

=المُحَمَّص-

[حمص] : آنچه كه سرخ و بو داده شده است.

=المِحْمَصَة-

[حمص] : ابزار بو دادن تخمه و حبوبات و مانند آن.

=المُحْمَض-

[حمض] : باغ پر از درختان مركبات.

=المَحْمَض-

[حمض] : مرادف (الْمُحْمَض) است.

=المُحْمِق-

[حمق] : زنيكه بچگان احمق زايد.

=المُحْمِقَات-

[حمق] : شبهائى كه در آن ماه از اول شب تا به صبح بتابد.

=المُحْمِقَة-

[حمق] : مرادف (الْمُحْمِق) است و بمعناى زنى كه فرزندان احمق بزايد.

=المَحْمَل-

ج مَحَامِل [حمل] : نعش؛ «اخذ شيئًا على مَحْمَلِ الجِدّ» : از ديدگاه اعتبار بدان نگاه كرد.

=المَحْمِل-

ج مَحَامِل [حمل] : كجاوه، هودج.

=المِحْمَل-

ج مَحَامِل [حمل] : حلقه دسته شمشير كه وسيله آن فرو مىويزد.

=المَحْمُول-

[حمل] : مفع؛ «المَحْمُول وَ الْمَوضُوع» : در علم منطق بمعناى مُسند و مسند اليه نزد نحويان است مثلًا در جمله (زَيْدٌ كريمٌ) زيد موضوع است و كريم محمول.

=المَحْمُوم-

[حمّ] : تب دار، مُقَدّر و حتمى.

=المَحْمِيّ-

[حمي] : موضوعي كه زير نظر و حمايت است، كسيكه به نظام حمايت گردن نهاده است؛ «المنطقة المَحْمِيَّة» :

سرزمينى كه مستعمره است و تحت قيمومت كشور ديگرى است.

=المَحْمِيَّة-

ج مَحْمِيَّات [حمي] : كشورى كه زير سلطه و حكومت كشور ديگرى است بويژه در مسائل امنيت داخلي و سياست خارجى.

=مَحَنَ-

-مَحْنًا فلانًا: او را آزمايش كرد و سنجيد،- فُلانًا شيئًا: به او چيزى اعطاء كرد،- هُ عشرين سوطًا: او را بيست ضربه تازيانه زد،- الناقة: ماده شتر را با راهپيمائى زياد خسته كرد،- الفضّةَ: نقره را پاك و خالص نمود،- الأديم: پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد،- الثّوبَ: جامه را آنقدر پوشيد تا كهنه شد،- البِئرَ: خاك و گل را از چاه بيرون آورد.

=مَحَّنَ-

تَمْحِينًا [محن] الأدِيمَ: پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد.

=المَحْن-

مص، هر چيز نرمى، تمام روز را در راه رفتن و غيره گذراندن.

=المَحْنَاة-

ج مَحَانٍ [حنو] من الوادي: پيچ و خم درّه.

=المِحْنَة-

اسم است از مَحَنَ الفِضَّة،- ج مِحَن: آنچه از بلا و مصيبت كه بر انسان وارد آيد و او را در آزمايش قرار دهد.

=المَحْنِث-

[حنث] : مفرد (الْمَحَانِث) است و بمعنى محل ارتكاب گناه مى باشد.

=المِحْنَك-

[حنك] : رسن كه با آن دهانه اسب را مى كشند.

=المُحَنَّك-

[حنك] : شخص آزموده كه تجارب زندگى او را خبره و دانا نموده است.

=المَحْنُوَة-

ج مَحَانٍ [حنو] من الوادي: پيچ و خم درّه و يا دشت.

=المَحْنِيَة-

ج مَحانٍ [حنو] من الوادي: پيچ و خم درّه و يا دشت.

=المَحْو-

[محو] : مصدر است، لكه سياه كه در قرص ماه ديده مى شود.

=المِحْوَال-

[حول] : كسيكه بسيار سخنان نشدنى (محال) گويد.

=المَحْوَة-

[محو] : اسم مره از (مَحَا) است، ننگ، بارانى كه خشكى زمين را برطرف كند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت