[صحب] : دوست و همنشين.
=صاحَبَ-
مُصَاحَبَةً و صِحَابًا [صحب] هُ: با او دوستى و رفاقت و همنشينى كرد.
=الصَّاحِب-
ج صَحْب و أَصْحاب و صُحْبَة و صِحَاب و صُحْبَان و صِحَابَة؛ و أَصَاحِيب جمع أَصْحَاب: فا، دوست و رفيق و همنشين؛ «صَاحِبُ الشّي ء» دارنده آن چيز؛ «صَاحِبُ امْرِ الْمَلِك» وزير پادشاه.
=الصَّاحِبَة-
ج صَاحِبَات و صَوَاحب: مؤنث (الصَّاحِب) است. و به معناى همسر نيز مى باشد.
=الصَّاحِيَة-
ج صاحِيَات و صَوَاحٍ [صحو] :
مؤنث (الصَّاحِي) است.
=صاخَ-
-صَوْخًا [صوخ] في الأَرض: بزمين فرو رفت، داخل زمين شد.
=صاخَبَ-
مُصَاخَبَةً [صخب] هُ: آن دو نفر با هم سر و صدا براه انداختند.
=الصَّاخِب-
كسيكه بسيار فرياد مى كشد.
=الصَّاخَة-
ج صاخ و صاخَات [صوخ] : مصيبت، گرفتارى. اثر ضربه بر استخوان بدن.
=صادَ-
-صَيْدًا [صيد] الطيرَ: پرنده را شكار كرد و آنرا با مكر و حيلت گرفت،- فُلانًا:
براى او شكار كرد،- الْمَكَانَ- در آنجا شكار كرد،- زَيْدًا: گردن زيد را كج كرد.
=صادَّ-
مُصَادَّةً [صدّ] هُ: براى او مزاحمت ايجاد كرد.
=الصَّادِ-
[صيد] : مس، مس زرد؛ ج صِيدَان، گونه اى بيمارى كه در سر شتر پديد آيد و از بينى آن آب و كف ريزد و نتواند گردنش را خم كند،- (ح) : شير؛ «بَعِيرٌ صَادٌ» : شترى كه به بيمارى صاد دچار شده است.
=الصَّادّ-
ج صُدَّاد [صدّ] : آنكه از چيزى ناخورسند و روى گردان باشد.
=الصَّادَة-
[صيد] : «ناقَةٌ صَادَةٌ» : ماده شترى كه به بيمارى (صاد) دچار شده باشد.
=الصَّادَّة-
ج صَوَادّ و صُدَّاد [صدّ] : مؤنث (الصَّادّ) است.
=الصَّادِح-
من الرجال أو الطيور: انسان يا پرنده كه با صداى بلند آواز خواند.
=صادَرَ-
مُصَادَرَةً [صدر] هُ على الشي ءِ و بهِ: آن چيز را از او مطالبه كرد.
=الصَّادِر-
فا، آنكه از آبشخور باز گردد.
متضاد اين كلمه (الْوَارِد) است بمعناى آنكه بسوى آب رود؛ «طَرِيقٌ صَادِرٌ» : راهى كه به آب برسد؛ «طَرِيقٌ واردٌ صَادِرٌ» : راهى كه در آن رفت و آمد بسيار باشد؛ «مَالَهُ صَادِرٌ وَ لَا وَارِدٌ» : او هيچ چيز ندارد.
=الصَّادِرَات-
صادرات كشور اعم از محصولات كشاورزى يا صنعتى.
=الصّادِع-
فا، آنكه در ميان مردم قضاوت كند؛ «صُبْحٌ صَادِعٌ» : روز روشن؛ «جَبَلٌ صَادِعٌ» : كوه بلند، «سَبِيلٌ صَادِعٌ» : راه دراز، «وَادٍ صَادِعٌ» : دره دراز و طولانى.
=صادَغَ-
مُصَادَغَةً [صدغ] هُ: با او دوش به دوش راه رفت.
=صادَفَ-
مُصَادَفَةً [صدف] هُ: با او برخورد كرد، روبرو شد.
=صادَقَ-
صِدَاقًا و مُصَادَقَةً [صدق] هُ: با او دوستى كرد،- هُ الْمَوَدَّةَ: با او محبت كرد،- عَلَى الشّي ءِ: با آن چيز موافقت كرد و اجازه داد،- عَلَى الْبَيْع: با فروش موافقت كرد،- عَلَى الْكَلَامِ: سخن را تأييد كرد،- عَلَى الإِمضاءِ: امضا را گواهى كرد. الاء
الصَّادِق-
دوست با وفا، دوست نيك سيرت، آنچه كه با حقيقت برابر باشد؛ «تَمْرٌ صَادِقُ الحلاوةِ» : خرماى بسيار شيرين.
=الصَّادِقَة-
مؤنث (الصَّادِق) است؛ «نِيَّةٌ صَادِقَةٌ» : نيّت پاك؛ «حَمْلَةٌ صَادِقَةٌ» : حمله جنگى سخت.
=صادَمَ-
مُصَادَمَةً و صِدَامًا [صدم] هُ: او را زد.
=الصَّادِي-
[صدي] : آنكه تشنه باشد.
=الصَّادِيَة-
ج صَوَادٍ: مؤنث (الصَّادِي) است.
=صارَ-
-صَوْرًا [صور] : آن مرد بانگ زد،- الشّي ءَ الى نَفْسِهِ: آن چيز را به طرف خود برگردانيد،- الْحُكْمَ: حكم را قطعى كرد.
=صارَ-
-صَيْرًا و صَيْرُورَةٌ و مَصِيرًا [صير] : آن چيز برگشت، به فلان چيز متحول شد؛ «صَار زَيْدٌ غَنِيًّا» : زيد پس از فقيرى و بى چيزى توانگر شد، منتقل شد،- الَى كَذَا أَوْ الَى فُلان: به آن چيز يا به فلانى رسيد (اين كلمه از افعال ناقصه مى باشد) .
=الصَّارَة-
[صور] من الجبل: قسمت بالاى كوه.
=صارَحَ-
صِرَاحًا و صُرَاحًا و مُصَارَحَةً [صرح] ه: با او با صراحت و آشكار رفتار نمود،- بِمَا فِي نَفْسِهِ: آنچه كه درون دل داشت آشكار كرد.
=الصّارِخ-
فا،- (ح) : خروس.
=الصَّارِخَة-
مؤنث (الصَّارخ) است، يارى خواستن، بانك كمك خواهى، يارى كردن.
=الصَّارد-
فا، «سهمٌ صاردٌ» : تيرى كه به هدف نفوذ كند.
=صارَعَ-
صِرَاعًا و مُصَارَعَةً [صرع] هُ: با او كشتى گرفت و بر او غلبه يافت.
=صارَفَ-
مُصَارَفَةً [صرف] نَفْسَهُ عن الشي ءِ:
خود را از آن چيز منصرف كرد،- هُ: برابر آنچه كه گرفته بود به او داد.
=صارَمَ-
مُصَارَمَةً [صرم] هُ: آن چيز را بريد.
=الصَّارِم-
ج صَوَارِم: فا، شمشير برنده،- (ح) :
شير، دلير و قهرمان؛ «رَجُلٌ صَارِمٌ» : مردى كه در هر كارى قاطع باشد؛ «حَاكِمٌ صَارِمٌ» :
حاكمى كه در دادن كيفر مسامحه نكند؛ «حُكْمٌ صَارِمٌ» : حكمى سخت و بى رحمانه.
=الصَّارُوج-
ساروج- (اين كلمه فارسى است) .
=الصَّارُوخ-
ج صَوَارِيخ [صرخ] : فشفشه، موشك كه از سلاحهاى نوين جنگ است و چه بسا در غير جنگ نيز بكار رود. اين سلاح بوسيله رادار به هر جا كه بخواهند هدايت مى شود و برخورد مى كند؛ «صَوَارِيخُ عابرةُ القارّاتِ» : موشكهاى قاره پيما كه در فضا به ميان ستارگان مى رسد.
=الصَّارُور-
[صرّ] : آنكه ازدواج نكرده و يا به زيارت حج نرفته باشد.
=الصَّارُورَاء-
[صرّ] : مرادف (الصَّارُور) است.