فهرس الكتاب

الصفحة 247 من 1009

آن مرد را راضى و خوشنود كرد،- لَهُ انْ:

برايش امكان يافت كه ... ، برايش آسان شد كه ...

=تَسَنَّحَ-

تَسَنُّحًا [سنح] من الريح: پشت خود را به طرف باد گرفت،- هُ عن كذا: از آن چيز پيگيرى و كاوش كرد.

=تَسَنَّمَ-

تَسَنُّمًا [سنم] الناقةَ: بر كوهان شتر سوار شد،- الشَّي ءَ: بر آن كار يا چيز قرار گرفت يا سوار بر آن شد،- هُ الشَّيْبُ:

نشانه ى پيرى و سفيدى موى سر او افزون شد،- فلانًا: فلانى را ناگهان گرفت.

=تَسنَّنَ-

تَسَنُّنًا [سنّ] بسُنَّتهِ: به روش او عمل كرد،- في عَدْوِه: دويدن خود را به پيش ادامه داد و گذشت و رفت.

=تَسَنَّهَ-

تَسَنُّهًا [سنه] : سالها بر او گذشت،- عِنْدَهُ: يكسال نزد او ماند،- الخُبزُ: نان گنديد و بدبوى شد.

=تَسَهَّدَ-

تَسَهُّدًا [سهد] : بيدار ماند، به خواب نرفت.

=تَسَهَّلَ-

تَسَهُّلًا [سهل] الأمرُ: آن امر آسان شد؛ «ما تَسَهَّلَ لي ان افْعَلَهُ» : برايم مُيسّر نشد كه آن كار را انجام دهم،- الأَمْرُ عليه: كار بر او آسان شد. اين واژه ضد (تَعَاسَرَ) است.

=تَسَوَّى-

تَسَويًا [سوي] : هموار و صاف شد.

=تَسَوَّرَ-

تَسَوُّرًا [سور] : دستبند پوشيد،- الحائِطَ و عليه: از ديوار بالا رفت.

=تَسَوَّسَ-

تَسَوُّسًا [سوس] الطعامُ: در آن غذا كرم افتاد،- الخَشَبُ: چوب پوسيده شد،- تِ الشَّاةُ: شپش بسيار در گوسفند افتاد.

=تَسَوَّق-

تَسَوُّقًا [سوق] : خريد و فروش كرد،- الرّجُلُ: براى خريد متاع يا لوازم خانه ببازار رفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَسَوَّكَ-

تَسَوُّكًا [سوك] : دندانها را مسواك زد.

=تَسَوَّلَ-

تَسَوُّلًا [سأل] : گدائى كرد، چيزى خواست.

=تَسَوَّلَ-

تَسَوُّلًا [سول] البطنُ: شكم سست شد و فرو افتاد.

=تَسَوَّمَ-

تَسَوُّمًا [سوم] : نشانى براى خود برگزيد.

=التَّسْوِيَة-

[سوي] : مص، حلّ و فصل، تسويه، پايان دادن به اختلاف.

=التَّسْيَار-

[سير] : مص بسيار راه رفتن.

=تَسَيَّرَ-

تَسَيُّرًا [سير] الجلدُ: پوست يا چرم شكاف برداشت و پوسته پوسته شد.

=تَسَيْطَرَ-

تَسَيْطُرًا [سيطر] عليهم: بر آنها توان يافت و مسلّط شد، فرمانده شد.

=تَسَيَّعَ-

تَسَيُّعًا [سيع] الماءُ: آب بهر سوى بر روى زمين روان شد.

=تَسَيَّفَ-

تَسَيُّفًا [سيف] هُ: با شمشير او را زد.

=تَشَاءَمَ-

تَشَاؤُمًا [شأم] : به سمت چپ او رفت،- بِهِ: به آن فال بد زد. اين واژه ضدّ (تفاءَلَ) است،- الرّجُلُ: آن مرد بسوى شام رفت، وى منتسب به شام شد.

=التَّشَاؤُم-

[شأم] : مص، حس بد بينى در دنيا و فال بد زدن، حالتِ آنكه همواره در زندگى بد بين و ناراضى باشد.

=تَشَابَرَ-

تَشَابُرًا [شبر] الفريقان في الحرب: آن دو گروه در جنگ بقدرى نزديك بهم شدند چنانكه گوئى يك وجب فاصله ميان آنهاست.

=تَشَابَكَ-

تَشَابُكًا [شبك] تِ الامُورُ: كارها درهم آميخته شد و بهم خورد.

=تَشَابَهَ-

تَشَابُهًا [شبه] الرجُلانِ: آن دو مرد به يكديگر شبيه شدند،- الأَمْرُ: آن امر مانند چيزى شد، سُست شد.

=تَشَاتَمَ-

تَشَاتُمًا [شتم] القومُ: آن قوم به يكديگر دشنام دادند.

=تَشَاجَّ-

تَشَاجًّا [شجّ] القومُ: آن قوم بهم افتادند و برخى سرهاى برخى ديگر را شكستند.

=تَشَاجَى-

تَشَاجِيًا [شجو] : خود را غمگين وانمود كرد.

=تَشَاجَبَ-

تَشَاجُبًا [شجب] الشي ءُ: آن چيز درهم آميخته شد.

=تَشَاجَرَ-

تَشَاجُرًا [شجر] الشي ءُ: آن چيز درهم برهم شد،- القومُ: آن قوم بسان درختان درهم آميختند و به زد و خورد با هم پرداختند،- القومُ بالرِّماح: آن قوم با نيزه ها بر يكديگر طعنه زدند.

=تَشَاحَّ-

تَشَاحًّا [شحّ] الخصمان في الجدَل: هر يك از دو خصم خواستند تا در جدال و مناقشه بر يكديگر چيره شوند،- القومُ على الأمرِ و فيهِ: آن قوم بر سر آن كار بر يكديگر بخل ورزيدند،- الرَّجُلانِ على الشي ءِ: هر يك از آن دو مرد خواست تا آن چيز را ويژه ى خود گرداند.

=تَشَاحَنَ-

تَشَاحُنًا [شحن] القومُ: آن قوم با يكديگر دشمنى كردند.

=تَشَادَّ-

تَشَادًّا [شدّ] الشي ءُ: آن چيز محكم شد.

=تَشَارَّ-

تَشَارًّا [شرّ] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم خصومت ورزيدند.

=تَشَارَبَ-

تَشَارُبًا [شرب] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم نوشيدند.

=تَشَارَسَ-

تَشَارُسًا [شرس] القومُ: آن قوم با هم دشمنى نمودند.

=تَشَارَطَ-

تَشَارُطًا [شرط] القومُ: آن قوم بر يكديگر شرط و پيمان بستند،- القومُ على الشي ءِ: آن قوم خود را ملزم و مقيد به آن چيز كردند.

=تَشَارَكَ-

تَشَارُكًا [شرك] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم شريك شدند.

=التَّشَارِين-

فصل پائيز، برگ درخت توت كه در دو ماهه ى تشرين براى آذوقه ى گاو و جز آن چيده مى شود.

=تَشَازَرَ-

تَشَازُرًا [شزر] القومُ: آن قوم يكديگر را با نظر دشمنى نگاه كردند.

=تَشَاعَرَ-

تَشَاعُرًا [شعر] : با تكلّف شعر گفت و خود را شاعر نشان داد.

=تَشَاغَبَ-

تَشَاغُبًا [شغب] الرجُلُ: آن مرد اخلال كرد و فتنه برانگيخت.

=تَشَاغَلَ-

تَشَاغُلًا [شغل] بكذا: به كارى مشغول شد،- عنهُ: خود را به كارى وانمود كرد.

=تَشَافَّ-

تَشَافًّا [شفّ] ما في الإناء: آنچه كه در جام بود نوشيد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت