فهرس الكتاب

الصفحة 562 من 1009

=صاحِ-

[صحب] : دوست و همنشين.

=صاحَبَ-

مُصَاحَبَةً و صِحَابًا [صحب] هُ: با او دوستى و رفاقت و همنشينى كرد.

=الصَّاحِب-

ج صَحْب و أَصْحاب و صُحْبَة و صِحَاب و صُحْبَان و صِحَابَة؛ و أَصَاحِيب جمع أَصْحَاب: فا، دوست و رفيق و همنشين؛ «صَاحِبُ الشّي ء» دارنده آن چيز؛ «صَاحِبُ امْرِ الْمَلِك» وزير پادشاه.

=الصَّاحِبَة-

ج صَاحِبَات و صَوَاحب: مؤنث (الصَّاحِب) است. و به معناى همسر نيز مى باشد.

=الصَّاحِيَة-

ج صاحِيَات و صَوَاحٍ [صحو] :

مؤنث (الصَّاحِي) است.

=صاخَ-

-صَوْخًا [صوخ] في الأَرض: بزمين فرو رفت، داخل زمين شد.

=صاخَبَ-

مُصَاخَبَةً [صخب] هُ: آن دو نفر با هم سر و صدا براه انداختند.

=الصَّاخِب-

كسيكه بسيار فرياد مى كشد.

=الصَّاخَة-

ج صاخ و صاخَات [صوخ] : مصيبت، گرفتارى. اثر ضربه بر استخوان بدن.

=صادَ-

-صَيْدًا [صيد] الطيرَ: پرنده را شكار كرد و آنرا با مكر و حيلت گرفت،- فُلانًا:

براى او شكار كرد،- الْمَكَانَ- در آنجا شكار كرد،- زَيْدًا: گردن زيد را كج كرد.

=صادَّ-

مُصَادَّةً [صدّ] هُ: براى او مزاحمت ايجاد كرد.

=الصَّادِ-

[صيد] : مس، مس زرد؛ ج صِيدَان، گونه اى بيمارى كه در سر شتر پديد آيد و از بينى آن آب و كف ريزد و نتواند گردنش را خم كند،- (ح) : شير؛ «بَعِيرٌ صَادٌ» : شترى كه به بيمارى صاد دچار شده است.

=الصَّادّ-

ج صُدَّاد [صدّ] : آنكه از چيزى ناخورسند و روى گردان باشد.

=الصَّادَة-

[صيد] : «ناقَةٌ صَادَةٌ» : ماده شترى كه به بيمارى (صاد) دچار شده باشد.

=الصَّادَّة-

ج صَوَادّ و صُدَّاد [صدّ] : مؤنث (الصَّادّ) است.

=الصَّادِح-

من الرجال أو الطيور: انسان يا پرنده كه با صداى بلند آواز خواند.

=صادَرَ-

مُصَادَرَةً [صدر] هُ على الشي ءِ و بهِ: آن چيز را از او مطالبه كرد.

=الصَّادِر-

فا، آنكه از آبشخور باز گردد.

متضاد اين كلمه (الْوَارِد) است بمعناى آنكه بسوى آب رود؛ «طَرِيقٌ صَادِرٌ» : راهى كه به آب برسد؛ «طَرِيقٌ واردٌ صَادِرٌ» : راهى كه در آن رفت و آمد بسيار باشد؛ «مَالَهُ صَادِرٌ وَ لَا وَارِدٌ» : او هيچ چيز ندارد.

=الصَّادِرَات-

صادرات كشور اعم از محصولات كشاورزى يا صنعتى.

=الصّادِع-

فا، آنكه در ميان مردم قضاوت كند؛ «صُبْحٌ صَادِعٌ» : روز روشن؛ «جَبَلٌ صَادِعٌ» : كوه بلند، «سَبِيلٌ صَادِعٌ» : راه دراز، «وَادٍ صَادِعٌ» : دره دراز و طولانى.

=صادَغَ-

مُصَادَغَةً [صدغ] هُ: با او دوش به دوش راه رفت.

=صادَفَ-

مُصَادَفَةً [صدف] هُ: با او برخورد كرد، روبرو شد.

=صادَقَ-

صِدَاقًا و مُصَادَقَةً [صدق] هُ: با او دوستى كرد،- هُ الْمَوَدَّةَ: با او محبت كرد،- عَلَى الشّي ءِ: با آن چيز موافقت كرد و اجازه داد،- عَلَى الْبَيْع: با فروش موافقت كرد،- عَلَى الْكَلَامِ: سخن را تأييد كرد،- عَلَى الإِمضاءِ: امضا را گواهى كرد. الاء

الصَّادِق-

دوست با وفا، دوست نيك سيرت، آنچه كه با حقيقت برابر باشد؛ «تَمْرٌ صَادِقُ الحلاوةِ» : خرماى بسيار شيرين.

=الصَّادِقَة-

مؤنث (الصَّادِق) است؛ «نِيَّةٌ صَادِقَةٌ» : نيّت پاك؛ «حَمْلَةٌ صَادِقَةٌ» : حمله جنگى سخت.

=صادَمَ-

مُصَادَمَةً و صِدَامًا [صدم] هُ: او را زد.

=الصَّادِي-

[صدي] : آنكه تشنه باشد.

=الصَّادِيَة-

ج صَوَادٍ: مؤنث (الصَّادِي) است.

=صارَ-

-صَوْرًا [صور] : آن مرد بانگ زد،- الشّي ءَ الى نَفْسِهِ: آن چيز را به طرف خود برگردانيد،- الْحُكْمَ: حكم را قطعى كرد.

=صارَ-

-صَيْرًا و صَيْرُورَةٌ و مَصِيرًا [صير] : آن چيز برگشت، به فلان چيز متحول شد؛ «صَار زَيْدٌ غَنِيًّا» : زيد پس از فقيرى و بى چيزى توانگر شد، منتقل شد،- الَى كَذَا أَوْ الَى فُلان: به آن چيز يا به فلانى رسيد (اين كلمه از افعال ناقصه مى باشد) .

=الصَّارَة-

[صور] من الجبل: قسمت بالاى كوه.

=صارَحَ-

صِرَاحًا و صُرَاحًا و مُصَارَحَةً [صرح] ه: با او با صراحت و آشكار رفتار نمود،- بِمَا فِي نَفْسِهِ: آنچه كه درون دل داشت آشكار كرد.

=الصّارِخ-

فا،- (ح) : خروس.

=الصَّارِخَة-

مؤنث (الصَّارخ) است، يارى خواستن، بانك كمك خواهى، يارى كردن.

=الصَّارد-

فا، «سهمٌ صاردٌ» : تيرى كه به هدف نفوذ كند.

=صارَعَ-

صِرَاعًا و مُصَارَعَةً [صرع] هُ: با او كشتى گرفت و بر او غلبه يافت.

=صارَفَ-

مُصَارَفَةً [صرف] نَفْسَهُ عن الشي ءِ:

خود را از آن چيز منصرف كرد،- هُ: برابر آنچه كه گرفته بود به او داد.

=صارَمَ-

مُصَارَمَةً [صرم] هُ: آن چيز را بريد.

=الصَّارِم-

ج صَوَارِم: فا، شمشير برنده،- (ح) :

شير، دلير و قهرمان؛ «رَجُلٌ صَارِمٌ» : مردى كه در هر كارى قاطع باشد؛ «حَاكِمٌ صَارِمٌ» :

حاكمى كه در دادن كيفر مسامحه نكند؛ «حُكْمٌ صَارِمٌ» : حكمى سخت و بى رحمانه.

=الصَّارُوج-

ساروج- (اين كلمه فارسى است) .

=الصَّارُوخ-

ج صَوَارِيخ [صرخ] : فشفشه، موشك كه از سلاحهاى نوين جنگ است و چه بسا در غير جنگ نيز بكار رود. اين سلاح بوسيله رادار به هر جا كه بخواهند هدايت مى شود و برخورد مى كند؛ «صَوَارِيخُ عابرةُ القارّاتِ» : موشكهاى قاره پيما كه در فضا به ميان ستارگان مى رسد.

=الصَّارُور-

[صرّ] : آنكه ازدواج نكرده و يا به زيارت حج نرفته باشد.

=الصَّارُورَاء-

[صرّ] : مرادف (الصَّارُور) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت