فهرس الكتاب

الصفحة 709 من 1009

=قَرَظَ-

-قَرْظًا القَرَظَ: برگهاى درخت (سَلَم) را كه رنگ گياهى دارد چيد،- الأَديم:

پوست را با برگ درخت سَلَم دبّاغى كرد.

=قَرِظَ-

-قَرَظًا: پس از مدتى خوارى سَر و رو مهتر شد.

=قَرَّظَ-

تَقْريظًا [قرظ] هُ: او را تا زمانى كه زنده بود به حق يا باطل ستود.

=القَرَظ-

برگ گياه (سَلَمْ) كه با آن دباغى كنند.

=القَرَظَة-

واحد (القَرَظ) است.

=قَرَعَ-

-قَرْعًا البابَ: درب را كوبيد، الرَّجُلَ:

آن مرد را زد،- هُ بالحَقّ: او را به حق افكند،- هُ امرٌ: ناگهان كارى براى او پيش آمد،- سِنَّهُ: دندان كروچه كرد،- الشَّى ءَ: آن چيز را انتخاب كرد، السَّهْمُ الغايَةَ: تير به هدف خورد،- قَرْعًا فُلانًا: در قرعه بر او چيره شد.

=قَرِعَ-

-قَرَعًا الرجُلُ: موى سر او ريخت،- قَرَعًا و قَرْعًا المَكانُ: آن جاى خالى شد.

=قُرِعَ-

عليهِ: با جنجال در قمار پيروز شد.

=قَرَّعَ-

تَقْرِيعًا [قرع] فلانًا: با او به سختى رفتار كرد،- الْقَوْمَ: آن قوم را نگران كرد،- الشَّعْر: موى سر را كوتاه كرد.

=القَرْع-

(ن) : گونه اى كدو كه از دسته (القَرعيّات) است و در سرزمينهاى گرمسيرى كشت مى شود و در ايران به كدو حلوائى معروف است.

=القَرَع-

آنچه كه بر آن شرط و رهن بندند،- (طب) : بيمارى ريزش موى سر، پيسى، زمينهائى كه گياه آن چريده شده باشد.

=القَرِع-

آنكه شايسته مشورت است، آنكه نخوابد؛ «ظِفْرٌ قَرِعٌ» : ناخن پوسيده.

القَرْعَاء: مؤنّث (الأَقْرَع) است، بلا و سختى، بالاى راه، حياط خانه؛ «ارضٌ قَرْعَاءُ» :

زمينى كه گياه آن چريده شده باشد.

=القُرْعَة-

برگزيده مال، قُرعه، سهم و نصيب؛ «الْقَاءُ القُرْعَة» : قُرعه زدن.

=القَرْعَة-

اسم مرّة از (قَرَعَ) است،- (ن) :

واحد (القَرْع) است به معناى كدو و در زبان متداول بر جمجمه سر اطلاق مى شود؛ «خَرَجَ فُلانُ بِالْقَرْعَة» : فلانى سر برهنه خارج شد.

=القَرَعَة-

سپر، جاى ريختن موى سر، انبانى كه پائين آن فراخ باشد و در آن غذا گذارند.

=القَرِعَة-

من الأَراضي: زمين خشك و باير كه در آن گياه نرويد.

=القَرْعَوْن-

چُغاله بادام. اين كلمه در زبان متداول رايج است و سريانى است.

=قَرَفَ-

-قَرْفًا [قرف] الشي ءَ: آن چيز را پوست كند،- الْقَرحَةَ: پوست زخم را كند،- الرَّجُلُ: آن مرد دروغ گفت،- عَلى القومِ:

بر آن قوم ستم كرد و دروغ گفت.

=قَرِفَ-

-قَرَفًا فُلانٌ المَرضَ: فُلانى در معرض بيمارى قرار گرفت،- مِنْهُ عِنْدَ العامَّة: از او متنفر و زده شد.

=قَرَّفَ-

تَقْرِيفًا [قرف] القُرحةَ: پوست زخم را كند، فُلانًا بِكذا: به او تُهمت زد.

=القَرَف-

تنفر و دورى نَفْس از چيزى آلوده و پليد و يا كارى بد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=القِرْفَة-

پاره اى پوست، پوست انار،- (ن) :

دارچين كه غذا را خوش طعم كند. مركز اصلى آن جزيره سيلان است، آنكه به چيزى مورد اتّهام قرار گيرد.

=قَرْفَصَ-

قَرْفَصَةً [قرفص] هُ: او را گرفت و دستهايش را زير پاهايش بست،- تِ العَجُوزُ: پير زن خود را در لباسش پيچانيد.

=القُرْفُصَى-

[قرفص] : بگونه اى نشستن و رانهاى خود را به شكم چسبانيدن و دو دست را دور دو ساق حلقه زدن است و يا اينكه بر روى دو زانو نشستن و شكم را به دو ران چسبانيدن است؛ «قَعَدَ القَرفْصَى» :

يعنى به شكل مذكور نشست.

=القَرْفَصَى-

[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.

=القِرْفِصَى-

[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.

=القُرْفُصَاء-

[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.

=القُرُفْصَاء-

[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.

=القَرْفِيّ-

[قرف] : آنكه رنگ پوست بدنش به سُرخى گرايد.

=قَرَقَ-

-قَرْقًا تِ الدجاجةُ: آن مُرغ در حاليكه جوجه ها و يا تخمهاى خود را زير بالهايش گرفته بود صدا در آورد.

=القُرْق-

عند العامَّة: داستانى است كه گوينده اش آن را با سر و صدا بيان كند.

اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=القُرْقُب-

(ح) : پرنده كوچكى است كه نوك آن بشكل مخروطى است.

=القِرْقَة-

مرغى كه بر روى تخم هاى خود مى نشيند و صدا در مىورد. اين كلمه در زبان متداول رايج است و فصيح آن (الرَّنْقاء) است.

=قَرْقَدَ-

قَرْقَدَةً الخبزُ و نحوهُ: نان و مانند آن خشك شد (اين كلمه سريانى است) .

=القَرْقَذَان-

(ح) : سنجاب.

=القَرْقَذُون-

(ح) : مُرادف (القَزْقَذان) است.

=قَرْقَرَ-

قَرْقَرَةً [قرقر] البعيرُ: شتر بانك كرد،- تِ الحَمامَةُ او الدَّجاجَّةُ: مرغ پياپى صدا كرد،- البَطْنُ: شكم قرقر كرد،- الرَّجُلُ في ضحكِه:

آن مرد خنده خود را بگونه قهقهه در آورد،- الشَّرابُ في حَلقِهِ: شراب در گلويش صدا كرد.

=القَرْقَر-

ج قَرَاقِر [قرقر] : زمين نرم و هموار.

=القَرْقَرَة-

[قرقر] : مص،- ج قَرَاقر: صداى كبوتر، خنده بلند، زمين نرم و هموار.

=قَرْقَشَ-

قَرْقَشَةً الشي ءَ الصلْبَ كالقَضَامِيّ و نحوِه:

آن چيز سِفت را با دندان گاز زد و خورد- اين كلمه سريانى است-.

=قَرْقَعَ-

قَرْقَعَةً: صداى مهيبى مانند صداى ريختن آهن بر روى آهن و مانند آن را شنوانيد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=قَرْقَفَ-

قَرْقَفَةً [قرقف] من البرد: از سرما لرزيد،- هُ البَرْدُ: سرما او را لرزانيد،- الرَّجُلُ في الضّحك و الحَمامُ في الهَدِير: خنده مرد و يا

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت