-قَرْظًا القَرَظَ: برگهاى درخت (سَلَم) را كه رنگ گياهى دارد چيد،- الأَديم:
پوست را با برگ درخت سَلَم دبّاغى كرد.
-قَرَظًا: پس از مدتى خوارى سَر و رو مهتر شد.
تَقْريظًا [قرظ] هُ: او را تا زمانى كه زنده بود به حق يا باطل ستود.
=القَرَظ-
برگ گياه (سَلَمْ) كه با آن دباغى كنند.
=القَرَظَة-
واحد (القَرَظ) است.
=قَرَعَ-
-قَرْعًا البابَ: درب را كوبيد، الرَّجُلَ:
آن مرد را زد،- هُ بالحَقّ: او را به حق افكند،- هُ امرٌ: ناگهان كارى براى او پيش آمد،- سِنَّهُ: دندان كروچه كرد،- الشَّى ءَ: آن چيز را انتخاب كرد، السَّهْمُ الغايَةَ: تير به هدف خورد،- قَرْعًا فُلانًا: در قرعه بر او چيره شد.
=قَرِعَ-
-قَرَعًا الرجُلُ: موى سر او ريخت،- قَرَعًا و قَرْعًا المَكانُ: آن جاى خالى شد.
=قُرِعَ-
عليهِ: با جنجال در قمار پيروز شد.
=قَرَّعَ-
تَقْرِيعًا [قرع] فلانًا: با او به سختى رفتار كرد،- الْقَوْمَ: آن قوم را نگران كرد،- الشَّعْر: موى سر را كوتاه كرد.
=القَرْع-
(ن) : گونه اى كدو كه از دسته (القَرعيّات) است و در سرزمينهاى گرمسيرى كشت مى شود و در ايران به كدو حلوائى معروف است.
=القَرَع-
آنچه كه بر آن شرط و رهن بندند،- (طب) : بيمارى ريزش موى سر، پيسى، زمينهائى كه گياه آن چريده شده باشد.
=القَرِع-
آنكه شايسته مشورت است، آنكه نخوابد؛ «ظِفْرٌ قَرِعٌ» : ناخن پوسيده.
القَرْعَاء: مؤنّث (الأَقْرَع) است، بلا و سختى، بالاى راه، حياط خانه؛ «ارضٌ قَرْعَاءُ» :
زمينى كه گياه آن چريده شده باشد.
=القُرْعَة-
برگزيده مال، قُرعه، سهم و نصيب؛ «الْقَاءُ القُرْعَة» : قُرعه زدن.
=القَرْعَة-
اسم مرّة از (قَرَعَ) است،- (ن) :
واحد (القَرْع) است به معناى كدو و در زبان متداول بر جمجمه سر اطلاق مى شود؛ «خَرَجَ فُلانُ بِالْقَرْعَة» : فلانى سر برهنه خارج شد.
=القَرَعَة-
سپر، جاى ريختن موى سر، انبانى كه پائين آن فراخ باشد و در آن غذا گذارند.
=القَرِعَة-
من الأَراضي: زمين خشك و باير كه در آن گياه نرويد.
=القَرْعَوْن-
چُغاله بادام. اين كلمه در زبان متداول رايج است و سريانى است.
=قَرَفَ-
-قَرْفًا [قرف] الشي ءَ: آن چيز را پوست كند،- الْقَرحَةَ: پوست زخم را كند،- الرَّجُلُ: آن مرد دروغ گفت،- عَلى القومِ:
بر آن قوم ستم كرد و دروغ گفت.
=قَرِفَ-
-قَرَفًا فُلانٌ المَرضَ: فُلانى در معرض بيمارى قرار گرفت،- مِنْهُ عِنْدَ العامَّة: از او متنفر و زده شد.
=قَرَّفَ-
تَقْرِيفًا [قرف] القُرحةَ: پوست زخم را كند، فُلانًا بِكذا: به او تُهمت زد.
=القَرَف-
تنفر و دورى نَفْس از چيزى آلوده و پليد و يا كارى بد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القِرْفَة-
پاره اى پوست، پوست انار،- (ن) :
دارچين كه غذا را خوش طعم كند. مركز اصلى آن جزيره سيلان است، آنكه به چيزى مورد اتّهام قرار گيرد.
=قَرْفَصَ-
قَرْفَصَةً [قرفص] هُ: او را گرفت و دستهايش را زير پاهايش بست،- تِ العَجُوزُ: پير زن خود را در لباسش پيچانيد.
=القُرْفُصَى-
[قرفص] : بگونه اى نشستن و رانهاى خود را به شكم چسبانيدن و دو دست را دور دو ساق حلقه زدن است و يا اينكه بر روى دو زانو نشستن و شكم را به دو ران چسبانيدن است؛ «قَعَدَ القَرفْصَى» :
يعنى به شكل مذكور نشست.
=القَرْفَصَى-
[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.
=القِرْفِصَى-
[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.
=القُرْفُصَاء-
[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.
=القُرُفْصَاء-
[قرفص] : مُرادف (القُرْفُصَى) است.
=القَرْفِيّ-
[قرف] : آنكه رنگ پوست بدنش به سُرخى گرايد.
=قَرَقَ-
-قَرْقًا تِ الدجاجةُ: آن مُرغ در حاليكه جوجه ها و يا تخمهاى خود را زير بالهايش گرفته بود صدا در آورد.
=القُرْق-
عند العامَّة: داستانى است كه گوينده اش آن را با سر و صدا بيان كند.
اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القُرْقُب-
(ح) : پرنده كوچكى است كه نوك آن بشكل مخروطى است.
=القِرْقَة-
مرغى كه بر روى تخم هاى خود مى نشيند و صدا در مىورد. اين كلمه در زبان متداول رايج است و فصيح آن (الرَّنْقاء) است.
=قَرْقَدَ-
قَرْقَدَةً الخبزُ و نحوهُ: نان و مانند آن خشك شد (اين كلمه سريانى است) .
=القَرْقَذَان-
(ح) : سنجاب.
=القَرْقَذُون-
(ح) : مُرادف (القَزْقَذان) است.
=قَرْقَرَ-
قَرْقَرَةً [قرقر] البعيرُ: شتر بانك كرد،- تِ الحَمامَةُ او الدَّجاجَّةُ: مرغ پياپى صدا كرد،- البَطْنُ: شكم قرقر كرد،- الرَّجُلُ في ضحكِه:
آن مرد خنده خود را بگونه قهقهه در آورد،- الشَّرابُ في حَلقِهِ: شراب در گلويش صدا كرد.
=القَرْقَر-
ج قَرَاقِر [قرقر] : زمين نرم و هموار.
=القَرْقَرَة-
[قرقر] : مص،- ج قَرَاقر: صداى كبوتر، خنده بلند، زمين نرم و هموار.
=قَرْقَشَ-
قَرْقَشَةً الشي ءَ الصلْبَ كالقَضَامِيّ و نحوِه:
آن چيز سِفت را با دندان گاز زد و خورد- اين كلمه سريانى است-.
=قَرْقَعَ-
قَرْقَعَةً: صداى مهيبى مانند صداى ريختن آهن بر روى آهن و مانند آن را شنوانيد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=قَرْقَفَ-
قَرْقَفَةً [قرقف] من البرد: از سرما لرزيد،- هُ البَرْدُ: سرما او را لرزانيد،- الرَّجُلُ في الضّحك و الحَمامُ في الهَدِير: خنده مرد و يا